Part 11

236 59 1
                                        

کنار تلفن پایگاه ایستاده بود و شماره میگرفت. به ساعت نگاه کرد. دیر وقت بود ولی امید خود را داشت. بخاطر بحث چند لحظه پیشش با ییبو کمی اعصابش بهم ریخته بود. بعد از لحظاتی صدای یانلی جیه از پشت تلفن آمد.

یانلی - الو ؟

ژان - جیه..شیائو ژانم

یانلی - اوه ژان ! تو کجایی اخه؟

ژان - یوبین چطوره؟

یانلی - یوبین از لحاظ جسمی هر روز بهتر میشه. ولی بخاطر ندیدنت خیلی بیقراری میکنه..اون لازم داره تو پیشش باشی.

ژان آهی کشید..

ژان - میدونم...فک نمیکنم به این زودیا بتونم بیام..اصلا شاید جون سالم به در نبردم !

یانلی - چی داری میگی؟ حرفات ترسناکه

ژان - میخوام با یوبین حرف بزنم. خواب که نیست؟

یانلی - اون همینجاست. داریم ستاره هارو نگاه میکنیم.

صدایی که انگار از تلفن دور شده شنید.

یانلی - یوبین. ژان گه ات پشت خطه..

و دوباره صدای او پر رنگ شد.

یانلی - ژان.. داره میشنوه.

لبخند تلخی روی لب ژان نشست و شروع کرد.

ژان - بین دی؟ خوبی عزیزه گه گه؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ قرار بود امروز بیام ببینمت. ولی اومدم ماموریت. این اولین ماموریتمه! برای گه گه آرزوی موفقیت کن. اصلا مطمئن نیستم کی بتونم برگردم. ولی سعی خودمو میکنم بهت زنگ بزنم.

آهی کشید و مکث کرد. تلفن را با دو دست به گوشش فشار داد تا حتی اگر شده صدای نفس های دی دی اش را بشنود.

ژان - راستش دی دی‌، امروز اصلا روز خوبی نبود. من... دلم برات تنگ شده. امروز واقعا نیاز داشتم مثل همیشه سرمو بغلت بگیری و من کنارت بتونم خودم باشم. روز عجیبی بود، حتی با فرماندمم دعوام شد. نپرس واسه ی چی! اون یکم عجیبه.

باز هم مکث کرد. با یادآوری چیزی گفت.

ژان - اوه راستی. میدونستی فرماندم برادر دکتر هایکوانه؟ اون خیلی بهمون کمک کرد. خوب شدنت رو به اون مدیونیم. من.. نمیدونم باید چه حسی بخاطرش داشته باشم. ولی خوب.. بیا فقط ازش متشکر باشیم..اوهوم.. اینطور خوبه! :)

ژان با تکان دادن سرش حرف خودش را تایید کرد‌. با شنیدن نفس های کند و عمیق پشت تلفن متوجه ی بغض برادرش شد. با این وجود خودش هم بغض کرده بود.

ژان - چیشده دی دی؟ دلت واسم تنگ شده؟ اره؟ نگران من نباش خب؟ من حالم خوبه. جدیدا آدم های خوبی دوروبرمن. دارم دوستای جدید پیدا میکنم. به آ-چنگ میگم اگه تونست بیاد بهت سر بزنه. مراقب خودت باش خوب؟ حرفای دکتر و خوب گوش بده. وقتی برگشتم دلم میخواد حالت خیلی خوب باشه. بخاطر من یوبین.. بهت نیاز دارم! باید برم..گه گه دوستت داره. بای.

TORTURE Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt