دو پارت باهم آپ کردم حالش رو ببرید
با دردی که تو بدنش پیچید سعی کرد چشماش رو باز کنه اما قدرتش رو نداشت خیسی پارچه ای که رو پیشونیش کشیده میشد رو حس میکرد صدای سوختن چوب های تو شومینه فضای اتاق رو پر کرده بود
چشم هاش رو روهم فشرد و آروم نالید حرکت پارچه رو صورتش متوقف شد :تهیونگ بیدار شدی؟
با شنیدن صدای جین کمی آروم گرفت بالاخره چشماش رو باز کرد دیدش تار بود سعی کرد بخاطر بیاره که چه بلایی سرش اومده بی اختیار اولین چیزی که تو ذهنش اومد رو زمزمه کرد:جیمین...
جین:اون حالش خوبه نامجون کنارشه جیهوپم برگشته به قصر حتما بهشون خبرهارو میده فعلا نگران خودت
باش میتونی بشینی؟تهیونگ که حالا میتونست جین رو به خوبی ببینه به اطرافش نگاه کرد انگار توی کلبه ی چوبی بود بزرگ
بنظر میرسید و زیبا و مجلل بودلباش رو با زبونش خیس کرد:چی شده؟کجام؟
جین کمکش کرد تا بتونه بشینه:کلبه ی دیبا، یادت نیست می خواستی دیبارو بکشی ...
تهیونگ با شنیدنش چشماش رو بهم فشرد و اتفاقات تو ذهنش زنده شد اون زن مسمومش کرد اومدن جونگ کوک و جین رو بخاطر داشت اینکه بدنش فلج شده بود و بعد از اون درد وحشتناکی که حس میکرد ...
نگران چشماش رو باز کرد:لعنت به اون جادوگر با حرفاش ضعیفم کرد اگر زخمی نمیشدم ...
جین شونش رو فشرد: دیبا مرده
تهیونگ با شنیدنش سکوت کرد و به جین خیره شد جین کمی از دمنوشی که درواقع پادزهر بود رو توی لیوان ریخت و سمتش گرفت:
درواقع حتی جونگ کوک هم نتونست جلوش رو بگیره فکر میکردم هر دو میمیریم اما جیهوپ به موقع رسید خودش اون زن رو با تیر زد البته مطمئنن به خاطر یونگی تونسته بود با کنترل دیبا مقابله کنه ...
فکر کنم حتی دیباهم فکرش رو نمیکرد به دست جیهوپ کشته شهتهیونگ آب دهنش رو قورت داد:
پس واقعا مرد...تو مطمئنیجین سرش رو تکون داد:تو بغل جونگ کوک نفس آخرش رو کشید نمیدونم چقدر طول کشید تا پسر بیچاره آروم بگیره با یونگی همینجا نزدیک خونش دارن خاکش میکنن
تهیونگ لبش رو گزید:نمیدونم جونگ کوک چرا باید اون زن رو دوست داشته باشه حتی با اینکه مادرشه
_ فقط خودش میدونه که چرا باید دیبارو دوست داشته باشه هرچی باشه اون مادرشه
که با صدای شیهه ی اسب هردو ساکت شدن
صدای نامجون از پشت در اومد:جیمین آروم تراما در کلبه به شدت باز شد و جیمین درحالی که نفس نفس میزد وارد کلبه شد تهیونگ با دیدنش لبخند زد:آروم شاهزاده ی من
أنت تقرأ
True king
Fanfictionپسر نسبت به بقیه پوست تیره ای داشت اما قدبلند و خوش چهره بود مثل جیمین زیبا بود ولی تفاوتشون این بود که برعکس آرامش جیمین این پسر نگاه سرکشی داشت با صدای بم و جذابش داد زد: مبارزه تموم شد دوستان ... و رو به روی پسر ایستاد: امیدوارم دَرست رو یاد گر...