Second Shot

126 7 2
                                        

"شاید برات سؤال باشه که چرا تو رو به اینجا فراخوندم محافظ پارک"
ملکهء اول با فخر پشت پرده ابریشمی نشسته بود و با جیمین حرف میزد.با اینکه صداش آروم بود ولی جیمین رو مضطرب میکرد.

"بله ملکهء جانگ،من گوش به فرمان شما هستم"
جیمین سرش رو پایین انداخته و دستهاش روی پاش مشت شده بود.هربار که ملکه اون رو فرامیخوند جیمین میترسید ملکه از رابطه‌اش با شاهزاده بویی برده باشه.

گرچه جیمین همیشه جلوی دیگران کاملاً حرفه‌ای رفتار میکرد.توجهش‌ نسبت به هوسوک رو در حد محافظ و شاهزاده نگه میداشت.هرگز در جاهایی که ممکن بود کسی باشه اون رو حتی به بهانه‌های مختلف بغل نمیکرد،دقت میکرد هوسوک رو فقط 'شاهزاده' صدا بزنه نه با القابی مثل 'بِیبی' ، 'سوکی' یا حتی اسم کوچک خود شاهزاده.

"ازت یه درخواستی داشتم محافظ.ازت میخوام یه مدت توی اتاق شاهزاده هوسوک بمونی.البته اگه از نظرت ایرادی نداشته باشه"
ملکه گفت و جیمین یه ابروش رو بالا داد.

"آممم...البته که ایرادی نداره.اینطوری بهتر میتونم از شاهزاده محافظت کنم ولی میتونم از شما بپرسم دلیلش چیه؟"

"خُب راستش چندروزیه که خواهرانم از غرب راهی اینجا شدن و گویی دوباره قصد دارن مدتی رو در پایتخت و اینجا در قصر بمونن"
ملکه آه کشید و شونه‌های جیمین پایین افتاد و قلبش از ترس تند تپید.حالا جیمین چطور میتونست این خبر رو به هوسوک بده.مطمئناً دوباره حملهء پانیک بهش دست می‌داد.

"ملکه مطمئنید این برای سلامت روان شاهزاده خوبه؟"
جیمین مردد پرسید.

"خودم هم میدونم چقدر هوسوک از اونها آسیب دیده ولی در عمل انجام شده قرار گرفتم.خواهرانم زیادی آزارش دادن"
ملکه خیلی خودش رو کنترل کرد تا جلوی محافظ گریه نکنه.

"جسارت من رو ببخشید ملکه ولی اونها شاهزاده رو آزار ندادن بلکه با کلماتشون اون رو کشتن"
جیمین خشم خودش رو کنترل کرد ولی نتونست جلوی بالا رفتن صداش رو بگیره.اون میدونست ملکه هم در این مورد ناتوانه.خواهران ملکه بخاطر همسرانشون از نفوذ زیادی در کشور برخوردار بودن،حتی از خود ملکهء اول کشور هم بیشتر.

"واقعاً گستاخی من رو ببخشید ملکه"
جیمین تعظیم طولانی به ملکه کرد.خدا رو شکر میکرد محبوب ملکه‌اس وگرنه بارها بخاطر گستاخیش سرش برباد میرفت.

"فقط لطفاً سعی کن توی این مدتی که اونها هستن باعث بشی شاهزاده هوسوک حس بهتری داشته باشه.به خوبی مراقبش باش"
ملکه جانگ لبخندی زد و جیمین رو مرخص کرد.جیمین با لبخند از اونجا رفت و با بسته شدن درها لبخندش پاک شد.باید در کنار هوسوک میشد تا آرومش کنه.

•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•

"چرا داری وسایلت رو به اتاق من میآری مینی؟"
هوسوک همونطور که شاهد آورده شدن وسایل جیمین بود ازش پرسید.جیمین لبه تخت هوسوک نشست و بهش اشاره کرد تا نزدیکش بیآد.هوسوک اومد و با شیطنت خودش رو در آغوش جیمین انداخت.
‌‌
"من عاشقتم هوسوک.تو یه پسر فوق‌العاده‌ و خیلی مهربون و شیرینی.تو عالی هستی"
جیمین موهای هوسوک رو نوازش کرد و طُره‌ای از موهای لیفش رو به پشت گوشش فرستاد.

"شاهزاده؟ملکه به دیدار شما اومدن.ورودشون رو اعلام میکنم"
خدمتکاری از پشت در اعلام کرد.هوسوک خیلی زود خودش رو کنار کشید و سر و وضعش رو درست کرد.لحظه بعد ملکه وارد شد.فرمانده گوشه‌ای آماده‌باش ایستاد.
‌‌
"شاهزاده هوسوک،فرمانده؟"
ملکه درحالی که لبخند میزد وارد شد.جیمین تعظیم کرد و هوسوک از جاش بلند شد تا جایگاهش رو به مادرش بده.

"مادر.شما..."

"واقعاً ببخشید مزاحم شدم ولی کسانی بودن که خواستار دیدار باهات بودن"
ملکه لبخند معذبی زد.پشت سرش چهره 3 خاله بدذات هوسوک به چشم می‌خورد.جیمین متوجه وحشت هوسوک از اون زنهای عوضی شد.

"سلام شاهزاده"
یه زن لاغراندام تقریباً قدبلند درست وسط درهای چوبی ایستاده بود و لبخند میزد.مین‌یانگ حتی به خودش زحمت نداد به وجود محافظ در گوشهء اتاق توجه کنه.هوسوک ایستاد و از دور برای خاله‌اش سر خم کرد.

BTS OneShotsWhere stories live. Discover now