I need you when you leave me

252 25 0
                                        

<Jimin>
570 years ago
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°°••°°•°•°••°°•°•°•°••°°•°•°•°°•

خاندان مین قدرتمند ترین خوناشامها رو پرورش میده و براش به شدت مهمه که خوناشاماش اصیل زاده باشن.....

اون پسره بیجون تر از این بود که بخواد بدوئه..اگه بزارم دست اون احتمالا پدرش بیوفته....ممکنه اونو بکشن.....
بهتره ببرمش امارت شخصیه خودم....حداقل فعلا در امانه
تا وقتی بهتر بشه....نمیتونم پیش بقیه بزارمش

»هی پسرجون....اسمت چیه؟؟»

+شما کی هستین منو از کجا آوردین؟؟

خواست بلند شه ولی طبق انتظارم ضعف داشت....اون باید انتخاب میکرد که انسان بشه یا خوناشام وگرنه چند روز بیشتر دووم نمیاورد....

»ببین اسم من جیمینِ..یادت هست..؟پدرت سعی داشت بگیرتت ولی چون حالت خوب نبود و امکان داشت بمیری و از من کمک خواستی اوردمت خونه خودم.....چند روز اینجا بمون وقتی بهتر شدی میتونی برگردی....»

+نه...نمیخوام برگردم..... پدرم....اون میخواست منو خوناشام کنه...نمیخوام من نمیخوام خوناشام بشم.....

»ولی.....تو نیمه انسانی و تنها جانشین پدرت....شاید بهتر باشه بیشتر بهش فکر کنی...«

+تو....تو فرشته ای؟؟

»همم؟؟...آها...آره نترس کاریت ندارم...احتمالا شنیدی قراره دشمن بشیم مگه نه؟؟؟»

+اما،منکه خوناشام نیستم....

«ولی میتونی باشی مگه نه!«

+ولی نمیخوام...اصلا تو از کجا میدونی من کیم ؟؟چرا یه فرشته باید منو نجات بده؟؟؟

«شاید.....چون نمیخواسته تو خوناشام بشی؟یا شاید تو ضعیف بنظر میرسیدی؟؟؟«

+من ضعیف نیستم!!

«اوه باشه عصبانی نشو نمیخواستم ناراحتت کنم فقط شوخی بود....اگه بخوای...«

+برو...ازینجا برو!

«اوه که اینطور اگه اینو میخوای باشه!!»

خواستم برم که آستین لباسمو گرفت و محکم نگهم داشت

«چیشد...تو که__»

»اوه خدای من تو داری گریه میکنی؟؟؟؟«

«آروم باش...من تنهات نمیزارم....شششش«

+تو....تو_هم مث_ل دوستام می_میخوای تر_کم کنی؟؟؟

»نه،من نجاتت دادم و خودم آوردمت اینجا دلیلی نداره که خودم کسی رو بیارم خونم که بخوام بیرونش کنم«

+از کجا بدونم ترکم نمیکنی...از کجا بدونم نمیخوای بکشیم؟؟؟

«اوه من اونقدراهم که به تو یاد دادن بیرحم نیستم....برای ثابت کردنش هر کاری که تو بخوای میکنم....»

+پس.....بغلم کن.....

چی؟؟فکر میکردم خوناشامها احساس ندارن؟؟؟ولی اون داشت گریه میکرد و میخواست بغلش کنم تا آروم بشه؟؟؟اوه درسته طبق قانون فرشته ها و خوناشاما حق لمس همدیگه رو نداشتن چون خون فرشته ها خوناشامارو تحریک میکرد....که اینطور...

«اگه اینطور میخوای باشه....البته اگه این آرومت میکنه»

بغلش کردم و کنارش روی تخت نشستم سرش رو سینم بود و گریه اش داشت کم کم. جاشو به نفس های آرومش میداد....

+تو...نمیخوای _م_منو بکشی یا توی جهنم بندازیم میخوای...؟؟؟

«معلومه که نه...تو کار بدی نکردی که باری مجازات توی جهنم حبست کنم...تازه تو هنوز کاملا خوناشام نشدی...»

+یعنی اگه خوناشام بشم ولم میکنی؟؟

«چی میگی....ما هنوز یه روز هم نیست که همو دیدیم.....»

+ولی الان شب شده و تو روز منو پیدا کردی...پس یه روز شده...
»خیلی باهوشی پسر.....نمیدونم بعد خوناشام شدنت چی میشه....دوست ندارم با دروغ های شیرین سرتو شیره بمالم...ولی خوب من نمیخوام بلایی سرت بیارم ازین یکی حداقل مطمئنم اگه خوناشام بشی ته تهش شاید دیگه آنتونی اینجا بمونی......»

+میخوام برگردم.....

»چی؟؟؟؟؟«

»مگه همین الا___»

+اگه نرم پدرم مادرم و میکشه و خواهر کوچیکمو....
من نمیخوام اونا بمیرن.....اگه قول بدی وقتی خوناشام شدم بازم باه‍ام دوست بمونی.....قول میدی؟؟؟

»هی ما...کی گفته ما دوستیم.....»

+قلبم،،احساسات خوناشامی دروغ نمیگن مگه نه ؟!؟

«خوب...باشه باهات دوست میشم ولی...میخوای چیکار کنی؟؟؟؟اگه دوستیم پس باید بهم بگی«

+خب....اوت گفت اگه زود برم پیشش تا فردا بعد از ظهر.....میزاره مادر و خواهرم زنده بمونن ولی اگه خوناشام بشم.....من میتونم از خانوادم محافظت کنم....منو همراهی میکنی....فقط تا اونجا....چون دنیای ما خیلی ازینجا دوره....

»خیلی لایق ولیعهد بودنی......اینهمه هوشو بکار بردنشون در زمان درست.....ولی مطمئنی میخوای خوناشام بشی؟؟؟؟«

+باهام شوخی نکن دیگه.....آره مطمئنم...

«باشه...پس امشب و بخواب فردا میبرمت......»

+کجا میری؟؟؟؟؟

»نترس اتاق من همین نزدیکیاست......میرم بخوابم »

+نه!!!!منو اینجا تنها نذار.....

«چرا؟؟«

+بخاطر اون جادوگرا....نگا کن....درست روی اون بالکن روبروی اتاقن!

»ولی من که__اوه پس فقط خوناشامها میتونن ببیننشون...
باشه پیشت میمونم ولی فکر نمیکنم که یه جادوگر بتونه بیاد داخل خونه یه فرشته اونا اجازه ندارن!!!»

+ولی تا وقتی که یه فرشته قانونا رو زیر پا نزاره مگه نه!!

»ولی منکه.....اوه...باشه«

چه بارونی میاد...تا جایی که یادمه وقتی نیروی جادوگرا به اوجش میرسه بارون میاره....پس این جادوگر میخواد به من بفهمونه که نباید چشم ازین پسر بردارم......

+++++++++++++++++++++
فلش بک تا پارت بعد ادامه داره......

Bloody loveStories to obsess over. Discover now