Live in a devil house?!?!

652 44 6
                                    

الان سه سال از روزی که اون بچه رو پیدا کردم میگذره....هر روزی که میگذره بیشتر میفهمم که اون هیچ قدرتی نداره ولی به امید اینکه وقتی بزرگ بشه میتونه کمکم کنه نگهش میدارم....‌روزی هزار مرتبه شکر میکنم اون خدایی رو که برای اولین بار نذاشت مکان دقیق فرشته ها ردیابی بشه حالا برای امنیت یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای.......سه سال پیش زمانی که اونو با خودم اوردم به بقیه و فرمانروا گفتم که اون یه بچه انسانه...و میخوام برده ی خودم قرارش بدم...و طبق قرارداد اون و مقام بالای من قرار شد که این بچه پیش من بمونه.....اسمش رو گذاشتم جیمین چون به هر حال باید یه چیزی صداش کنم دیگه.....خوب در واقعیت هم اسم اون فرشته که من راجبش میدونم جیمینه و اینم همونه دیگه مگه نه؟به هرحال وقتی که ازم پرسیدن چرا جیمین گذاشتم گفتم چون زیبایی خاصی داره...خیلی خوشحالم که یکی از اشراف زاده هام وگرنه نمیتونستم اونو داشته باشم.....در واقع اون خیلی به من وابسته شده به حدی که همه جا باهام میاد...منم یکم تغییر کردم ولی برحسب عادت چون درسته که من یه خوناشامم و نیازی به غذا ندارم ولی اون چی؟من راجب فرشته ها چیز زیادی نمیدونم چون با اینکه یه اشراف زادم اما اونقدر بالا نیستم که به کتاب خونه سلطنتی دسترسی داشته باشم....فقط پدرم و فرمانروا و چند وزیر اعظم به اونجا دسترسی دارن...اوه...و البته یکی از خدمتکار ها...یا بهتره بگم دستیار من که نظافت اونجا رو به عهده داره و هزار گاهی یواشکی برام کتاب هایی مه بهش میگم رو میاره ولی فقط گاهی چون امنیت اونجا خیلی بالاست.....و من نمیتونم به بخش اصلی کتاب خونه راه پیدا کنم چون هوسوک.-همون دستیارم-کلید اونجا رو نداره و من نمیتونم واقعیت رو راجب فرشته ها بخونم ولی خوب با داستان های ابتدایی که راجب اونها خوندم و رفتار های جیمین چیزای زیادی راجبشون فهمیدم ولی خیلی ویزا رو هم راجبشون نمیدونم مثل همین که غذا لازم دارن یا نه؟؟اینکه چه چیزایی براشون بده و چه چیزایی خوب!؟!؟
به هر حال تا الان که جیمین راضی و خوشحال بوده خب اون نباید به من اعتماد کنه ولی....نمیدونم چیکار کنم چون اگه اون بهم اعتماد کنه اتفاقات خوبی نمیوفته چون اگه بقیه بفهمن که اون چیه و کیه برام بد میشه اما من با تمام خطراتش دارم کاری میکنم که اون بهم اعتماد کنه و به حرفام گوش کنه خب اون آزاری نداره اکثر اوقات خوابه که این نشون میده منبع اصلیی که یه فرشته برای تامین انرژیش نیاز داره رو دریافت نمیکنه یا کم دریافت میکنه...خب تا جایی که من فهمیدم فرشته ها قدرتشون پاکی و طهارته پس منبع قدرتشون عشقه ولی یعنی الان باید یه نفر و پیدا کنم که جیمین عاشقش بشه؟؟نه منطقی در نمیاد...نمیدونم باید چیکار کنم.....اون جیمین قطعا یه احمقه مه به من اعتماد میکنه چون من تا حالا چندین بار خونشو به حدی نوشیدم که نزدیک بود از هوش بره....به هر حال به لطف اون من الان چند درجه از مقامم بالاتر رفتم چون خون فرشته ی اعظم قدرت خیلی بالایی داره با هر بار نوشیدنش منو چندین درجه بالا میکشه که باعث شک کردن بقیه به من شده ولی خب چون قبل جیمین هم خون چند تا فرشته رو پوشیده بودم و مقامم بدون اینکه کسی دلیلش رو بدونه بالا رفته بود کسی به جیمین شک نکرده و نمیکنه.....اون خدای بی عرضه ی جدیدی هم که جایگزین قبلی شده بلد نیست چطور اون فرشته ها رو هدایت کنه....خوبه که فرشته ها نسبت به من و خاندان من شکی ندارن وگرنه باید اینجا رو هم ترک میکردم تا مثل بقیه به پناهگاه برم و اون موقع راز جیمین اشکار میشد...چون موهای هیچ انسان معمولی بدون خون فرشته ها بلوند نمیشه و وقتی بفهمن این رنگ مو واقعیه و رنگ نیست قطعا میفهمن اون یه فرشته اس وقتی بزرگتر بشه قطعا باید موهاشم رنگ کنم تا بقیه بیشتر ازین شک نکنن!من به یکی از وحشی ترین و قدرتمند ترین شکارچی های منطقه تبدیل شدم البته بودم بیشتر شدم و اینا بخاطر خون جیمینه.....که هم خوبه و هم بد چون اگه یکم دیگه بیشتر بگذره بخاطر طعم و قدرت خونش معتادش میشم چون،میدونید دیگه خونی که مقام رو بالا میبره یه لذته بخاطر طعمش و اکه بیش از ده بار مصرف بشه به یه نیاز ابدی تبدیل میشه که اگه یه هفته مصرف نشه اون ومپایر رو میکشه!این پایان دردناکیه و من نمیخوام قبل از اینکه از جیمین استفاده کنم بمیرم...فرشته ها ترسناک ترین موجودات این دنیان و مردم عادی هم قبول دارن چون با اینکه در اصل باید انسان ها رو نجات بدن به حدی دنیا رو براشون بد کردن که اونا حاضرن هر هفته سهمیه خونشون رو به خوناشامها بدن ولی فرشته ها رو نبینن البته این داستان ترسناک و جهنم شدن این دنیا از زمان پادشاهی خدای قبلی شروع شد.....تا قبل از اون خوناشام ها تازمانی که غذا می خوردن نیازی به خون نداشتن و انسان ها و شیاطین و خوناشام ها و بقیه موجودات در صلح کنار همدیگه زندگی میکردن اون موقع من هنوز نبودم یعنی بودم ولی انسان بودم.....یه نیمه انسان که در دوره ی بلوغ بود و باید تصمیم میگرفت انسان بشه یا یه ومپایر من اون موقع میخواستم انسان بشم چون در اون صورت میتونستم از شر حمله های ماهانه ی خوناشامی و اتک های ناگهانی درونی راحت باشم میخواستم کتابدار بشم و تو کتاب خونه ای که نزدیک مدرسم بود کار کنم.....ولی اون خدای پلید......اون باعث شد زمانی که تنها سیزده سالم بود مجبور بشم بادستای خودم خواهر کوچکتر و مادرم رو بکشم تا از خون اونا تغذیه کنم تا نمیرم......این برای منی که سیزده سالم بود وحشتناک شد دوستام که انسان بودن از من فاصله گرفتن....من تنها شدم پدرم که یه ومپ اصیل زاده بود و یه جورایی منم از خاندان اون که بزرگترین خاندان ومپ ها و اصیل ترین و با قدمت ترینشون بعد از فرمانروا بودن حساب میشدم اون به غیر از من وارث دیگه ای نداشت چون باید خون خاندان رو اصیل نگه میداشت...منم چون مادرم یه نیمه انسان بود اصیل محسوب میشدم وگرنه منو میکشت مثل بقیه بچه های غیر اصیل زادش......اون خدای پلید به فرشته ها گفت خوناشام ها بَدَن در صورتی که تا اون موقع در صلح با اونا بودیم و اگه خلافی صورت میگرفت اونا جریمه میکردن اون خلافکارو.....تا اون موقع خوناشام ها بخش با احترام و دارای حقوق بالای اجتماعی محسوب میشدن.....مردم براشون احترام زیادی قائل بودن و اونا پست های حکومتی و مدیریتی رو در دست داشتن....چون با وجود احساساتی کمتر از آدما....اونا قدرت مدیریتی و درک و منطق بهتری داشتن......من اون موقع یه اسطوره داشتم و اونم جیمین فرشته ی اعظم بود چون اون همه رو نجات میداد و حالا این بچه ای که جلوی منه از نسل اون جیمینه البته دقیقا بچه ی اون میشه.......چون اون تا حالا نمرده بوده پس قاعدتا این اولین بار یه که ترمیم میشه و یکی از نسل اون به جاش به دنیا میاد.......من اونموقع دوران خوشی داشتم........دورانی که توش میخندیدم نه یه پوزخند از روی حرص و طمع یه خونخوار......من از الان خوشم نمیاد ولی به هر حال الان قدرت بالایی دارم و شاید اونموقع بهم لطف شده که انسان نشدم وگرنه تا الان مرده بودم و نمیتونستم جیمین رو ببینم.....راستش من اون رو نگه داشتم تا وقتی که قدرتش رو بدست اورد آرزوم رو برآورده کنه چون میگن اون میتونه آرزوی همه رو برآورده کنه و من نمیخوام کسه دیگه ای آرزوی منو بدزده آرزویی که من دارم فقط به خودم مربوطه ،نه نجات جهانه و نه چیزی مث این من فقط میخوام یه خاطره رو زنده کنم ،بخشی از گذشتمو که تا ابد یادم میمونه به زمان حال بیارم،شخصی که ملاقاتش باعث شد خوناشام بشم کسیکه که اگه نبود میتونستم احساس داشته باشم ولی درعوض کاری کرد که زنده بمونم فرشته هایی که بعد اون شخص که فکر میکنم یه فرشته بود دیدم بهم گفتن خدا منو برگزیده اونموقع نمی فهمیدم چی میگه ولی الان میدونم اون خدا سرنوشت تمام جهانه بعد از خودشو تعیین کرده بود و این یعنی ما هنوزم داریم به خواست اون عمل میکنیم و بازیش هنوز تموم نشده درواقع یجورایی تازه داره شروع میشه......
به هر حال هر اتفاقی بیوفته فعلا باید از جیمین محافظت کنم...اگه بلایی سرش بیاد این منم که بد میبینم اون دوباره ترمیم میشه و یکی از نسلش به دنیا میاد......
---------------------------
Flashback 570years ago...!
<Jimin>
«اما قربان نمیشه که خوناشام ها رو از بین ببریم اونا در واقع باعث اصلی صلح در جهانن و طبق قرار، شما با اونها در ازاین در صلح نگه داشتن دنیاشون کاری ندارین......ما نمیتونیم خیانت کنیم اونا با ما کاری نداشتن که مجازاتشون کنیم اونا به ما اعتماد کردن......نمیتونیم اونا رو از بین ببریم اونها بیگناهن........»
-من نمیگم اونها رو از بین ببریم من میگم زجرشون بدیم و تو هم اطاعت میکنی.......چون در برابر من قدرتی نداری.....حالا هم دو روز برای اولین مرحله پخش ویروس در منطقه آزمایشی اول وقت داری.....میتونی قبلش انسان هایی که میخوای رو از اونجا دور کنی هرچند به زودی اونها هم میمیرن.....میدونی که ویروس در کل دنیا پخش میشه....مرحله به مرحله....و هر بار انسان های بالای هفده سالی که اونجا باشن رو نابود میکنه.....حالا هم مرخصی من باید برنامه هامون مرتب کنم....
«اما...قربان خواهش......»
-گفتم مرخصی کاری نکن الهه اولم رو مجبور به ترمیم شدن کنم یا بهتر....تبعیدت کنم......فرشته ی اعظم.....جیمین!
«چشم قربان»
این خدای تازه کار اعصابمو بهم ریخته باید برم بچه های شهرو نجات بدم....مخصوصا خوناشام هاشون .....
..........................././/.
به سمت دنیای ومپ ها رفتم ‌.....منطقه آزمایشی اول خیلی برای اولین بودن و مخصوصاآزمایشی بودن بزرگه!این پروژه جهان رو نابود میکنه!اول باید اشخاص قابل نجات رو فراری بدم....بعد به جنگ اون خدا میرم.....اون هنوز تازه کاره...امکان اینکه شکستش بدم زیاده البته هر چه زودتر....حداقل قبل از اینکه قدمتش به دو هزار سال برسه!

بعد از بردن بچه هایی که میشناختمشون به پناهگاه شخصی و خصوصیم که غیر از تهیونگ کسی ازش خبر نداشت داشتم به سمت خونه می رفتم که وسط راه یه پسربچه دوازده سیزده ساله خورد بهم.....ولی مگه من انسانها و خوناشام ها رو جمع نکردم؟؟؟این بوی خون......اون یه نیمه انسان خاصه از خون یه اصیل زاده...خاندان مین....این بو جز اون خاندان مال هیچکس نیست....ولی چرا افتاد زمین....دیدم که کسی دنبالشه نباید بگیرتش...نه حداقل تا زمانی که بفهمم کیه!
++++++++++++++
وقتی به یه تپه نزدیکای شهر رسیدم گذاشتمش رو زمین و بیدارش کردم.....
»هی...پسر جون....بهتره بیدار شی...هنوز زیاد ازونها دور نشدیم....هی با..تو...«
+گفتم که....من میخوام یه انسان باشم...نمیخوام خونآشام بشم.....من نمیخوام مدیر بشم..‌.‌میخوام تو کتاب خونه کار کنم......به من ربطی نداره که تو چی میگی تو چندین بچه دیگه هم داری....به اونا دستور بده....میشنویی اصن؟؟؟
مثل اینکه درست حدس زدم.....اون از خاندان مینِ چون فقط مین بزرگه که چندین بچه داره و به تنها وارثش که یه اصیل زادس چیزی رو اجبار میکنه.....خواستم جوابش رو بدم که صدایی اومد.....کلاهم رو سرم کردم تا نفهمن کیم!
اون مینِ بزرگه رئیس خاندان بزرگ خوناشام ها.....کسی که اگه وارثش یه سال بزرگتر بود الان فرمانروای خوناشامها بود
خوب طبیعیه که الان از دست وارثش عصبانی باشه به هر حال هر چی خون اصیل تر باشه رفتار های خشن خوناشامی هم بیشتره موندم که چطور خودشون رو کنترل میکنن!؟!؟
به هر حال نباید بزارم این بچه رو اذیت کنه حال خوشی نداره....منو با این موهای بلوند با پدر مو سیاهش اشتباه گرفته تازه وقتی دیدمش اطراف شهر بودم و بالهامم پنهان نکرده بودم*.....پس قاعدتا باید منو میشناخت چون وارث بزرگترین خاندان خوناشام اصیل زاده که در سن تعیین مقام هم هست نمیتونه از فرشته ها چیزی ندونه مخصوصا که الان هم گفت میخواد کتابدار بشه یعنی چیزایی سرش میشه....پسره تا دید باباش من نیستم و پدرش داره میاد پشت من قایم شد....
+خواهش میکنم آقا....نذارید اون منو بگیره....نمیخوام بمیرم.....
»نگران نباش...نمیزارم آسیبی ببینی!«
به سمت رئیس خاندان مین رفتم.....جالبه که اونقدر حفاظت و احترامش بالاست که حتا منم اسمشو نمیدونم....باید بهش تبریک گفت......به هر حال رفتم سمتش ولی تا خواستم بهش نزدیک بشم چندتا از محافظاش رسیدن و سمت اون پسره رفتن منم برگشتم عقب و پسره رو اونجا دور کردم......اگه با محافظاشه یعنی شوخی بردار نیست حرف منو قبول نمیکنه
پسره رو گرفتم بغلم و با بیشترین سرعت ممکن دویدم....سرعتم بدون ظهور قدرت آسمانیم چندان تعریفی نداره ولی حداقل مثل یه انسان عادی به نظر میام و اونها هم بخاطر غریضه خوناشامیشون با طعمه بازی میکنن یعنی میزارن فکر کنه برده.....پس چند دقیقه زمان میخرم تا با دور شدن ازشون بتونم قدرتمو ظاهر کنم.....

--------------&-------------------
*فرشته ها میتونن بالها و قدرتشونو ناپدید و پنهان کنن و هر زمان که نیاز داشتن ظاهر کنن یعنی یه وسیله دارن که نماد اونه و به وسیله اون ظاهر یا غیب میشن اگه انیمه دیده باشید میدونید خدا ها شینکی دارن که اونها در قالب یه ابزار با اونهان و هر وقت بخوان به شکل اصلیشون برمیگردن....اینجارابطی که جیمین برای ظاهروپنهان شدن قدرتش استفاده میکنه یه گوشواره اس
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

عکس جیمین الانم که روی جلد این پارت هست

Bloody loveDonde viven las historias. Descúbrelo ahora