شاهزاده هوسوک و بادیگاردش(محافظش) پارک جیمین.
کی فکرش رو میکرد دوتا مرد بتونن عاشق بشن؟
خُب میگن عشق عشقه ولی نه هر عشقی.عشق اونطوری که آدمها فکر میکنن فقط کشش جنسی نیست...درهم گره خوردن روحه.
البته که در روابط زوجها سکس هم وجود داره ولی اگه تنها دلیل بودنت رابطهء جنسی باشه پس تو عاشق نیستی!
عاشق شدن خوبه و شاهزاده ما نه تنها عاشق یه مرد شده بلکه اون مرد بادیگاردشه و این برخلاف قوانین جامعه و خود شاهزادهاس ولی دل تابع قوانین نیست.
هوسوک باید این عشق رو از چشم دیگران پنهون میکرد چون اگه کسی میفهمید تنها کسی که مجازات میشد محافظ بیچاره بود نه شاهزادهء کشور!
"شاهزاده هوسوک"
جیمین از پشت درهای چوبی اعلام حضور کرد.اون تموم شب چشم برهم نگذاشته بود تا شاهزادهاش در آرامش بخواب بره.
"بیا داخل"
جیمین پس از کسب اجازه وارد اتاق شد و درها رو پشت سرش بست.اون شاهزادهاش رو دید که بالشتها رو زیر سر گذاشته و دوباره به خواب رفته.اون با تأسف سری تکون داد و سمت رختخواب هوسوک رفت و بالای سر شاهزاده ایستاد.
"هوف،شاهزاده هوسوک"
جیمین نگاهی به اطراف انداخت تا از نبود سایهای پشت پنجره و درها اطمینان پیدا کنه.نزدیکتر رفت و لبه تشک نشست.
"سوکی"
از اونجایی که فقط خودشون دوتا بودن به آرومی صداش زد.دستش رو لای موهای قهوهای هوسوک فرو برد و سرش رو نوازش کرد.هوسوک ملچ ملوچی کرد و دوباره چرخید.اونجا بود که جیمین متوجه شد شاهزاده دوباره با بالاتنه لُخت خوابیده.
"چقدر بهت گفتم اینطوری نخواب،آخرش هم سرما میخوری.شاهزادهء من بیدار شو!"
جیمین دستش رو روی شونه هوسوک گذاشت و تکونش داد.هوسوک به آرومی چرخید، چشمهاش رو باز کرد و خمیازه کشید.
"مینی،بغلم کن"
"زمان برای این کارها نداری شاهزاده.ساعت 1 ظهر همگی در تالار سلطنتی جمع میشن.باید زودتر آماده بشی"
جیمین درحالی که به پادشاه آینده نگاه میکرد توضیح داد.هیچ چیز این پسر به شاهزادهها شباهت نداشت.همیشه شیطنت میکرد،از کلاسهای آموزشی فرار میکرد و همیشه جیمین اون رو درحالی که پشت دیوار به استادش زبون درازی میکنه و باسن تکون میده پیدا میکرد،صبحها خواب میموند،هرگز شمشیر بدست نمیگرفت،عاشق موسیقی و نقاشی بود و خیلی چیزهای دیگه.
"هممم،مگه چه ساعتی از روزه؟"
"ساعت 8 صبحه"
"چی؟!تو من رو بیدار کردی که ساعت 1 میخوام برم؟"
"تنبلی نکن شاهزاده،زود باش"
"مینی بغل"
هوسوک لب و لوچه آویزون کرد.
"آه باشه،فقط اجازه بده درها رو قفل کنم"
جیمین در رو قفل کرد و برگشت.قیافه هوسوک توی اون لحظه دیدنی بود.اگه اون چیزی که میخواست رو همون لحظه بدست نمیآورد غمگین میشد.
"سوکی؟بِیبی؟ناراحت نباش"
جیمین موهای هوسوک رو بوسید.هوسوک که تقصیری نداشت فقط کمی احساساتی بود.مردم میگفتن اون بدرد نخوره،آدم کاملی نیست،بدنش زیادی ظریف و نرمه،باعث ننگ والدینشه.
قضیه حساس بودن هوسوک از 7 سال پیش یعنی زمانی که اون 19 سال بیشتر نداشت شروع شد.بیاهمیتی والدینش به شایعات و آزارهای بقیه باعث شد علاوه بر مردم،حتی خالههاش هم مسخرهاش کنن.هوسوک هنوز هم نتونسته از شر ضربههای روحی اون زمان راحت بشه ولی همین اتفاقات باعث آشنایی جیمین و هوسوک شد.
CZYTASZ
BTS OneShots
Losoweیه Book پر از وانشاتهای بی تی اس از هر کاپلی و هر ژانری.البته دختر و پسری هم قرار میگیره برای پیدا کردن وانشات مورد نظرتون لیست اول Book رو نگاه کنید زمان مشخصی برای آپ ندارم،هر وقت وانشات پیدا کنم میگذارم
