( قبل از اینکه بخونید باید بگم که این پارت زیر نظر ویراستار نوشته نشده و لطفاً با محبت و عشقی که به داستان دارید اشکالات نوشتاری من رو ببخشید🙏🏻)
*********
با احساسِ خیسی روی چشماش از خواب پرید و محکم دستش رو روی صورتش کشید.
یونتان با دیدن بلند شدن صاحبش هیجان زده پارس کوچیکی کرد و دمش رو تکون داد.
جونگکوک آهی از خستگی کشید و نگاهی به جای خالی کنارش انداخت. درحالی که توله سگ پشمالو رو بلند میکرد و پرسید:
- پاپات کجاست تانی؟
توله سگ با دهان باز و زبون آویزون فقط نگاهش کرد که جونگکوک اون موجود قهوهای رو زیر بغل زد و از اتاقی که متعلق به دوست پسرش بود بیرون رفت.
صداهای نامفهومی از آشپزخونه میومد. جلوتر که رفت با دیدن امگا که تلفن به دست جلوی گاز آشپزخونه درحال آماده کردن پنکیکه لبخند پر از آرامشی روی لبهاش نشست.
یونتان رو زمین گذاشت و پشت میز ناهار خوری آشپزخونه نشست و با بیحالی به امگاش خیره شد.
تهیونگ که رایحه قهوه رو حس کرده بود به آرومی به سمتش برگشت و با دیدن چشمهای خمار جونگکوک لبخندی زد و در جواب جیمین که پشت خط نظرش رو میپرسید، گفت:
- آره جیمینی، بنظرم ایدهی خوبیه. من حواسم هست که لو نریم باشه؟
آخرین پنکیک که به رنگ طلایی مورد نظرش رسید شعله گاز رو خاموش کرد و ظرف پر شده رو جلوی جونگکوک گذاشت.
جیمین پشت خط باشهای گفت و تهیونگ با گفتن میبینمت تلفن رو قطع کرد.
جونگکوک کنجکاو دست پسر رو گرفت و با کشیدنش به سمت خودش و نشوندنش روی پاهاش پرسید:
- چی نباید لو بره بیب؟
تهیونگ خندید و با پیچوندن سوال گفت:
- چرا انقدر زود بیدار شدی؟ فکر میکردم تا ظهر بخوابی...
آلفا با پوزخندی درحالی که متوجه عوض شدن بحث شده بود گفت:
- پسرت از خواب بیدارم کرد.
تهیونگ خندید و صورت شیو شده آلفا رو نوازش کرد که جونگکوک شیفتهوار کف دستش رو بوسید.
امگا کمی عسل روی چند پنکیک ریخت و توی بشقابی جلوی آلفا گذاشت.
- یکمی ازینا بخور و دوباره بخواب، باشه؟ من باید برم سرکار جونگکوکی...
پسر آلفا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- هنوز یک ساعت وقت داری، صبحانتو کامل بخور خودم و بعد میرسونمت.
تهیونگ با اخمی جواب داد:
- فکرشم نکن امروز از خونه بیرون بری جونگکوک، هنوز خوب نشدی!
آلفا با اخمی کلافه گفت:
- میتونم تورو برسونم و بعدش برگردم خونه تهیونگی.
امگا بعد از اینکه رایحه گذاری جونگکوک روی مارک گردنش رو احساس کرد از جاش بلند شد و بعد از بوسیدن موهای پسر گفت:
- نگران نباش بیب، من قبل از اومدنت حسابی پنکیک خوردم و خودمم میتونم برم پس لطفاً امروز استراحت کن.
کوک بی توجه به میز صبحونه، دوست پسرش رو تا دم در دنبال کرد و غر زد:
- نمیشد امروز مرخصی میگرفتی؟ من نمیخوام تنها خونه بمونم...
تهیونگ خندید:
- باید مرخصیمو نگه دارم برای روزای عکاسی، خودت میدونی که!
با دیدن قیافه درهم آلفا، امگا مشت آرومی به شکم عضلهای و لخت پسر زد و گفت:
- تو تقریبا دیگه حالت خوبه مگه نه؟ یک ساعت دیگه باید قرصاتو بخوری کوک، ساعت اتاقو تنظیم کردم برات. رزیتا و هوپی هم برای ناهار برمیگردن خونه پس خیلی تنها نمیمونی... منم شیفتم زود تموم میشه بعدش باید بچهها رو ببینم عزیزم؛ اما عصر خونهم باشه؟
YOU ARE READING
Love in nyc
Werewolfخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
