(Flashback 570years ago)
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-اون.....ر.....رفت.......محو شد......من......من هنوز اینجام..
....اون دیگه نیست....امکان نداره.....ینی....پس....پس آینده ای که دیدم چی میشه؟.....
نه نه نه...امکان نداره رفته باشه.....نمیخوام باورش کنم
امکان نداره منو ترک کنه....احتمالا رفته برام آب بیاره آره...من خیلی تشنم بود رفته آب بیاره...ولی من الان تشنه نیستم باید برم دنبالش...آره خطر داره ممکنه پدرم اینجا باشه....آره....باید پیداش کنم.....کجا رفتی.....خواهش میکنم بگو از کدوم سمت رفتی؟!!نکنه رفته باشی خونه ؟؟؟ولس بهت گفتم پیشم بمون.....آره باید همینجا رو بگردم...تو هنوز همین جایی.....؟!؟
........................................
+هی پسر جون....چرا داری گریه میکنی.....؟«تو کی هستی؟؟؟احیانا یه پسر با موهای روشن اینطرفا ندیدی؟رفته بود آب بیاره...غیبش زده »
+هی....تو......،متاسفم پسر جون...اون نمیتونه بیاد منو فرستاد دنبالت...
«تو کی هستی؟اون چرا نمیتونه بیاد؟خودش بهم گفت تنهام نمیزاره...اصن از کجا بفهمم راست میگی نکنه بلایی سرش آوردی؟«
(همه اینارو با گریه میگه )+ نگران نباش من یه جادوگرم....کاری با تو ندارم....
«جا...جادوگر؟؟؟؟هی...نکنه بلایی سرش آورپی؟کار تو بود نه....پسش بده...سریع بگو چه بلایی سرش آوردی...امکان نداره اون خودش منو ترک کرده باشه....تو.....عوضی تو چه بلایی سرش آوردی....میگم چه بلایی سرش آوردی ها؟؟چه بلایی سرش.....»
(پشت سر هم تکرار میکرد...نمیدونستم چی بگم....اون...همینطوریشم وحشتناک حالش بد بود...ممکن بود مغزش بخاطر این خاطره وحشتناک حافظه اش رو عمدا پاک کنه و پس بزنه....باید یه کاری کنم که فعلا آروم بشه....ولی هیچ کاری ازم بر نمیاد....تو همین فکرا بودم که افتاد زمین)
+هی...پسر جون خوبی؟؟؟چت شد یهو.....
(بلندش کردم و دویدم تا به اولین درمانگاه برسم که وسط راه پدرش راهمونو سد کرد...)
_پس تو بودی که از دست من فراریش میدادی؟؟؟ولی نمیتونی از من فرار کنی...الان دیگه اون خوناشامه....شما باهم دشمنید مگه اینکه بخوای احیا بشی؟؟؟
+چی میگید؟من جادوگرم....این پسر بیجون روی زمین افتاد منم دارم میبرمش درمانگاه..
_لازم نکرده...اون پسر منه..باید متوجه شده باشی!خودم حالش رو خوب میکنم بدش به افرادم تو هم میتونی بری!
+نه...من نمیتونم اون با من قرارداد بسته...اون از خون من نوشید...
_پسره ی......از دست این پسر دردسر ساز....باشه...توهم میتونی بیای...دنبال افرادم بیا
چند دقیقه بعد
اینجا یه قصر بود نه؟؟فیلمای خوناشامی زیاد دیده بودم ولی واقعیش خیلی فرق میکرد.....خدای من واقعا انگار تو یکی از اون فیلمام....اوه یادم رفت فعلا باید پسره رو نجات بدم....
اونو بزور ازم گرفتن بردن به یه اتاق که فکر کنم به زیر خونه راه داشت....هیچ صدایی نمیومد فک کنم عایق صدا باشه اون اتاقا....دیگه داشت خوابم میبرد که پدرش ازونجا اومد بیرون....

YOU ARE READING
Bloody love
Fanfictionکاپل:یونمین کاپل های فرعی:ویکوک،نامجین،... (+من....من حتی به یاد نمیارم که چه کسی هستم.....همه جا تاریکه......نمیتونم چیزی رو ببینم....من به یه جفت چشم نیاز دارم تا راهنمای من بشن.....دست هایی که دستم رو بگیرن.......صدایی که بدونم تنها نیستم..... _...