+تو اینجا چیکار میکنی!؟
جونگکوک بعد از رسیدن به هتل و اتاقش، با یه دوش سریع به خودش خوش آمد گفته بود و حالا، وقتی داشت از آسانسور خارج میشد تا سالن غذاخوری هتل رو پیدا کنه، امگا مو فندقی ای رو دید که با ساک و چمدونش همونجا توی لابی نشسته و کلافه دستشو بین موهای ابریشمیش میکشه.
امگا با شنیدن صدای آلفا سر بلند کرد و با گریه ساختگی توضیح داد.
_رئیس میگه یه مشکلی با داده هاشون پیش اومده بوده و یه اتاق کمتر رزرو کردن، حالام این خانوم میگه اینجا هیچ اتاق دیگه ای خالی نیست و همشون تا آخر ماه رزرو ان
جونگکوک متعجب سمت رئیس ووک، مدیر پروژه برگشت که ناامید سر تکون میداد و روی مبل رو به روی جیمین نشسته بود.
+خب اگه بخوای، اتاق من یه تخت دونفره داره پس میتو…
~البته جونگکوک فکر عالیههه!!
رئیس ووک به محض فهمیدن ایده اصلی آلفا از جا بلند شد و با اشتیاق بشکنی زد.
~هیچ دلم نمیخواست برت گردونم پارک ساکتو بردار برو اتاق جئون.
بعد با لبخند سمت میز پذیرش رفت تا اطلاعات جدید رو ثبت کنه. جیمین هنوز متعجب به جای خالی اون خیره بود که صدای آلفا هشیارش کرد.
+بجنب پسر مثل اینکه چاره ای نیست.
_____
جیمین با حوله سفیدی که به وضوح براش گشاد بود روی روتختی مشکی رنگ اتاق افتاد و نفسش رو اه مانند بیرون داد.
جونگکوک میز وسط اتاق رو با غذایی که تازه از سمت خدمه آورده شده بود پر کرد و منتظر اون، شیشه شراب قرمز رو باز کرد.
+باید جشن بگیریم!
جیمین خندید. با همون حوله از جاش بلند شد و درحالی که موهای خیسش رو بالا میزد، کنار آلفا پشت میز نشست. دو هفته اول مراحل ابتدایی پروژه رو با موفقیت انجام داده بودن و حالا دیگه تا مدت ها نیازی به اونها نبود. شب آخرشون توی اون هتل بود و این موفقیت لیاقت یه جشن بزرگ رو داشت.
فضای اتاق تقریبا تاریک بود، جز نور آباژور کنار میز، فقط انعکاس تصویر شهر از پنجره قدی اتاق بود که چراغ های چشمک زنش، ذره ای نور به اتاق میبخشید.
با تکیه دادن کنار امگا، دستش رو روی پشتی مبل انداخت و با نگاه خیره اش از بالا به چشم های اون جام رو جلو برد. جیمین نیشخند زد و با زدن جامش به جام آلفا، دعوت اون به نوشیدن رو پذیرفت.
_نمیتونی تصور کنی چقدر وحشتناک بود! فقط بخاطر اینکه یونگی و تهیونگ قبل از من اونجا بودن تونستن راضی بشن!!
بعد از چند دقیقه، وقتی حرف هاشون به گله جیمین از خانوادهاش و سخت گیرشون درمورد دانشگاه اومدنش رسیده بود، امگا با حرص بیشتری میگفت و بیشتر و بیشتر از اون مایع سرخ مینوشید.
جونگکوک خندید. بدون اینکه حتی یک اینچ از امگا فاصله بگیره و با خیره شدن به قطره سرخی که از لب های درشت امگا به پایین سر میخورد، انگشتش رو سمت اون برد و پاکش کرد.
______
با عرض معذرت از تاخیر پارت جدید خدمتتون
گمونم 3ماهی شده... معذریت میخوام به خاطر این وقفه و ممنونم که همراه بودید:)
امیدوارم دوست داشته باشید.🤍
YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...
