نایل خوابش برده بود و من هنوز سره جام یخ زده بودم. هنوز باد سرد تو صورتمون میخورد و من نگران بودم سرما بخوره. بلند شدم، یه دستمو زیر زانوهاش و اون یکیو دور شونش حلقه کردم.از ازمین بلندش کردم و اونو روی تختش گذاشتم. نایل واقعا مثل یه خرس میخوابه واسه همین باعث میشد همیشه ترجیح بدم خودم اینور اونورش کنم تا بخوام بیدارش کنم. کنار تختش نشستم و موهای روی پیشونیشو کنار زدم.
اون داشت باهام چی کار میکرد؟
بغض کرده بودم. و سخت نفس میکشیدم. حرفای امشبش برام خیلی سنگین بود. کلا شب سختی بود. اخه من امشب به یه نتیجه ای رسیدم. یعنی به یه چیزی شک داشتم که الان ازش مطمعنم. خب من یه ذره گی ام و اینو همشون میدونن. من نایلو دوست دارم. بیشتر از یه دوست. همیشه دوسش داشتم ولی فقط خودمو میزدم به اون راه چون میدونستم اگه به این دل لعنتی رو بدم کنترل همه چیزو ازم میگیره. نابودم میکنه. ما نمیتونستیم با هم باشیم و این واضح بود پس اینکه قبول میکردم عاشقشم فقط همه چیزو برام سخت تر میکرد. اگه قبول میکردم برام بیشتر از یه دوسته همه چیز برام خیلی سخت میشد. درست مثل الان. مثل الان که بغض راه نفسمو بسته. مثل الان که میدونم نایلو دوست دارم اما نایل برعکس همیشش ایندفعه عاشقه. من اصلا نمیخوام درمورد زین قضاوت کنم ولی اگه اون نباشه پس کیه؟ کیه که من خیلی میشناسمش و صبح تا شب دنباله نایله؟ من از اولم بهشون شک داشتم ولی الان دیگه خیلی نمیتونم اسمشو شک بزارم.
سمت نایل خم شدم و اروم پیشونیشو بوسیدم و سمت اتاق خودم رفتم.
صبح روز بعد:
من و لیام سره میزه صبحونه نشسته بودیم و لویی رفته بود اون دوتای دیگرو بیدار کنه. نایل با صورت پف کرده اومد پایین و سر میز نشست.
"صبح بخیر" رو به منو لیام گفت و ما جوابشو دادیم اما نایل یهو پکر شد. چش شد یهو؟
"معلومه چه مرگته؟" لیام زیر گوشم زمزمه کرد.
"من؟ چی کار کردم مگه" با تعجب نگاش کردم.
"چرا اینجوری نگاش میکنی بچه رید به خودش؟ وا کن اون اخماتو" لیام بهم پرید و من تازه فهمیدم نایل چرا پکر شد.اون فکر کرده من از دستش ناراحتم. خب من ناراحتم ولی نه از نایل. باشه اعتراف میکنم از دست نایلم ناراحتم ولی خب نمیخوام اونو ناراحت کنم. به هرحال این که دوباره ریدمو نمیشه انکار کرد.
"هی خوبی نایلر" زین بین منو نایل نشست و دستشو پشت نایل گذاشت و من جلوی خودمو گرفتم که هیچی بهش نگم. بعد از اون لویی بود که خودشو روی تنها صندلی باقی مونده جا داد. نایل در جواب سوال زین فقط سر تکون داد.
نایل زودتر از هممون از سر میز پاشد و این عجیب بود. معمولا کار سختی بود که اونو از میز غذا جداش کرد.
"وات ده فاک؟ اون چه مرگشه؟" لویی گیج نگاهمون کرد
"از هری بپرس" لیام با بخیالی به من نگاه کرد
"فاک یو هری. باز چی بهش گفتی؟" زین با عصبانیت بهم چشم غره رفت. چطور جرعت میکنه؟ اولا که به زین هیچ ربطی نداره. غلط کرده خودشو وارد هر ماجرایی میکنه وقتی دلیل اصلی این حال و روزه نایل و رابطه مزخرفه بین من و اونه و دوما اونا حق ندارن واسه ی هر اتفاق مسخره ای منو متهم کنن. اونم یکی مثل زین.
"من هیچی جز صبح بخیر بهش نگفتم زین و اون اخم هم غیر ارادی بود لیام پس شلوغش نکن. به من هیچ ربطی نداره" بهشون پریدم
"من شلوغش نمیکنم هری. تو ریدی به اول روزش. اینکه تو قیافه خودتو نمیدی دلیل نمیشه که فکر کنی اون یه اخم عادی بود. داشتی با چشمات میخوردیش" لیام اطلاعات کاملو به زین داد و این منو عصبانی تر میکرد.
"لیام بحث نکن. اینکه من یکیو بد نگاه کنم دلیل خوبی نیست تا اون احمق اینجوری برخورد کنه." به لیام چشم غره رفتم و یهو فهمیدم چی گفتم به زین نگاه میکردم که از عصبانیت سرخ شده بود و داشت جلوی خودشو میگرفت بادستای مشت شدش توی صورتم نکوبه.
"اتفاقا بر عکسه هری. دلیل خیلی خوبیه اگه اون احمق عاشقت باشه"زین بهم پرید و یه لحظه همه شکه شدن. حتی خود زین. "نباید میگفتمش. من نباید میگفتمش" زین زیر لب زمزمه میکرد
"داری درباره ی چی حرف میزنی؟" من با تعجب ازش پرسیدم.
"خودت خوب میدونی درباره ی چی حرف میزنم هری" زین دوباره بهم پرید و بعد به هممون نگاه کرد " و اگه هرکدومتون یه کلمه در این مورد به نایل بگه روی همین میز میکنمش" زین تهدیدمون کرد و رفت بالا سمت اتاق نایل.
من حتی نمیتونستم فکمو جمع کنم. زین چی گفت؟ یعنی نایلم دوسم داره؟ چطور ممکنه؟
حالا دیگه حرفاش برام معنی داشت. اونی که نایل دوستش داشت و من بیشتر از هرکسی میشناختمش زین نبود.
خودم بودم.
ولی نمیشد. ما نمیتونستیم. میخواستیم هم نمیتونستیم. یعنی نمیزاشتن. هیچ جایی واسه ی رابطه ی منو نایل نبود چون این فقط زندگیه جفتمونو نابود میکرد. پس مجبور بودم وانمود کنم از حسش خبر ندارم و سخت تر از اون اینکه وانمود کنم خودم هیچ حسی ندارم. به خاطر جفتمون.
____________915کلمه
اولا بابت این که این قسمت اینقدر چرت شد واقعا متاسفم.ببخشید😔😔😔
دوما بچه ها ایده پیدا کردن برای این داستان سخته چون من پسرا رو از گروه خارج نکردم و این یکم کارو سخت تر میکنه. من کون گشادیه خودمو توجیح نمیکنم و ازتون بابتش معذرت میخوام. مرسی که با تمام این فس فس های من هنوزم دنبال میکنین.
راستی مثل اینکه من اگه شرط کامنت نزارم به خودتون زحمت نمیدین نه؟😒😒😒 کامنتا کم باشه از این شرط کامنتای تخمی تخیلی میزارما😆😆😆
عاشقتونم.فعلا😘😘❤💙❤
YOU ARE READING
You & I (narry)
Fanfictionلامصب پر کردن این یه تیکه از نوشتن خود فنفیک سخت تره.ولی باید یه چیز بنویسم دیگه خب این اولین فنفیکمه که مینویسم.اونم به اصرار دوستان. شیپش نریه. نایل عاشق هریه ولی فکر میکنه هری لویی رو برای دوستی ترجیح میده. پسرا تو همون فضای گروهن و شغل ی...
