2

1K 130 72
                                        

اتاق خالی بود و پنجره باز و باد پرده رو به بیرون هل میداد.یه لحظه یه فکر وحشتناک به ذهنم رسید.سعی کردم دورش کنم اما نشد.یعنی فقط یه هرزه گفتن من قرار بود همچین تاوانی داشته باشه؟اخه مگه چی گفته بودم؟

+"تو داری اینجا چه غلطی میکنی؟" همین طور که به پنجره چشم دوخته بودم صدای عصبانی نایل  از جا پروندم.به طرف صدا برگشتم و نایلو دیدم که با یه حوله دور کمرش جلوی دره حموم وایساده بود.

_"خدای من.تو فقط حموم بودی" یه نفس از رو اسودگی کشیدم.اون اتفاقی براش نیوفتاده.مرسی خدا.
وای هری تو داری رسما رد میدی پسر.اون چرا باید به خاطر یه دعوای احمقانه بلایی سره خودش بیاره؟نایل دیگه اونقدرام خل نیست.
و احتمالا اصلا اهمیتی هم نمیده که من چی میگم چه برسه بخواد بخاطرش به خودش اسیب بزنه. نایل همیشه بیخیال و خوشحال بود. گرچه حس میکردم این بار فرق داره.

این بار حرفم واقعا ناجور بود،الکی عصبانی شدم و چرت و پرت گفتم پس قطعا نایل اهمیت میداد و این وحشتناکه. دعوا با نایل یعنی بدبخت شدم.

بقیه توی دعوا داد میزنن عصبانی میشن و قهر میکنن. نایل فرق داشت. اون داد نمیزد، فقط با بغض نگات میکرد. عصبانی نمیشد ولی میتونستی صدای شکستن قلبشو بشنوی. اون قهر نمیکرد، فقط دیگه مثل سابق نمیشد و همه ی اینا صد برابر بدتر بود.

"با تو ام" دوباره باصدای نایل از جا پریدم.صداشو بالا تر برده بود و اخم کرده بود.

_"ببخشید.من متوجه نشدم"

+"گفتم مگه قرار بود کجا باشم؟"

_"هیچی.فقط یه فکره مزخرف به ذهنم رسید."

+"حالا هرچی.برو بیرون"

_"باید حرف بزنیم نایل"همین طور که سرم پایین بود با خجالت زمزمه کردم

"+من حرفی ندارم اون چیزایی هم که باید میشنیدم شنیدم.تو هم که حرفاتو زدی.دیگه چیزی نمونده" سمت دره اتاق رفت و برام بازش کرد تا برم.

_"اما نایل من منظورم اون نبود"

+"من نمیتونم برداشت دیگه ای از کلمه ی هرزه داشته باشم. هری میخوام لباس عوض کنم"

_"اما نایل..." داشتم تلاش میکردم تا قانعش کنم. که وسط حرفم پرید

+"بعضیا میگن ادما رو باید تو مشکلات یا مثلا سفر شناخت.میدونی چیه هری؟ من میگم بعضی ادما رو نمیشه شناخت تا وقتی که عصبانی بشن. اون وقته که بدون هیچ مانع و تعارفی حرف دلشون رو میکوبن تو صورتت. اون وقته که تازه میفهمی طرف واقعا چی دربارت فکر میکرده. حالا اگه میخوای اینجا بمونی مشکلی نیست. من میرم" لحنش محکم بود اما ته صداش میلرزید و چشاش از اشک برق میزدن.

_"نایلر لطفا..." حالا منم بغض کرده بودم

+"اسممو نیار هری تمومش کن"داد زد

You & I (narry)Where stories live. Discover now