لیامو نشوندیم رو یه صندلی و دستو پاشو بستیم.
هنوز بی هوش بود،رفتم رو مبل،کنار لیدیا نشستم.دستموگذاشتم رو شونه هاشو به خودم نزدیک تر کردم.
لیدیا-میخوای بکشیش؟
-نمیدونم...نمیدونم باید چیکار کنم.
لیدیا-خیلی نگران کریستی ام.
صداش بخاطر بغض تو گلوش گرفته بود.سرشو گرفتم تو بغلم و رو موهاشو بوس کردم.
-همه چیز درست میشه...پیداش میکنیم.
هری-میشه یکی به من بگه چه خبره؟چرا بستینش؟چیکار کرده؟
لوییس-شات آپ هری... ( یعنی لری رو پوکوندما('∀') )
آنی با تعجب بهش نگاه کرد.
لوییس-چیه؟مشکلیه؟
-چته لویی؟
لوییس-لعنتی بگو من این گردنمو چیکار کنم؟میسوزه!...
لیدیا-گاز استریل داری؟
-آره
خواست بلند شه که جلوشو گرفتم.
-تو بشین میگم خودش بره برداره.
لیدیا-بذار کمکش کنم...میدونم درد گردنش چجوریه...گناه داره...
-خودش کاراشو میکنه...تو بمون پیشم...میخوام کنارم باشی...
یه لبخند کوچولو زد و سرشو انداخت پایین.
-لویی گاز استریل و پانسمان تو آشپزخونه اس.
چشم غره رفت و همون جوری که دستش رو گردنش بود رفت سمت آشپزخونه
-آنی...با هری برین تو اون اتاق،قضیه رو واسش توضیح بده.
سرشو تکون داد و با هری رفتن تو اون اتاقی که بش گفته بودم.
*داستان از نگاه لیدیا*
تمام بدنم از استرس میلرزید،به لیام نگاه کردم.این همون کسی بود که کریستی دیوونه وار عاشقش بود و حالا معلوم نیست چه بلایی سر کریستی آورده.
گوشیمو در آوردم و بی اختیار شماره گوشیشو گرفتم.خاموش بود.این دفعه شماره خونشو گرفتم.
مامان کریستی-سلام لیدیا
-سلام،خوبین؟
مامان کریستی-ممنون عزیزم،تو خوبی؟مامان بابا خوبن؟
-بله خوبیم همه.
دروغ گفتم،حتی اگه حال مامان بابا خوب باشه،منو آنی خوب نیستیم.
مامان کریستی-هنوز برنگشتن مامان اینا؟
-دو سه روز دیگه میان.
قبل از اینکه سوال دیگه ای بپرسه گفتم
-از کریستی چخبر؟
ESTÁS LEYENDO
NO! ( Persian )
Fanfiction*اضطراب* *وحشت* *دوستی* *گذشته* *جدایی* *عشق* *ترس* یه زندگی معمولی ، همیشه معمولی نمیمونه اتفاقای جدید ، زندگی اونو تغییر داد
