570years ago
<jimin>
======================================+می...میشه بغلم کنی...؟؟؟؟
»ها؟؟؟چیشده!!»
+خب...خب....من از رعد و برق میترسم...
»ترس نداره که«
+پدرم ده سال پیش وقتی خیلی کوچیک بودم توی یه شب منو ول کرد تو یه محیط آزمایشگاهی.....اونجا برای اینکه به قول خودش منو از هرگونه ترس دور کنه هرگونه آزمایشی روم انجام داد.....اونجا رعد و برق بهم خورد اگه منو احیا نمیکرد...الان مرده بودم......من خیلی بیعرضه بودم و هستم این چیزیه که پدرم همیشه بهم میگه....حالا میفهمم چرا...من حتی قدرت نجات دادن خودمو هم ندارم ولی اگه وقتی خودمو نجات نمیدم بتونم کس دیگه ای رو با در خطر انداختن خودم هم نجات بدم...شاید دیگه بی عرضه نباشم...
»متاسفم...من نمیدونستم....تو بیعرضه نیستی....همه ی مردمان دنیای ما و دنیای شما میدونن که روش های خاندان مین وحشتناک ترینِ روش هاست و به قدری قدرت دارن که حتی شاید من هم نتونم شکستشون بدم.....البته این یه افسانست چون اونا تا حالا برای همه خودشون رو ناشناخته نگه داشتن حتی برای کسی به مقام من....و اینکه اونا برای بیرون کشیدن قدرت وحشتناک و بینهایتشون نیاز دارن که تمرینات سختی داشته باشن...اون پدرت حماقت کرده و تقصیر خودش بوده که. بی تمرین تورو فرستاده اون تو...حتی خودشم بدون تمرین اون تو دووم نمیاره....چه برسه به تو که هنوز خوناشامم نشدی...»
+یعنی میگی ممکنه بتونم قدرتمند بشم....یه روزی...بقدری که از خواهر و مادرم حفاظت کنم...؟؟؟
»معلومه که میتونی....حالا بهتره بخوابیم که فردا دیر نرسیم...»
+باشه...ولی چه ربطی داشت...
«اگه خواب بمونی چیکار کنیم ها؟؟؟«
+آها!!
بغلش کردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم.....رعد و برق شروع شد و اون با هر رعد و برق بدنش به شدت میلرزید....
لعنت بهت مینِ بزرگ.....چه بلایی سرش آوردی؟؟؟میدونم با اون خدا همدستی!!!چه نقشه ای برای دنیا کشیدید؟؟؟چه بلایی میخواید سر این دنیا بیارید؟؟؟لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد....سعی کردم دستامو رو گوشاش بزارم که نشنوه....سرنوشت این پسر مثل من بود.....به زور مجبور به تبدیل کردن خودش به یه هیولا میشه......تا هر زمان که بتونم بهش کمک میکنم.....قسم میخورم.....اون....نباید مثل من بشه.....باید زندگی کنه...همه فکر میکنن من تا حالا احیا نشدم.....ولی خب مادرم اونقدر تمرینات وحشتناکی بهم میداد که تا حالا بیش از چند صد بار احیا شدم ولی...وایسا ببینم اون مگه نیمه انسان نیست....ولی گفت پدرش احیاش کرده.....مگه فرشته اس.....؟؟؟؟نکنه قدرتی که ازش میگن اینه ؟؟؟؟داره کم کم عجیب میشه.....پس اونا تکنولوژی های پیشرفته دارن.........بهتره فردا بهش فک کنم الان این بچه میمیره باید آرومش کنم ولی چطوری.....میگن وقتی یه شک بهت وارد شه شک قبلی رو فراموش میکنی.......چیکار کنم بهش شک وارد شه........خب قطعا ...من اونو بازی نمیدم....خب؟؟فردا براش توضیح میدم چرا اینکارو کردم....باشه؟؟چاره ای ندارم....کار دیگه ای نمیتونم بکنم!از تعجب خشکش زده بود.....معلومه خب...منم بودم بدتر از این میشدم....ولی لرزشش متوقف شده بود که این یعنی به چیزی که میخواستم رسیدم آروم شده بود
----------------
ادامه دارد.......
سال نوتون مبارک.......امیدوارم سال جدید یکی از بهترین سالهای عمرتون باشه.....به همه ی آرزوهاتون برسین😘

ESTÁS LEYENDO
Bloody love
Fanficکاپل:یونمین کاپل های فرعی:ویکوک،نامجین،... (+من....من حتی به یاد نمیارم که چه کسی هستم.....همه جا تاریکه......نمیتونم چیزی رو ببینم....من به یه جفت چشم نیاز دارم تا راهنمای من بشن.....دست هایی که دستم رو بگیرن.......صدایی که بدونم تنها نیستم..... _...