S2.again...¿

130 7 0
                                    

من کجام؟یادمه یونی داشت از خونم مینوشید..عصبانی بود...بعد بیهوش شدم و دیگه هیچی یادم نیست ....

اینجا .....همه چیز سفیده مثل اتاق های شکنجه فکری ....
ینی من کجام ...بدنم رو حس نمیکنم ....چرا؟؟

سعی میکنم دستام رو تکون بدم .یاپاهام..ولی حسشون نمیکنم!

=خودت رو اذیت نکن ....اینجا جسم مادی برای تو وجود نداره ....

سعی میکنم حرف بزنم و بگم که ینی چی ولی انگآر دهن ندآرم ....خیلی ترسناکه ....اون درست شبیه خودمه ....ولی کمی بزرگتر ....

=گفتم که اینجا فارق از جهان مادی توعه.....

پس نمیتونم حرف بزنم؟؟؟

=نه ولی من صدای افکآرت رو میشنوم....

چی؟؟؟میشنوه؟؟اگه راست میگی الان چی گفتم ؟

=لازم نیست برای اثباتش بگم که چی گفتی ...فقط بدون که تو قراره باقی عمرت رو اینجا بگذرونی....ینی ....تا ابد ...‌چون اینجا زمان نداره ....نمیتونی بمیری ‌....گریه کنی...بخوابی ....هیچی!

چرا؟تو کی هستی که انقدر شبیه منی و میخوائ من رو شکنجه کنی؟؟؟؟من چیکار کردم ؟؟؟

=یواش تر .دونه دونه بپرس....خب چرا؟؟؟چون اینجا زمانی وجوذ نداره ...این مکان سال ها پیش از وجود مآ ساخته شده البته به زمان دنیایی که ازش اومدی !..یه جائی برای پنهان شدن .....و راز ها .....اما بعد ها متوجه شدن که چیز هایی که میتونن وارد اینجا بشن ...هرگز نمیتونن خارج بشن ...مگه اینکه قرینه ی اونها .یه جورایی همزادشون..همزادشون. اینجا قرار بگیره...ینی برای خروج من .تو لازم بودی ...و تو چه راحت نقشه های من رو انجام دادی ........هنوزم احمقی .....اشکال نداره .من به جای تو میرم ....من گذشته رو تغییر دادم ...زمان رو ...پس......الان میتونم....برگردم به نقشم و بازی کردن رو ادامه بدم ....اینبار جدی تر.....برمیگردم و حالا که قرار نیست دیگه ترکم کنه ...من میدونم که چطوری تلافی کنم ...انتقام میگیرم...

میشه حداقل بگی چه خبره؟؟؟من ....من واقعا هیچی نمیذونم

=اوه راست میگی ...ببین ...تو شکنجه نمیشی ...بلکه توی نسخه های مختلفی که از پارک جیمین وجود داره ...تو ساده ترین و احمق ترینشون تو کل زمان هآ بودی .....پس ....قربانی میشی!

ینی....ینی چی؟؟

=میدونی ...تقصیر تو و یونگیت نیست .تقصیر یه یونگی دیگه است ...یادته هوسوک هیونگت از یه یونگی دیگه حرف میزد؟؟؟

همونی که گفت مدتی در جسم اون زندگی کرده!!

=اره ...همون ..من توئ همون دنیا باهاش زندگی میکردم....ولی اون بخآطر تو و یونگیت ترکم کرد ..به دنبآل پیذا کردن راهی برای زندگی شما ..اون هم عاشقت بود ...من هم عاشقش بودم ...ولی ....اون با قدرتش شما رو میدید ...که یونگی بهت خیانت میکنه ...تو رو هم ول میکنه ....و اون هم من رو ول کرد ....ترک کرد تا تو رو نجات بده...و این تاریخ قرار بود دوباره برای شما تکرار بشه ..ولئ .....دیگه نمیشه چون من اینجام...هوسوک هیونگت هم اومده پیشت....هرچند اون طرف یونگیه و ازت ..متنفره...

اون از من متنفره؟؟؟چرنده!

=چرا که نه؟؟تو فرشته ای هستی که باعث شد یونگیش بمیره و باعث شد این یکی یونگی هم یبار از شدت ضربه روحی که بهش وارد شد حافظش رو از دست بده ...تو باعث نابودی اطرافیانت میشی ....تهیونگ ....تو یبار با بی خبر رفتنت اون رو شکستی ....جونگکوک ...تو با به بازئ گرفتن دل معشوقه اش اذیتش میکنی ...یونگی....تو تماما برای اون مشکلی ....هوسوک ...تو باعث مرگ عشقشی ....سوکجین....تو باعث فرمانروآ شدنش هستی ...اون میتونست یه بچه خوناشام شاد بآشه که تو رده ی متوسطه  چون توجهی روش نیست اجساساتش رو نشون بده ....یا انسان باشه .ولی تو ... دنیا....به خودت ....به همه مشکلات میدی ..‌بهتره اینجا بمونی ...من به جات برمیگردم ...این قول رو خودت بهم دادی ....۱۷ سال پیش ....اینجا که بمونی ...کم کم همه چیز یادت میاد ...و به قدری تکرار میشه ....که دیگه حفظشون باشی .....

ولئ یونی.....اون نجاتم میده ....اون فرق من رو با تو میفهمه ....اون ...اون من رو دوست داره ....

=درسته ...دوستت داره ....ولی این جیمینی که احیا شده و هیچی یادش نیست فقط بازیچه ای براش بود٪ .اون عاشق پارک جیمینه !فرش ی اعظم ....این جیمین ترسو و کوچیک فقط به دلیل شباهت زیادش به خاطراتش براش جذابه. ...و اون به دنبال معشوق واقعیشه ...که تو نیستی ....چون تو ....هیچکدوم از اونها رو به یاد نمیاری.......بیشتر توضیح نمیدم ....خودت میبینی و میفهمی ......دیگه وقت رفتنه....امیدوارم از دست من ناراحت نباشی .....

چرا داره گریه میکنه؟

=من رو ببخش باشه؟؟؟؟من نمیخوام بهت آسیب بزنم من میدونم که تو هم درد میکشی ....ولی ....من ...تصمیم گرفتم خودخواه باشم ......میدونی ....من تو رو درک میکنم ...من خودِ توعم خب!ولی...باور کن اینطوری بهتره .....اونا همشون ....همشون قراره مخالف تو باشن .....همشون قراره بر ضد تو عمل کنن ....تو دووم نمیاری .....همونطوری که یونگی من آینده شما رو میدید  منم میبینم ...از نگاه تو هم میبینم ...میبینم که چقدر درد میکشی ......و نمیخوام ....نمیخوام اینطور بشه ....نمیخوام یه یونگی و جیمین دیگه از هم جدا بشن......خواهش میکنم ازم نارآحت نباش ....باور کن الان درذ کمتری میکشی تا وقتی که اونجا باشی..

من از تو "ناراحت نمیشم ولی ....مگه اینطوری هم من و یونی جدا نمیشیم؟؟؟

=اینطوری درد کمتری میکشی ....باور کن راست میگم ...

مگه نگفتی اینجا زمان نداره....پس چطور گریه کردی

=جیمین ...من ...ینی ما ...موجوداتی فراتر از همه چیز هستیم ...بزار یه چیزی بهت بگم .....خالق تمام این دنیاهایی که وجود داره.....ما رو ...بالآترین خلق کرده ...جیمینی....خنده داره که انگار دارم خودم رو صدآ میکنم ....ولی ....جیمینی ....تو .من ..ما ....ِاین دنیا وجود نداشت بدون ما ...اینجا همش  برای ما ساخته شده ....اول ما ساخته شدیم ...و بعد .بقیه دنیا برای ما آفریده شد ...خاطراتت رو که به یاد بیاری ....میفهمی چی میگم ....پس ....برای الان فقط بدون ما ....مهمترین موجودات تو کل جهان ها هستیم ....نگاه کن که چطور روی چند دنیا همزمان اثر گذاشتی؟؟؟مئبینی؟؟؟این از دست هرکسی بر نمیاد !

________
هآی گایز میدونم خیلی خیلی دیر شد ولی گوشیم  شکسته بود و داده بودم درستش کنن الانم قول میدم از این به بع
فعال تر باشم ...ممنون که میخونید چیز زیادی نمیگم چون میدونم نمیخونید. واینکه دوپارت گذاشتم قبلی رو یادتون نره بخونید

Bloody loveDonde viven las historias. Descúbrelo ahora