Carina:
"سه روز بعد"
جونگکوک جلوی فروشگاه گوچی ایستاده بود و با تکیه به شیشهای که نقش نرده رو وسط پاساژ داشت منتظر تموم شدن شیفت تهیونگ بود.
مدیر سختگیر فروشگاه، اجازه نمیداد داخل منتظر بمونه؛ چون بنظرش حواس کارمندش پرت میشد و جونگکوک هم به این نظر احترام میگذاشت.
چند روزی بود که خونهی نامجون و جین میموندن و تهیونگ حسابی مضطرب بود، برای همین قرار گذاشتن باهم برن و برای دوستاشون هدیهی کریسمس تهیه کنن تا کمی هم امگا از پریشونی بیرون بیاد.
همینطور که اطرافش رو چک میکرد با چیزی که دید برق از سرش پرید...
پدر تهیونگ به همراه یک مرد دیگه که قبلا به عنوان راننده کنار تهیونگ دیده بودش به سمتی که فروشگاه بود و جونگکوک ایستاده بود، میاومدند!
هوسوک گفته بود خانوادهی تهیونگ چند باری به خونهشون رفته بودن و دردسر درست کردن اما جونگکوک ترجیح داد راجب این مسئله با شکلات حرفی نزنه و نگرانش نکنه... ولی فکر نمیکرد ممکنه که به محل کار امگا بیان مخصوصاً وقتی که تهیونگ بهشون پیام داده بود که فردا میره و باهاشون حرف میزنه!
شجاعتش رو جمع کرد و کمی جلوشون رفت تا برای امگا زمان بخره تا متوجه حضور پدرش بشه که مرد با دیدنش دندون قروچهای کرد و چند قدمیش ایستاد:
- کِ سِگی...
جونگکوک کرهای بلد نبود اما به خوبی متوجه فحش دادن مرد شد و متعجب شد.
با لحن محتاطی گفت:
- آقای کیم؟ من همخونه تهیونگم...
مرد بدون معطلی به سمتش یورش برد و یقهاش رو محکم گرفت.
- تو خودتو مرده فرض کن... تو چشمای من نگاه میکنی دروغ میگی؟
جونگکوک شوکه بود. توقع این ریکشن رو نداشت!
مرد اون رو به عقب هول داد که تلو تلو خورد. با دیدن اینکه به سمت داخل فروشگاه میرفت با عجله بازوش رو گرفت و مانع شد که ادوارد پسش زد. بدون اینکه کنترلی روی رفتارش داشته باشه از استرس اینکه الان تهیونگ توی موقعیت بدی قرار میگیره، تنهای به مرد غریبه زد و پشت سر آقای کیم داخل رفت.
پدر تهیونگ با قدمهای محکم به سمت میز صندوق فروشگاه رفت و پرسید:
- کیم تهیونگ کجاست؟
زنی که مسئول صندوق بود با تعجب به جونگکوک و بعد به مرد غریبه نگاه کرد و گفت:
- مشکلی پیش اومده؟ چیکار میتونم براتون بکنم؟
آقای کیم با بیصبری کف دستش رو روی میز کوبید و بدون حرف دیگهای شروع به گشتن داخل سالن بزرگ کرد.
مشتریهایی که اونجا حضور داشتن با تعجب نگاهشون میکردن و جونگکوک نمیتونست مانع مرد بشه...
همون لحظه تهیونگ بیخبر از همهجا از انبار فروشگاه بیرون اومد. آقای کیم با دیدنش غرید:
- کیم تهیونگ! بیا اینجا پسره خیره سر...
مدیر فروشگاه با عجله به سمتشون اومد:
- آقا لطفاً آروم باشید، نمیتونید اینجا اینجوری رفتار کنید!
VOCÊ ESTÁ LENDO
Love in nyc
Lobisomemخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
