chapter 28 - لیام ۲

630 87 97
                                        

لیامو نشوندیم رو یه صندلی و دستو پاشو بستیم.
هنوز بی هوش بود،رفتم رو مبل،کنار لیدیا نشستم.دستموگذاشتم رو شونه هاشو به خودم نزدیک تر کردم.

لیدیا-میخوای بکشیش؟

-نمیدونم...نمیدونم باید چیکار کنم.

لیدیا-خیلی نگران کریستی ام.

صداش بخاطر بغض تو گلوش گرفته بود.سرشو گرفتم تو بغلم و رو موهاشو بوس کردم.

-همه چیز درست میشه...پیداش میکنیم.

هری-میشه یکی به من بگه چه خبره؟چرا بستینش؟چیکار کرده؟

لوییس-شات آپ هری... ( یعنی لری رو پوکوندما('∀') )

آنی با تعجب بهش نگاه کرد.

لوییس-چیه؟مشکلیه؟

-چته لویی؟

لوییس-لعنتی بگو من این گردنمو چیکار کنم؟میسوزه!...

لیدیا-گاز استریل داری؟

-آره

خواست بلند شه که جلوشو گرفتم.

-تو بشین میگم خودش بره برداره.

لیدیا-بذار کمکش کنم...میدونم درد گردنش چجوریه...گناه داره...

-خودش کاراشو میکنه...تو بمون پیشم...میخوام کنارم باشی...

یه لبخند کوچولو زد و سرشو انداخت پایین.

-لویی گاز استریل و پانسمان تو آشپزخونه اس.

چشم غره رفت و همون جوری که دستش رو گردنش بود رفت سمت آشپزخونه

-آنی...با هری برین تو اون اتاق،قضیه رو واسش توضیح بده.

سرشو تکون داد و با هری رفتن تو اون اتاقی که بش گفته بودم.

*داستان از نگاه لیدیا*

تمام بدنم از استرس میلرزید،به لیام نگاه کردم.این همون کسی بود که کریستی دیوونه وار عاشقش بود و حالا معلوم نیست چه بلایی سر کریستی آورده.

گوشیمو در آوردم و بی اختیار شماره گوشیشو گرفتم.خاموش بود.این دفعه شماره خونشو گرفتم.

مامان کریستی-سلام لیدیا

-سلام،خوبین؟

مامان کریستی-ممنون عزیزم،تو خوبی؟مامان بابا خوبن؟

-بله خوبیم همه.

دروغ گفتم،حتی اگه حال مامان بابا خوب باشه،منو آنی خوب نیستیم.

مامان کریستی-هنوز برنگشتن مامان اینا؟

-دو سه روز دیگه میان.

قبل از اینکه سوال دیگه ای بپرسه گفتم

-از کریستی چخبر؟

NO! ( Persian )Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora