S2.When I found myself..

184 16 1
                                    


زمان حال....

+++++++++++++++

خب فک کنم باید براتون توضیح بدم....بله همونطور که فک میکنید من کسیم که ازین به بعد تو داستان خواهید دید....من همون کسی هستم که همه فکر میکنن همه اتفاقات اخیر تقصیر منه.....میدونید....بزارین توضیح بدم تا قابل فهم تر باشه..... جادوگرا درواقع انسانهایی هستند که توسط جادوگران اصیل که الان کمتر دیده میشن طلسم گذاری میشن و تبدیل به جادوگرایی با سطوح مختلف قدرت میشن......من قرار نبود که الان در این مقامی که هستم باشم......من الان خدام....بله درست حدس زدید من همون کسی هستم که همه ازش بد میگن و میگن بیتجربه اس....خب من.....قرار نبود این چیزی باشم که هستم......بزارین بیشتر توضیح بدم.....من در واقع برادر زاده ی فرمانروای جادوگرا هستم و...شاید بهتره بگم بودم.....و همونطور که شما...بله شما نمیدونید.....فردی از خاندان  سلطنتی جادوگران...که ترجیحا باید زن باشه....(الان میدونین دیگه زن ها تو جادوگرا نقش اصلی رو دارن و افراد مهمشون زنن...)به مقام خدایی میرسه....اما همونطور که گفتم من برادر زاده فرمانده و یه مرد بودم.....و خب طبیعتاً کسی فکر نمیکرد که من خدا بشم....پس هیچ آموزشی ندیدم.....و طبیعیه که تجربه نداشته باشم....البته خدایان مرد در طول تاریخ کم نبودن..........ولی به هر حال کسی موافق من نبود....ولی بخاطر خیانت پسر فرمانروا به اون پسرش یعنی پدر من اونو کشت.....با حقه و کلک...و البته که چون پدر من فرزندی جز من نداشت من باید به مقام خدایی میرسیدم......و الان من فقط بیست و یک سالمه....خب طبیعی نیست و نبوده که تا حالا کسی به این جوونی به خدایی برسه.....قابل توجهتون چون پدر من علاقه ای به فرزند داشتن نداشت وقتی من به دنیا اومدم منو طلسم کردن.....برای اینکه تا وقتی که طلسم پابرجاست....من بیجون بودم......یعنی فقط یه جسد.....ولی بعد از اینکه پدرم  به فرمانروایی رسید فهمید چه کار خوبی کرده که منو نگه داشته و بعد از مدتی درست بیست و یک سال پیش طلسم رو از روی من برداشت و خب چون کسی فکر نمیکرد خدای قبلی برکنار بشه...و همچنین اینکه پدرم تا اونموقع دختری نداشته باشه.....کسی رو من حساب نکرد.......و الانم من خدام......البته اینکه همه فکر میکنن اون طلسم وجود نداشته  و من از بدو تولد زنده بودم هم در خدا بودن الانم تاثیر داشته......و به همین دلیل همه فکر میکنن من باعث مرگ فرشته اعظم ،جیمین شدم.....درصورتی که من اصلن اونو تا حالا از نزدیک ندیدم حتی......البته میدونم پیش کیه.....دستیار اول من یا همون دستیار اول جیمین فرشته ی اعظمی که ندیدمش یعنی تهیونگ ،جدیدا خبری بهم داده که توش میگه اون پیش خاندان مین زندگی میکنه ،میگه اونو اونجا تعلیم میدن ولی من نیروی منفی از سمت فرشته ای اونم با قدرت اون دریافت نکردم پس یا نمیدونن  فرشته اس که امکان نداره......یا نمیخوان تعلیمش بدن.....واسه کشتن هم که نمیخانش زجرشم که نمیدن......پس دقیقا چیکارش میکنن؟!؟!؟تا جایی که من میدونم با فرشته ها همین کارو میکنن مگه نه؟!؟!خب البته شاید باید از خودشون بپرسم من که فرشته نیستم...

Bloody loveWhere stories live. Discover now