Dont think about it,zayn please;

835 98 32
                                        

از خواب بیدار شدم قبل از اینکه زین بخواد وسایلشو جمع کنه براش جمع کرده بودم و فقط الان باید منتظر میموندم تا از خواب بیدار شه تا بریم سمت فرودگاه درسته چند ساعت دیگه وقت داریم ولی خب باید بیدار شه که یک ساعت زودتر برسیم ...
رفتم کنارش و برای هزارمین بار بخاطر دیدن این فرشته زمینی توی خواب مردم ...

ل : زین ...زینی عزیزم ...نمیخوای بیدار شی؟

با کشیده شدن دستم توسط زین و چون براش آماده نبودم افتادم روی تخت کنارش و زین سرمو گرفت توی بغلش و بوسید

ز : لیام وقتی تو نیستی من چطور بیدار شم ؟ اصلن دیگه میتونم بخوابم ...

ل : زین قرار شد بهش فکر نکنیم عشقم  بهش فکر نکن و فقط از الان لذت ببر

ز : همینکارو میکنم .

بعد از جاش بلند شد و منم بلند کرد نشوندم روی پاش دستاشو دورم محکم تر از همیشه حلقه کرد و سرشو توی سینم قایم کرد بعد از اینکه چند دقیقه تو این حالت بودیم بلند شدیم که آماده شیم برای برگشت ساعت یازده پرواز داشتیم و الان نه بود بلند شدیم و چمدون هامونو توی آسانسور گذاشتیم و بعد زین بود که کیف کوله ای رو روی دوشش برای تو راهمون انداخت رو دوشش و بعد رفتیم پایین برای تحویل دادن کلید .

از تاکسی پیاده شدیم و چمدون هارو برداشتیم و کشیدیم و به سمت هواپیما رفتیم.
و خب این زین بود که مثل رفعه قبل خودشو توی بغل من انداخته بود با این تفاوت که اینبار خودش اومد پیشم . و توی بغلم
شاید باید حقیقتو بهش بگم
اما اگه زود قضاوتم کنه یا بگذاره بره چی؟همین مدت کمم که دارمش از دستش میدم ولی من نمیتونم بگذارمم بمونه حتی اگه خودش بخواد .

از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی خونه

ز : هووفف بالاخره خونه
منشی تلفن باز شد و این ولیحا بود که میگفت برای شام بریم اونجا و زین که گفت ما تازه اومدیم و خسته ایم و نمیایم.
چمدون هارو انداختم کنار دیوار و لباس هامو عوض کردم و خب زینم همین کارو کرد رفتم چمدون هامونو باز کنم که دستای زین رو احساس کردم که از پشت بغلم کردن و سرشو روی شونم گذاشت

ز : لی میشه بخوابیم

ل : لاو باید اینارو بگذارم سر جاش

ز : اونارو هر روز میشه گذاشت سر جاش الان فقط میخوام از تک تک لحظات بودن کنارت لذت ببرم

ل : باش بیبی

بلند شدم و همینطور که از پشت بغلم کرده بود دستامو زیر روناش بردم و انداختمش روی تخت و روش خیمه زدم و این لبای گرم زین بود که منو میبوسیدن بعد از اینکه خسته شدیم سرمو روی سینش گذاشتم و اون دستاشو توی موهام برد زیر لب زمزمه کردم از خودم متنفرم که آزارت میدم زین

و این لب های زین بود که گفت تو آزار نمیدی تو بهترینی ‌و بعد سکوت همه جارو فرا گرفت و با نفس های منظم زین فهمیدم که خوابیده و منم با آرامش سرمو روی سینه همسرم گذاشتم و خوابیدم

د.ا.ن زین

سرمو بلند کردم و دیدم که لیام با مظلومیتی تمام روی سینه من خوابه ساعت نقریبن یازده صبح بود و من واقعن نیاز به حموم داشتم اما لیام با زیباترین حالت اونجا روم خوابیده بود و دستاش دورم حلقه شده بود که نمیتونستم خودمو کنترل کنم و نبوسمش پس شروع کردم به بوسیدنش و خب بیدار شد و لبخندی زد

ل : خوب خوابیدم بیبی ...

ز : منم بهترین خواب عمرمو رفتم

ل : بهتره بیدار شی چون دیشب به ولیحا گفتی میری دیدنشون

ز : با هم میریم

ل : باشه با هم
نوک بینیشو بوسیدم و گفتم بریم حموم و خب اونم قبول کرد .
داشتم لباسامو در می اوردم و خب فکر کردم لیام معذب میشه پس با باکسر رفتم توی وان و لیامم همینطور اومد وان کف کرده بود و منم کرمم گرفت پس سر لیامو کفی کردم و خب لیام جیغ خفیفی کشید

ل : اوه پس بیبی الان شیطون شده؟چطوره اونم یکم کف بخوره؟

و سرمو کرد توی کف ها نمیتونستم از پسش بر بیام پس دستمو اوردم بالا و نیپلشو نیشگون گرفتم و اون ولم کرد
حس کردم ناراحت شده رفتم سمتش که بلند شد از وان رفت بیرون

ز : لیام ببخشید من منظوری نداشتم

ل : میدونم زین بخاطر تو ناراحت نشدم ... بخاطر یه چیز دیگس

ز : لیام من خرم؟

ل : نه ولی ربطی به تو نداشت

ز : نمیفهمم پس چرا تا من این کارو کردم ...

اومد و لبامو محکم بوسید و دستاشو دورم حلقه کرد و رفت بیرون

واقعن دلیل این کاراشو نمیفهمم ...
چشه چرا اینطوری میکنه ؟؟؟

خب اینم از این؟
دقت کردید من چه پسر خوبیم تند تند آپ میکنم
و اینکه مرسی میخونید
نظر؟؟؟؟
اتفاقی که مد نظرتونه ممکنه بی افته؟؟؟
لیام چه مرگشه؟؟؟
چرا یکهو رفتت🤔🤔🤔
و اینکه زیام مومنت هاش عرررر
کسی اینجا مثل من دست چپ هست؟؟؟
LGBT???
اصفهانیی؟؟؟
پسر؟؟
کنکوری چی؟؟؟

LIFE...CHANGE'SWhere stories live. Discover now