یه Book پر از وانشاتهای بی تی اس
از هر کاپلی و هر ژانری.البته دختر و پسری هم قرار میگیره
برای پیدا کردن وانشات مورد نظرتون لیست اول Book رو نگاه کنید
زمان مشخصی برای آپ ندارم،هر وقت وانشات پیدا کنم میگذارم
(زمان ترجمه کلی اشک ریختم😭حلالت نمیکنم نویسنده💔) 8 روز از رفتن جیمین میگذشت...یا بهتره بگیم ناپدید شدنش. 8 روز میشد که هوسوک به جز آب به چیز دیگهای لب نمیزد. 8 روز میشد که هوسوک خواب درست نداشت. 8 روز میشد که دیگه کسی صدای هوسوک رو نشنیده بود.
Deze afbeelding leeft onze inhoudsrichtlijnen niet na. Verwijder de afbeelding of upload een andere om verder te gaan met publiceren.
صبح فردای اتفاق پیش اومده در تالار اصلی،محافظ پارک ناپدید شد.اون توی رختخواب نبود.حتی صبح هم نیاومد تا بهش صبح بخیر بگه.هوسوک هرچی صداش کرد صدای جیمین از راهرو به گوش نرسید.
در عوض صدای ناآشنایی که خودش رو بادیگارد جدید هوسوک معرفی کرد شنیده شد.کیم نامجون جلوی در اتاق ایستاده بود،بهش صبح بخیر گفت و احترام گذاشت.هوسوک لباس عوض کرد و وحشتزده خودش رو به اتاق ملکه رسوند. "ملکه...مادر جان!مادر جان!" هوسوک اجازه نگرفته سراسیمه وارد شد. "شاهزاده هوسوک!این چه سر و وضعیه که برای خودت درست کردی!حتی موهات هم درست شانه نشده.این رفتار مناسب یه شـ..." ملکه جانگ نگاهی به سرتاپای هوسوک انداخت.نه تنها موهاش شانه نشده بود بلکه مشخص بود بند لباسش رو کاملاً شتابزده بسته. "بیا داخل" ملکه پیش از اینکه پسرش بیش از این انگشتنما بشه اجازه ورود بهش داد. "اون کجاست؟!" هوسوک با چشمهای گرد شده و کاملاً وحشتزده از مادرش پرسید. "مادر!!!" هوسوک بخاطر سکوت مادرش داد زد.شاید که جواب سؤالش رو بگیره. "پارک جیمین...دیگه هیچ نسبتی با خاندان سلطنتی نداره" ملکه با احتیاط توضیح داد،میدونست هرلحظه باید منتظر واکنش انفجاری هوسوک باشه. "چی؟!نه!" هوسوک فریاد زد.ناباورانه نگاهی به چشمهای اشکی و قرمز مادرش انداخت. "نه!نمیتونه اینطوری باشه...باور نمیکنم.نه...تو نمیتونی همچین کاری کنی...تو نمیتونی!" "این بهترین تصمیمی بود که برای حفظ خاندان جانگ میتونستم بگیرم" ملکه جانگ گفت.قلبش از دیدن پسرش توی این وضعیت به درد اومده بود ولی نمیتونست کاری کنه.هوسوک خیلی خوب معنی این حرف رو میدونست.این یعنی جیمینش رو کشته بودن. "چیکارش کردی؟چه بلایی سرش آوردی؟کار کیه؟شما؟...نکنه کار خالههاست!" هوسوک فریاد زد.از خود بیخود شده بود. "من..." ملکه نمیتونست چیزی بگه.هوسوک با گریه مثل دیوونهها از اتاق بیرون دوید.ندیمهها پچ پچ میکردن،بعضی با نفرت و بعضی با ترحم به شاهزاده نگاه میکردن. محافظ نامجون خودش رو به شاهزاده رسوند.دستش رو گرفت و پیش از اینکه مشکلی پیش بیآد به داخل اتاق کشوند.این چیزیه که ملکه ازش خواسته بود. "آروم باشید شاهزاده"