دوستای گلم... واسه این قسمتای آخر نظر پاراگرافی بذارین
واسم مهمه
ممنون
____________________________
سریع رفتم جلو و دستمو گذاشتم پشتش.
- هی تو خوبی؟ من معذرت می...
دختر - خوبم؟؟؟؟ زدی پامو داغون کردی روانی(¬_¬)
- اره میدونم ، و بخاطره همینه که دارم عذرخواهی میکنم.
صاف ایستاد و دوباره بهم چشم غره رفت. موهای قهوه ای و فردارشو انداخت پشتش و رفت و رو نیمکت نشست.
کفششو دراورد و بعد از اون جورابشو.
رفتمو کنارش نشستم.
- اسیب دیده ؟
جواب نداد و همون قسمت پاش که به سنگ خورده بود ماساژ میداد ( پاش به سنگ خورده یا سنگ به پاش ؟ )
دختر - اگه کبود شه میکشمت.
انگشت اشاره شو به قدری به صورتم نزدیک کرده بود که فقط یه اپسیلون با نوک بینیم فاصله داشت
اروم نشستمو به رو به روم نگاه کردم و هر از گاهی یواشکی دختر رو میپاییدم.
دختر - اسمت چیه ؟
نگاش کردم. هنوز داشت پاشو بررسی میکرد. مطمئنم داره دنبال یه چیزی میگرده که بندازه گردن من.
- لوییس . البته لویی صدام کن !
سرشو اورد بالا و گفت
دختر - منم آنجلا م.
- خوشبختم (^_-)
آنجلا - بخاطر کبودی ای که رو پام ایجاد کردی باید واسم قهوه بگیری!
چی؟؟ چه پرووعه !!
- کو کبودی؟ من که نمیبینم
آنجلا - بعدا که کبود میشه ಠ_ಠ
نتونستم جلوی خنده مو بگیرمو بلند زدم زیر خنده.
کفششو برداشت و گرفت جلو صورتم
آنجلا - نخند بچه پررو ! زود باش برو واسم قهوه بگیر
دستشو هل دادم اونور و گفتم
- بگیر کنار این بوگندو رو... در ضمن ، فکر قهوه رو از سرت بیرون کن ¬_¬
آنجلا - باشه ، پس واسم بستنی بگیر لوییس
- لویی !و اینکه من واست چیزی نمیگیرم
آنجلا - میگیری لوییس (¬‿¬)
- به من نگو لوییس ( ¯•ω•¯ )
آنجلا - پس به کی بگم لوییس ، لوییس؟
این دیگه چه آدمیه... چه اشتباهی کردما. باید از همون اول میگفتم لویی. آخه این چه اسمی بود واسم انتخاب کردی بابابزرگ ⊙﹏⊙
آنجلا - لوییس ؟!
دیگه نمیتونم تحمل کنم . بلند شدم و رو به روش ایستادم
YOU ARE READING
NO! ( Persian )
Fanfiction*اضطراب* *وحشت* *دوستی* *گذشته* *جدایی* *عشق* *ترس* یه زندگی معمولی ، همیشه معمولی نمیمونه اتفاقای جدید ، زندگی اونو تغییر داد
