14.🍭Cute🍭

320 6 2
                                        

نویسنده:Yourhopemyhope

مترجم:Tania Kh

وانشات دختر و پسری:یونگی و ا.ت(اسم خودتون رو جایگزین کنید)

ژانر:فلاف

...................

"جونگ کوکی..."
همونطور که از پله‌ها پایین میاومدم اسمش رو آهنگین صدا میزدم.امیدوارم دیگه تا الآن خونه رسیده باشه.اون خیلی وقته بخاطر ما توی مدرسه مونده.ما خواهر و برادریم یعنی مثل اونهاییم ولی کاملاً متفاوتیم.ما دوستهای نزدیک هستیم و جوری باهم رفتار میکنیم انگار نسبت خونی داریم.
‌‌
اون کسیه که توی مدرسه خیلی مشهوره و من توی گروه چند نفرمون خیلی ساکتم.مطمئناً از اون دخترهام که زیادی توی چشمم ولی زیاد حرف نمیزنم.
با خودم خندیدم.کسی نباید متوجه من میشد.لباسهای مشکی و شلوار صورتی پوشیده بودم.تلاش کردم خیلی نایستم.نمیخوام بقیه این تیپ بسیار عالی من رو ببینن!
‌‌
پایین رفتم و نگاهی به اطراف انداختم.جونگ کوک توی نشیمن نیست پس شاید یه جایی توی آشپزخونه باشه.چرخیدم که برم ولی پاچه گشاد شلوارم زیر پام گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورم.نگاهی به خودم انداختم و خنده‌ام گرفت.آخه مثل آدمیزاد لباس نپوشیدم که.

کسی من رو ببینه بهم میخنده.بچه‌های مدرسه خیلی بدجنسن.دوباره پاورچین پاورچین میرفتم که با کله رفتم توی شکم یه نفر و صدای آروم "Wow" ازش شنیدم.سرم رو بالا آوردم و با مین یونگی،یکی از دوستهای جونگ کوک چشم توی چشم شدم.
‌‌
خشکم زد.نمیتونم این کار رو بکنم.وای خدا!الآنه که مسخره‌ام کنه.شاید هم من رو بزنه.دیگه توانایی همچین چیزی رو ندارم.معمولاً از اینجور اتفاقها برام میافته.
‌‌
با دهان باز بهش خیره شدم.فکر کنم الآن آبروم پیشش رفته.با خنده لثه‌ای نگاهم میکنه و احساس میکنم بخاطر اینه که تا انتهای حلقم رو دیده!
‌‌
"مین یونگی"
نفسم رو بیرون دادم.

'آروم باش ا.ت،فقط ضایع بازی در نیآر دختر خوب'
به خودم دلداری دادم.من همیشه روی این پسر کراش داشتم.خُب اون خیلی خوبه،مهربونه و کارش هم توی موسیقی عالیه.فقط نگم بهتون که...اوفففف...خیلی هاته! آم...اهم...ببخشید.داشتم چی میگفتم؟

آهان...بگذریم.متوجه شدم داره بهم نزدیک‌تر میشه.چشمهام رو بستم و گوشه لباسم رو چنگ زدم.منتظر یه مشت یا سیلی بودم.من که توانایی جنگیدن باهاش رو ندارم.خاطرات خوبی از مدرسه نداشتم.بدنم شروع کرد به لرزیدن.اشک از گوشه چشمم جاری شد.

"چیزی نیست ا.ت آروم باش"
احساس کردم بازوهای قدرتمندی دور بدنم حلقه شد.بخاطر سورپرایز شدن 'هین' کشیدم و اون رو به خنده انداختم.بهش نگاه کردم و میدونستم صورتم مثل گوجه قرمز شده.

"قصد ندارم بهت آسیب بزنم"
اون دوباره گفت و من رو به قفسه سینه‌اش فشرد.اون خیلی گرم و آرامش بخش بود.

"کوکی کجاست؟"
ازش پرسیدم.خنده کوچیکی کرد و من رو از خودش فاصله داد ولی دستش همچنان دور کمرم بود.

"فکر کنم،با تهیونگ جایی رفت"
بعدش خندید.

"اون یه ساعت و نیم پیش من رو دم در خونه پیاده‌ کرد و گفت 15 دقیقه دیگه برمیگرده ولی از اون زمانی که گفته خیلی گذشته"
آه...اخلاق همیشگی جونگ کوک.

"اوه،کوکی که من میشناسم احتمالاً قرار نیست بعداً هم برگرده"
به آرومی گفتم و بعد بخاطر وضعیتی که توش قرار داشتیم کمی خجالت کشیدم.

"ا.ت الآن واقعاً خیلی بانمک شدی"
یونگی نگاه کرد و لبخند لثه‌ای قشنگش رو بهم تحویل داد.احساس کردم بدنم کم کم داره گرم میشه.

"ممنون"
لب گزیدم و زمین رو نگاه کردم.دستش از کمرم باز شد و من احساس خالی بودن بهم دست داد‌.

"بیا باهم فیلم ببینیم"
اون رو مبل نشست و با دست به جای خالی کنار خودش ضربه زد.لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم.


"پس لباس من باعث..."
چند لحظه مکث کردم تا کلمه مناسبی براش پیدا کنم.

"...ناراحتیت نشد؟"
ازش پرسیدم و اون سرش رو به اطراف تکون داد.

"همونطور که گفتم،فکر میکنم تو خیلی بانمک شدی"
اون دوباره لبخند زد،کنترل رو برداشت و تلویزیون رو روشن کرد.داشت یه برنامه کمدی نشون میداد و واقعاً هیجان زده شدم.

"صبر کن،میتونیم این رو ببینیم؟"
ذوق زده به یونگی لبخند زدم.یونگی سورپرایز بنظر میرسید.

"البته که میتونیم ا.ت،چرا که نه؟"
اون همونطور که دستش رو دور کمرم انداخته بود و بهم کمک می‌کرد بنشینم میخندید.اون حلقه دستش رو دور کمرم محکم‌تر کرد و من رو به سینه‌اش تکیه داد.نتونستم به کارش نخندم.تونستم صدای خنده‌اش رو بشنوم و احساس کردم بوسه‌ای روی موهام زد.
‌‌
"هی،من راحت نیستم"
با خنده گفتم.دستم رو روی دست گذاشتم تا حلقه دور کمرم رو باز کنم ولی اون من رو به خودش فشار داد.

"ا.ت!!آروم بگیر دیگه دختر!"
با خنده گفت و اینبار صورتم رو بوسید.

"من واقعاً ازت خوشم میآد ا.ت"
اون کنار گوشم زمزمه کرد.تموم بدنم ناگهان داغ شد و فکر کنم لُپم گل انداخت.کراش چندساله‌ام هم دوستم داره؟چه شانسی.خُب شاید بخاطر کینکی که داره یا لباسهایی که پوشیدم از من خوشش میآد.

"چون لباس‌های مورد علاقه‌ات رو پوشیدم این رو بهم گفتی؟"
ازش پرسیدم و با انگشتهام بازی می‌کردم.

"راستش نه.در واقع امروز میخواستم شماره‌ات رو بگیرم ا.ت"

"از نامجون و هوسوک بگیر.اول باید از فیلتر بقیه دوستهای صمیمیم بگذری"
با خنده گفتم.

"داری شیطنت میکنی ا.ت؟"
یونگی لبخند لثه‌ای زد.

"خُب میتونی شماره‌ام رو داشته باشی"
چرخیدم و صورتمون بیش از اندازه نزدیک بود.نفسش رو توی صورتم حس میکردم.

"و اینکه من هم ازت خوشم میآد یونگی"
اون ذوق زده شد و لُپم رو بوسید.دستم رو دور گردنش انداختم و بغلش کردم.لبخندش بزرگتر شد.اون خیلی بانمکه.

"خُب حالا دیگه عالی شد"

"آره عالی بنظر میرسه"

توی همون حالت موندیم و تا چند ثانیه توی چشمهای هم زُل زدیم.

"من رو ببوس"
بعد از مدتها نمیدونم چطور همچین جرأتی پیدا کردم.اون لبخند زد و خم شد.بالأخره لبهاش رو روی لبهام حس کردم.لبهاش رو حرکت داد و گازهای کوچیک گرفت.دهانم رو باز کردم و اون شروع کرد به مزه کردن همه جای دهنم.

"ا.ت...شیرینک من!"
کنار گوشم زمزمه کرد.

"بیا گاهی همین کار رو بکنیم"
من هم زمزمه کردم که هیجان زده به لبهام حمله کرد و بوسید.

"ببخشید که دیر کردیم"
صدای جونگ کوک در حالی که در ورودی رو باز میکرد توی خونه پیچید.

"تو اونی بودی که دیر کرد نه ما!"
و صدای آه نامجون،تهیونگ و جین رو شنیدم.من با چشمهای گرد شده به یونگی نگاه کردم و لباسم رو درست کردم.

"حالا چیکار کنیم؟بدبخت شدیم"
زمزمه‌وار گفتم.

"خودت رو بزن به خواب"

"چی؟!"
‌متعجب گفتم.اون سر من رو به سینه‌اش تکیه داد و هردو چشمهامون رو بستیم.میتونستم صدای قدمهاشون رو بشنوم.امیدوار بودم متوجه نشه بیداریم.

"آروم باش کوکی،دیدی که حال ا.ت خوبه"
صدای جین رو شنیدم.

"یونگی پسر خوبیه و خودت هم میدونی"
نامجون بهش اشاره کرد.خُب آره یونگی پسر خوبیه.

"ولی ا.ت دوست منه،باید مراقبش باشم"
جونگ کوک عصبی گفت.بعد نگاههاشون رو روی خودم حس کردم.التماستون میکنم برید دیگه!

"فکر میکنم همینطور باشه که تو میگی"
جونگ کوک گفت.

"بهتر تنهاشون بگذاریم"
نامجون گفت و خوشبختانه رفتن.چشمهام رو باز کردم که یونگی رو با لبخند دیدم.راستش کمی خواب آلود شده بودم.

"امشب رو اینجا میمونی یونگی؟"
ازش پرسیدم.اون بوسه‌ای به پیشونیم زد و مقصد بوسه بعدیش نوک بینیم بود.

"همم...پیشنهاد خوبیه.فردا هم میتونیم باهم بریم مدرسه"
دوباره من رو بوسید.من واقعاً عاشق بوسه‌های یونگی‌ام.

"میشه چندتا مارک کوچولو هم روی گردنم بگذاری؟"

"چرا؟ببینم...ا.ت شیطنت میکنه؟"

"میخوام همه بدونن من دوست پسر دارم"

"هرچی ا.ت بگه!"
و با نیشخند شروع کرد به مکیدن گردنم.بعد از چند دقیقه عقب کشید و به شاهکارش نگاه کرد.

"خوشگل‌تر شدی"
دوباره ‌با لبخند لبهام رو بوسید.

"آهان!!گیرت انداختم!میدونستم خواب نیستی!"
جونگ کوک مثل فرشته مرگ بالای سرمون ظاهر شد.

"فاک!!"
یونگی گفت و لحظه بعد جونگ کوک دستم رو گرفته بود و می‌برد.

"یونگی..."

"ا.ت..."

"خفه!!!"
جونگ کوک بهم توپید و من با ابروهای درهم باهاش همراه شدم.
‌‌‌

.............................................
‌‌

ای بابا!دیدید حتی کوکی هم نگذاشت ما با خیال راحت با یونگی باشیم😂توی تصورات هم شانس نداریم

BTS OneShotsOnde histórias criam vida. Descubra agora