S2.when he....

78 16 0
                                    

؟!؟!؟!؟!؟!
....................
سرم به شدت درد میکنه....نمیدونم چطور میشه اینجا همچین اتفاقی بیوفته....ولی فعلا که شده....احساس میکنم یه چیز مهمیو فراموش کردم....ولی تنها چیزی که یادمه اینه که پسر منو ناپدید کرد.....

نمیدونم چقدر گذشته یه هفته؟ یه سال؟ شایدم فقط یه دقیقه....ولی...اَه....لعنت بهش من احساس میکنم بیشتر از چندصد روز اینجا بودم.....پس چرا اون موجوده درونم نمیاد....من باید از شر این سفیدی مطلق خلاص بشم.....

+خب فکر کنم با من کار داشتی؟!!!(میخوام صد سال سیاه نیای....چرا جیمینمو گول میزنی!:'(.....)

خب من فقط میخواستم از اینجا خلاص شم.....

+که اینطور....‌ولی شرط داره!!

نکنه بازم جسممو بخواد....نه نمیخوام...‌ولی اگه تنها راهش همینه مجبورم قبول کنم نه؟!؟...

+من جسمتو میگیرم ولی.....نه از زمانی که برگردی....

منظورش چیه؟

+ینی اینکه....تا زمانی که تو گذشته و دلیل ناپدید شدنت و کلا ماهیت خودت رو به یاد بیاری من در جسم تو ساکن میمونم....مثل شیطانی که مهر شده....ولی بعد از اینکه کاملا به یاد آوردی.....من جسمتو میبلعم.....و تو شاهدش خواهی بود.....

میدونم توهمه ولی......چرا اون داشت گریه میکرد.....انقدر اینجا موندم توهم زدم......امکان نداشت....اینجا زمان نداره نمیشه اشک ریخت.....نمیشه گریه کرد....
ولی همینکه میتونم برم بیرون خیلی خوبه نه؟؟؟باید پیشنهادشو قبول کنم؟!؟....چاره ی دیگه ای هم دارم مگه ؟!؟

------------------
خیلی سخته....خیلی سخته به خودت بگی....راجب گذشته....اونم به دروغ....میدونم غیر قابل باوره....اما خب....چطور بگم....من همون جیمینی هستم که در آینده بود....همونی که قرار بود کلی کار با اون پسر بکنه به طوری که اون وقتی آینده رو دید از خجالت سرخ شد...‌ولی.....تاریخ عوض شد.....من مجبور شدم برگردم تا به خودم کمک کنم گیر نیوفته....که کمک کنم ناپدید نشه.‌.‌من در اون آینده ناپدید میشدم....حالا که تاریخ تغییر کرده باید کمک کنم ناپدید نشم....میدونی خیلی سخته که مجبور. باشی بین احساست و کل دنیا یکی رو انتخاب کنی...‌.ولی خب قطعا انتخاب من احساساتم بود....ولی‌‌..‌برای زمانی که هنوز دوستم داشت......وقتی قراره ناپدید بشم.....چرا باید کمک کنم زنده بمونه ؟؟؟اهمیتی هم داره وقتی اون قراره منو ببلعه تا خودشو نجات بده؟!!!!!...بهت نشون میدم من کی بودم و هستم....من بهت روی خوشمو نشون دادم چون فکر کردم لیاقتش رو داری.....ولی‌.....تو...کاملا برعکس عمل کردی....شاید برات کم گذاشتم ولی.....تو همیشه دنبال چیزایی بودی که در گذشته از دست دادی‌.....پس....بزار بهت یه چیزی رو بگم...با اینکه نمیشنوی...اما بدون که من جنگ سختی رو شروع میکنم....یا بهتره بگم همین الانم شروع کردم.....منتظرش باش....مین یونگی.........

+-+-+-+-

یوها ها ها ها یه خوابایی براتون دیدم که نگو.....😈😱😶
واقعا مرسی واسه 1kمن حتی فکرشو نمی کردم که یه نفر هم دلشون بخواد داستانم رو بخونن خیلی خئلی ازتون ممنونم

Bloody loveOnde histórias criam vida. Descubra agora