S2.I'm....

64 12 0
                                    


.(زمان:نامشخص...)

+-+-+---+---+-+-+-+

من کجام؟؟؟

چه اتفاقی افتاد؟؟

من بازم احیا شدم؟؟

ولی خیلی وقته دیگه مادرم رو ندیدم...

یه پسره...یه پسری اونجاش....

+هی...جیمینا،...

منو از کجا میشناسه...میخوام بهش جواب بدم ولی یه جوریم....انگار دهن ندارم...انگار لب هام به هم دوخته شدن...حس عجیبی دارم چون اصلا چیزی به نام لب یا دهنم رو حس نمیکنم....

+تو بدقولی کردی.....

منظورش چیه؟؟

+منو تو قرار بود تا ابد دوست باشیم...ولی تو فرار کردی

این چی میگه...من حتی تا حالا ندیدمش....

+جیمینا....برگرد...

صدای گریه میاد...صدای خودمه....من....اون منم ؟؟؟؟

_من...نمیخوام از پیشت برم...ولی...ما دوباره همدیگه رو پیدا میکنیم..‌شاید فقط قلبامون...ولی صبرکن...ما قطعا دوباره باهم خواهیم بود...ایندفعه تو باید ازم محافظت کنی....قول بده...

+قول نمیدم جیمینا...قول نمیدم...اگه قول بدم تو میری...

_وقت زیادی ندارم...قول بده...بهم قول بده که منتظرم میمونی و پیدام میکنی....ازم محافظت کن ایندفعه نوبت توعه...ولی قول بده...از من بهتر اینکارو انجام بدی....خودخواه باش...تو محافظت از من خودخواه باش...من....

تصویرشونو میدیدم..من بودم...و...اون پسر....خیلی آشناعه..پوست سفید.....موهای تماما سیاه....
صبرکن ببینم چی شد؟؟من و اون پسره...همدیگه رو....بو...بوسیدیم؟!؟!

ولی خدا حتما منو ناپدید میکنه....ولی....چرا حس میکنم من اونجا خوشحالم ؟؟ینی....این چیزیه که واقعا میخوامش؟...نمیدونم...ولی باید بفهمم که الان کجام...

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

خب یه توضیحی بدم...اینجا الان جیمین ناپدید شده چون همونطور که تو قسمتهای قبلی گفتم بعد از خوناشام شدن یونگی...فرشته ها این مدلی احیا میشن که دوباره از اول متولد میشن و این ممکنه هزار میلیارد سال دیگه اتفاق بیوفته...و جیمین هم همینطوره الان داره تلاش میکنه که ازونجا بیاد بیرون...و وقتی بتونه بیاد بیرون میرسیم به همون جا که یونگی پیداش کرد....

Bloody loveTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang