19.Kookie's Eomma!

157 11 0
                                        

نویسنده:Daydreamers1319d

مترجم:Tania Kh

وانشات کاپلی:یونمین

ژانر:درام🎭،فلاف🍭


وانشات درخواستی برای خوانندهء گلم😘امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید😊


............................

‌از دید نویسنده

"کوکی!عزیزم لطفاً بایست...هاه‌...آه...صبحونه‌ات مونده بانی.چرا اینقدر منِ پیرزن رو خسته میکنی؟"
پیرزن در حالی که نفس نفس میزد گفت.پسر کیوت 3 ساله از اینور به اونور خونه با دستهای باز میدوید و پیرزن خدمتکار پشت سرش با ظرف غذا دنبالش بود تا صبحونه‌اش رو بهش بخورانه.


"صبح بخیر آجوما!"
‌مرد جوان با لبخند وارد هال شد.

"صبح بخیر پسرم!بیا صبحونهء تو رو هم بدم یونگی شی"

"آجوما،من یه جلسهء مهم دارم.توی کمپانی یه چیزی میخورم.نگران من نباش!بگذریم...خسته بنظر میرسی.چه اتفاقی افتاده؟"
یونگی با اینکه دلیلش رو میدونست ولی میخواست از زبون خدمتکار مهربونش بشنوه.پیرزن روی مبل نشست و با لبخند موهای بهم‌ریخته‌اش رو درست کرد.

"دلیلش چی میتونه باشه جز پسر شیطونت؟اون روز‌به‌روز شیطون‌تر و البته بانمک‌تر میشه"
آجوما با عصبانیت ظاهری دست به کمر شد و غُر زد.

"خیلی متأسفم آجوما.با کوکی حرف میزنم تا دیگه مجبورت نکنه دنبالش بِدَوی...کوکی!!پسرم بدو بیا اینجا،زودباش!"
یونگی پسرش رو صدا زد.کوکی دوید اونجا و پدرش رو محکم‌ بغل کرد.یونگی اون رو بین بازوهاش نگه داشت و کاری کرد همونجا بایسته.باید باهاش خیلی جدی حرف میزد.مردم همیشه فکر میکنن بچه‌ها چیزی نمیفهمن ولی واقعیت اینه که همه‌چی رو میشه به زبون خودشون به اونها توضیح داد.

"کوکی!پسرم میدونی که آجوما چقدر کار میکنه؟"
پسرش سر تکون داد.

"اون این خونه رو تمیز میکنه،برای ما غذا درست میکنه،لباسهامون رو میشوره و اتو میکنه.ظرفها رو میشوره،اون حتی خرید خونه رو هم انجام میده،تو رو پارک میبره،باهات بازی میکنه تا حوصله‌ات سر نره،درسته؟"
یونگی صبر کرد تا تأثیر حرفهاش رو روی پسرش ببینه.جونگ‌کوک دوباره سر تکون داد.

"آفرین پسرم ولی تا حالا دیدی آجوما شکایت کنه؟"
کوکی سرش رو به اطراف تکون داد.

"پس چرا کوکی کاری میکنه اون دنبالش همه جا بیآد؟کوکی باید فوراً صبحونه‌اش رو بخوره و پسر خوبی باشه.پسرهای بد دردسر درست می‌کنن ولی کوکی که بد نیست،نه؟"
کوکی سرش رو به اطراف تکون داد.

"پس کوکی باید الآن چیکار کنه؟"
کوکی گوشهاش رو با دستهای کوچولوش گرفت و سمت خدمتکار چرخید،انگار که می‌خواست عذرخواهی کنه.اون چند بار تعظیم کرد.پیرزن سمتش رفت و بغلش کرد.

"عیبی نداره عزیزم.هالمونی ازت عصبانی نیست"
آجوما موهای پسر کوچولو رو نوازش کرد.

"حالا هم صبحونه‌ات رو بخور.آپا میخواد بره شرکت.دیگه ندو،باشه؟"
یونگی صورتش رو بوسید و کوک سر تکون داد.یونگی موهاش رو نوازش کرد و سمت کمپانی راه افتاد.

BTS OneShotsWhere stories live. Discover now