Nous avons mis à jour nos Directives de Contenu.
Consultez les dernières directives pour continuer à partager des histoires en toute sécurité.

after8: (the future)

3.1K 399 68
                                        

(هنوز وقت نکردم ادیتش کنم پس از اشتباهات تایپیم شاخ در نیارید! باید روی قولم می‌موندم و امشب آپش می‌کردم!)

جونگ‌کوک فکری کرد و گفت:
- میرم و حرف می‌زنم، چاره‌ی دیگه ای نیست. یا قبولم می‌کنن یا مجبورن قبولم کنن.

رزیتا شونه‌ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
- حتی سبکشونم نیستی...

جونگ‌کوک ابرویی بالا انداخت و سوالی به دختر چشم دوخت که هوسوک گفت:
- درست میگه کوک... استایلت احتمالا باعث میشه بدتر از چیزی که هستی قضاوتت کنن.

کوک با پیرسینگ لبش بازی کرد و گفت:
- چه غلطی کنم؟ برم کت و شلوار بپوشم؟

رزیتا رک گفت:
- الآن دیگه هانبوک هم بپوشی فایده نداره... پدرش همین سبکی دیدتت!

کلافه دو بشقاب غذایی که پر کرده بود رو روی میز گذاشت و نشست.
- فکر نمی‌کردم هیچوقت بابت تتو و پیرسینگ‌هام پشیمون بشم.

با شنیدن صدای قدم‌هایی توجهشون به تهیونگ که درحال خشک کردن صورتش به سمتشون میومد، جلب شد.
امگا در سکوت پشت میز نشست و با تشکر کوتاهی شروع به خوردن کرد.
هوسوک که می‌خواست جو رو عوض کنه گفت:
- کلاس‌های دانشگاه دیگه تموم شدن...

رزیتا غر زد:
- من فردا هم باید برم پروژه تحویل بدم...

تهیونگ دستی به صورتش کشید و ناامید به این فکر کرد که چندتا از کلاس‌هاش رو از دست داده.

جونگ‌کوک که ناراحتی پسر رو حس کرد، با محبت پشت گردنش رو نوازش کرد و به غذا خوردن تشویقش کرد.
چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت که صدای زنگ تلفن از اتاق خواب، امگا رو به خودش آورد.
جونگ‌کوک نگرانی رو توی چشم‌هاش دید برای همین دلداری داد:
- چیزی نیست، غذاتو بخور من میارم تلفنت رو...

پسر زیاد اشتها نداشت و به جفتش که به سمت اتاق می‌رفت، چشم دوخت و منتظر موند. وقتی جونگ‌کوک با حالت عجیبی از اتاق بیرون اومد، نگرانیش بیشتر شد.

کوک بی‌حرف اضافه‌ای تلفن رو به سمتش گرفت.
تهیونگ با دیدن اسم اوما روی صفحه آهی کشید و گوشی رو روی میز گذاشت. کمی سرش رو بین دست‌هاش فشرد که جفتش گفت:
- اون هم حقشه که باهات صحبت کنه ته.

تهیونگ سرش رو به نشونه منفی تکون داد:
- دیگه نمی‌خوام مخالفت و سرزنش بشنوم.

آلفا مکثی کرد و گفت:
- تا امتحان نکنیم نمی‌فهمیم چه اتفاقی میفته...

تهیونگ کمی فکر کرد و بعد زمزمه کنان گفت:
- درواقع اگه مادرم ما رو قبول می‌کرد اوضاع بهتر می‌شد!

جونگ‌کوک لبخندی زد و با لحن حمایت‌گرایانه‌ای گفت:
- فقط اگه دلت می‌خواد باهاش صحبت کن... مهم نیست که نظرش چیه.

تهیونگ سر تکون داد و با نگاه به دو همخونه‌ی دیگش و دیدن نگاه منتظر اون‌ها، به صفحه گوشی که برای بار دوم زنگ می‌خورد، نگاه کرد و با تپش قلب تماس رو پاسخ داد.
به محض اینکه تلفن رو کنار گوشش گذاشت صدای گریون مادرش به گوش رسید:
- تهـیونگ!... پدرت چی داره میگه...؟

Love in nycDes histoires addictives. Découvrez maintenant