«داستان از نگاه زین»
وقتی همهمه ی بچه ها کم شد شروع کردم به صحبت کردن
-خب! اسماتونو بگید ،بگید که قراره بخونین یا ساز بزنین و چه سازی...
به دختری که موهای بلوند داشت و ردیف اول نشسته بود اشاره کردم تا شروع کنه
((پری...ساز نمیزنم!!))
-پری...اوهوم
((نایل گیتار میزنم))
چند لحظه رو چهره اش متوقف شدم...حس خوبی بهش نداشتم...
((دن...گیتار میزنم))
-دن...خوبه
سعی میکردم با تکرار کردن اسماشون اونا رو بخاطر بسپرم
((سلنا...میخونم))
-سلنا...
به لوییس که پشت سر سلنا نشسته بود نگاه کردم...سعی کردم طبیعی رفتار کنم اما نتونستم لبخنمو بپوشونم...
((لویی...میخونم))
اون لعنتی از همون سالی که با هم کلاس میرفتیم دل به کار نمیداد و هیچ هدفی نداشت...احتمالا واسه همینه که هنوزم داره کلاس شرکت میکنه تا شاید یه کاره ای شه
((آنی....میخونم))
-آنی...اوهوم
((لیدیا...گیتار میزنم))
چرا اینقدر شبیهشه؟انگار که لیزا دوباره متولد شده...چشماش مثل چشمای لیزاست.ابروهاش،بینیش...لباش...صدای سرفه ی لویی منو به خودم اورد و باید بعدا واسه این ازش تشکر کنم...
((کریستینا...میخونم))
-اوهوم
((سندی ... بیس میزنم))
-خوبه...و شما؟
((جاش...درام))
-اوهوم...عالیه...با این حساب نوازنده ی دیگه ای فکر نکنم نیاز داشته باشیم...البته بازم به کار خودتون بستگی داره. خب! ما باید از الان فکر کنیم که مرحله ی اول مسابقه رو میبریم...و همینطور مرحله ی دوم و سوم و بعد هم فینال...ما از الان باید به اندازه ی کافی واسه اهنگایی که قراره اجرا کنیم امادگی کامل داشته باشیم...کسیو اینجا داریم که بتونه برحسب ریتم اهنگی که بهش میدم شعر بنویسه؟
همه ساکت بودن و به همدیگه نگاه میکردن
آنی-فکر کنم هری بتونه
-هری؟همون پسره که اون پایینه؟
آنی-بله...
-باشه...باهاش صحبت میکنم...
من واقعا باید چشمای لعنتیمو کنترل کنم...چرا همش بهش نگاه میکنم؟بعد از لیزا من هیچ حسی به هیچ دختری نداشتم و نبایدم داشته باشم...باید خودمو کنترل کنم....خودمو مجبور میکنم ...من واسه چیزای دیگه تونستم خودمو کنترل کنم پس واسه اینم میتونم...باید بتونم...باید قبل از اینکه حسی بوجود بیاد سرکوبش کنم...من زینم....زین مالیک...بزرگترین استاد موسیقی...لیدیا هم شاگرد منه....یه دختر معمولی...هیچ شباهتی هم بین لیزا و اون نیس...میدونم باید چیکار کنم....مثل تمام این مدت از غرورم استفاده میکنم و به خودم اجازه نمیدم که پاشو بذاره تو قلبم...این راهشه...
-من میرم تو سالنی که اول بودیم...یکی یکی بیاین اونجا تا من یه تست کوچیک ازتون بگیرم و بعد برید خونه...اول کسایی که قراره بخونن بیان
بهتره به لویی بگم تا بیاد کمکم....نه...لویی نه...لیدیا...اون باید بیاد....من از همین الان باید خودمو در برابرش قرار بدم...از همین حالا باید بتونم خودمو کنترل کنم...
-لیدیا؟؟؟
با تعجب برگشت سمت من...
-میتونی بیای کمکم؟
لیدیا-بله...حتما...
سعی کردم به چهره ی متعجب لویی و انی و حتی بقیه ی بچه ها توجهی نکنم.پس به سمت سالن حرکت کردمو لیدیا هم پشت سر من اومد
«داستان از نگاه لیدیا»
زین-...کسیو اینجا داریم که بتونه برحسب ریتم اهنگی که بهش میدم شعر بنویسه؟
آنی-فکر کنم هری بتونه
با تعجب بهش نگاه کردم...
زین- هری؟همون پسره که اون پایینه؟
آنی-بله...
زین- باشه من باهاش صحبت میکنم...
-تو از کجا میدونی؟
آنی-اومممم خب چند بار دیدم که...دیدم که داشت شعر مینوشت
--اخه تو از ...
زین-لیدیا؟؟؟
موهامو از تو پیشونیم زدم کنار و بهش نگاه کردم. چهره ی جدی و سردی که داره واقعا ادمو میترسونه و من این ترسو تو وجودم حس کردم
زین-میتونی بیای کمکم؟
-بله....حتما....
یخورده خیالم راحتتر شد و پشت سرش حرکت کردم.وارد سالن شدیمو زین همینطوری که به سمت صحنه میرفت گفت
زین- وقتی کارم با یکی از بچه ها تموم شد برو و به یه نفر دیگه بگو که بیاد
-بله
لبه ی صحنه نشست و منم رو به روش ایستادم و منتظر بودم ادامه بده
زین-الان بگو یه نفرشون بیاد و بعد برو از هری لیست بچه هارو بگیر
سرمو تکون دادم.گوشیشو دراورد و داشت با اون کار میکرد....میخواستم برم اما پاهام قفل شده بود...تا حالا مژه هایی به بلندی مژه های اون ندیده بودم...سنگینی اونا رو وقتی که پلک میزد میتونستم حس کنم...سرشو اورد بالا و زل زد تو چشام...بدون اینکه نگاهشو از چشام برداره گفت
زین-برو...و کاری که بهت گفتم انجام بده...
طرز نگاهش انگار مجبورم میکرد تا کاریو که میخواست انجام بدم...بدون اینکه خودم بخوام کلمات از دهنم خارج شد
-چشم الان انجامش میدم
با سر بهم اشاره کرد که برم...یه لحظه احساس کردم که شدم مثل یه رباط اما چرا؟
از آنی خواستم تا اول بره و بعد خودم رفتم پایین تا لیست رو از هری بگیرم. با دیدن من لبخند زد...اصلا دلم نمیخواد که اذیتم کنه
-استاد گفت اگه میشه لیست بچه هارو بده
هری-حتما...
لبخند رو لبش اذیتم میکرد با اینکه این لبخندا اصن شبیه لبخندایی که اونروزا میزد،موزیانه نبود و میتونم اعتراف کنم که خیلی هم جذاب بود. یه چیزی رو تو سیستمش تایپ کرد و بعد از اینکه دکمه ی اسکنرو فشار داد بهم نگاه کرد.
هری-باید یخورده صبر کنی
سرمو تکون دادم...لحنش خیلی اروم بود....نسبت به اون هری خیلی فرق کرده...به نظرم خیلی مهربونتر شده اما میدونم که بازم یه نقشه ای واسه اذیت کردن من تو سرشه. برگه رو گرفت سمتم و دوباره یه لبخند شیرین تحویل داد.
هری-امر دیگه؟
-نه ممنون...
دستشو برد تو موهاشو با تکون دادن سرش موهاشو بهم ریخت و بعد سرشو اورد بالا و دستشو که تو موهاش بود به سمت راست کشید تا مثلا مرتبشون کنه...بهتره بیشتر اینجا نایستم و برم.
اهسته در زدمو رفتم داخل. آنی هنوز رو به روی زین ایستاده بود اما سرشو برگردونده بود و به من نگاه میکرد. وقتی بهشون نزدیک تر شدم برگه رو سمت زین گرفتم
-استاد اینم لیست
زین برگه رو از دستم گرفت و یه نگاه سریع بهش انداخت
زین- اکی اونجا منتظر بمون فعلا
رفتم سمت سکوهای کوچیکی که کنار سالن بود و نشستم...
زین-خب حالا اینی که میخونمو بخون
So kiss me where I lay down my hands pressed to your cheeks
خدای من...اون صداش عالیه
انی تکرار کرد
زین-نه ببین...اون قسمت lay o hand رو پشت سرهم بگو...بینش مکث نکن
انی دوباره تکرار کرد و به نظر من ایندفعه عین خود زین خوند...زین یه چیزی رو تو اون برگه یادداشت کرد و به انی گفت که میتونه بره.انی به من نگاه کرد و بعد رفت بیرون
-لیدیا...پریو صدا کن
-اوهوم
پری هم اومد و شروع کرد به خوندن.بعد از اون هم سلنا.تمام این مدت محو چهره ی زین شده بودم.هیچ نقصی تو صورتش نداشت. لبای صورتی و جذاب...چشمای قهوه ای با مژه های پر و بلند. بینی قلمی و کشیده. ابروهای مشکی و یکدست. تنها ایراد چهره اش اینه که خیلی سرده...سرد و بی روح...انگار هیچ حسی نداره...به هیچ چیزی...دست راستشو برد تو موهاش و من واسه اولین بار تتوی روی دستشو دیدم...سعی کردم بیشتر دقت کنم اما صدای زین که داشت یک تیکه رو واسه سلنا میخوند توجهمو جلب کرد.
زین- باید با حس بیشتری بخونی
Right now…I wish you were here with me
دوباره بخون
سلنا تکرار کرد
زین-نه خوب به من توجه کن...سعی کن عین من بخونی....دلم میخواد وقتی که داری میخونیش حسش کنی
زین دوباره همون قسمت رو خوند.چشماشو بسته بود و سرش موقع خوندن خیلی خفیف تکون میخورد. حس میکردم صداش از ته گلوش میاد...خیلی روون بود...موقع خوندن رگای گردنش به وضوح دیده میشدن که این باعث تعجب من شده بود
سلنا تکرار کرد
زین- خوبه. میتونی بری...
گوشی زین زنگ خورد و اون جواب داد. هیچ حرفی نمیزد و فقط گوش میداد. حالت چهره اش کم کم داشت عوض میشد...رنگ صورتش رو به سرخی میرفت و ابروهاش بیشتر خم میشد. چند دقیقه گذشت اما زین هنوزم داشت گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد. سکوت وحشتناکی بود اما این سکوت با صدای شکستن گوشی زین که پرتش کرد رو زمین شکسته شد.
____________________________________
سلام
من عذر میخوام اینقدر دیر کردم
هنوزم تو مسافرتم اما قول داده بودم که اگه موقعیتی پیش اومد حتما اپ کنم
نظرتون رو راجب هر کدوم از شخصیتای زیر تو این قسمت بگین:
لیدیا
هری
زین
دوست دارم نظر بدین بچه ها
من واقعا انرژی میگیرم از کامنتاتون
▶عکس کاور بچه های کلاسن...
VOCÊ ESTÁ LENDO
NO! ( Persian )
Fanfic*اضطراب* *وحشت* *دوستی* *گذشته* *جدایی* *عشق* *ترس* یه زندگی معمولی ، همیشه معمولی نمیمونه اتفاقای جدید ، زندگی اونو تغییر داد
