"صبح بخیر یونگی هیونگ!"
پیشی مو مشکی نزدیک گوش یونگی فریاد زد تا از خواب بیدارش کنه.
یونگی بلند شد،کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه کشید.دوباره سر جیمین غُر زد که چرا بیدارش کرده.جیمین همیشه کاری رو که یونگی پاپی بشدت ازش متنفر بود انجام میداد.
"دیگه چی شده،جیمین؟"
پسر بزرگتر گفت.هنوز داشت به پیشی کوچولویی که جلوی روش ایستاده بود غُر میزد.جیمین گوشهاش پایین افتاد و لب و لوچه آویزون کرد.
"آ...هیونگ!بهت گفتم کیتِن صدام کن!اصلاً چرا پیشی صدام نمیکنی؟"
جیمین تقریباً با فریاد گفت.یونگی با تأسف سر تکون داد.
"جیمین،قبلاً چندین بار بهت گفتم که این کار رو نمیکنم.نه یعنی نه!چرا نمیتونی اون کلمات ساده رو متوجه بشی؟"
اون غُرید و دندونهاش رو نشون پیشی کوچولوی بیچاره داد و باعث شد گوشهاش رو عقب بده.یونگی هر روز بخاطر حرفهای تکراری جیمین اذیت میشد.
هردو هایبرید تقریباً هر روز صبح سر این مسئله بحث داشتن.اگه کنجکاوید باید بگم اونها توی پناهگاه هایبریدها باهم زندگی میکردن.آدمها هایبریدها رو اونجا نگه میداشتن و حتی بعضیها اونها رو به سرپرستی میگرفتن!
❤🐕❤🐈⬛❤
بعد صبحونه یونگی به اتاقش برگشت،چیزی نمیخواست جز یه خواب آروم و در آرامش...و البته این اتفاق از زمانی که کیتِن مو مشکی مدام مزاحم خودش و خواب باارزشش میشد دیگه براش نیافتاده بود.
"هیونگ!هیونگ!بیا بازی کنیم!من حوصلهام خیلی سر رفته!"
کیتِن گفت در حالی که روی تخت هایبرید بزرگتر مدام غَلت میزد.اون اصلاً اهمیت نمیداد یونگی از دستش عصبانی میشه یا نه.
یونگی چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد،واقعاً داشت از حضور هایبرید گربه آزار میدید.اون چشمهاش رو باز کرد و به جیمین غُرّید.
"جیمین،از تخت کوفتی من برو پایین!فقط میخوام بخوابم،مگه این چیز بدیه؟"
یونگی گفت،داشت تلاش میکرد کمی خودش رو آروم کنه.
هایبرید کوچیکتر لب و لوچه آویزون کرد.از جاش بلند شد و زیر لب 'باشه'ای گفت و مثل بچه 5 سالهای که اسباب بازی مورد علاقه اش رو بهش ندادن با شونههای افتاده از اتاق پاپی اومد بیرون.
"آه بالأخره"
یونگی آه کشید و با لبخند روی تخت دراز کشید.بالأخره میتونست در آرامش کمی بخوابه.
❤🐕❤🐈⬛❤
یونگی مثل همیشه تونست فقط 2 ساعت بخوابه چون طبق معمول هایبرید مو مشکی با سر و صدا اون رو از خواب بیدار کرده بود.
یونگی بلند شد،کیتِن رو از روی خودش کنار زد.جیمین وقتی از روی پای یونگی پایین اومد لب و لوچه آویزون کرد.اون بلند شد و دوباره روی پای یونگی نشست،مکان مورد علاقهاش.
یونگی بهش اجازه داد هایبرید جوون تر هر کاری دلش میخواد انجام بده و خواب آلود پرسید "چی میخوای جیمین؟"
YOU ARE READING
BTS OneShots
Randomیه Book پر از وانشاتهای بی تی اس از هر کاپلی و هر ژانری.البته دختر و پسری هم قرار میگیره برای پیدا کردن وانشات مورد نظرتون لیست اول Book رو نگاه کنید زمان مشخصی برای آپ ندارم،هر وقت وانشات پیدا کنم میگذارم
