سه ماه از اون روز میگذره و منو لیام هر روز بیشتر به هم وابسته میشیم و بهمون خوش میگذره
کارن حالش خیلی بهتر شده و خب لیام تقریبن فراموش کرده که ممکنه از من جدا شه
ل : زیین زینن عزیزم بیا اینجا
ز : جونم بیبی
ل : اینو ببین نیکولا داده
ز : این چیه
ل : بچگی منه فیلمه میگه با زین ببین
ز : وااایییی چه گوگولی بودی مثل الانت خوردنی ای
ل : زین میشه ...
ببخشین بگذار ببینم نیکولا چی میگی
ل : هی نیکی
ن : لیام بیا بیمارستان مامان ...
گوشی از دست لیام افتاد و ترسو توی چشماش دیدم
ز : لیام ... بیبی چیشده چته لییامم
ل : زینن ... مامانم ...
_______________________________________
هیچکس هیچ چیز نمیگفت مامانم گریه میکرد ولیحا هم همینطور .
جف ساکت به یه جا زل زده بود و نیکولا هم تو بغل نایل گریه میکرد .
و لیام ...
اون داغون شده بود هنوز دو روزم از اون اتفاق هولناک نگذشته و اون اینطوری شده ...
فقط اگه یک ربع زود تر میرسید میتونست ببینتش و اخرین کلمه هارو بگه ...
آخرین بوسه هارو روی گونه وپیشونی پسرش بزنه ولی وقتی رسید فقط لبخند لبش و چشمای بستش نصیب لیام شد و دستی که میخواست بیاره بالا و نتونست و بعد این خط های___ بودن که روی مانیتور نمایان شد
و بعد نیکولا و جفی که گریه میکردن و لیام که هیچی نمیگفت و فقط افتاد پایین تخت و دست مادرشو گرفته بود و گریه میکرد ...
بغلش کردم ولی نمی اومد و داد میزد
بهش آرامبخش زدن و من توی اتاق پیشش موندم و دستشو گرفته بودم و گریه میکردم ...
زندگی لیامم چرا اینقدر باید سخت باشه ...
چرا باید توی22 سالگی این اتفاق بی افته ...
نمیدونم چی بگم فقط الان تمام زندگیمو توی بغلم گرفتم و موهاشو نوازش میکنم و سعی میکنم توی دنیای اون باشم ...
لیام ...
لیام من ...
نمیدونم کی زندگی من سر میاد ...
شاید سرنوشت کارن بود و خب این دست خودش نیست ...
ولی سرنشوت ما توی دستای خودمونه ...
کاش سرنوشتی که یه سرش دست توئه منو نکشه بیبی ...
سرشو نوازش میکردم و قطره های اشک آروم از چشمم میریختن ...
ل : زیین
چیی اون حرف زد بالاخره حرف زد
ز : جونم نفس زین ...
جونم زندگی زین ...
جونم نفسم حرف بزن ...
خالی کن خودتو (با اشک)
ل : اشکاتو پاک کن ... نمیتونم اینطوری ببینمت
ز : فکر کردی من میتونم تو رو اینطوری ببینم نکن اینجور با خودت عشق ...
