Storm

88 15 0
                                        

قبل از اینکه آلفا برای یگ قدم جلوتر تصمیم گیری کنه، صدای کوبیده شدن در اتاق اون دو رو از خلسه شیرینشون خارج کرد.
آلفا با بی‌میلی از امگا فاصله گرفت. و با کشیدن پشت دستش روی لب هاش سعی کرد رد لحظات پیش رو پاک کنه.

_جئون جئون شی باید بیاید به ساحل مثل اینکه طوفان شده رئیس گفت کمک همه رو نیاز داریم!!! عجله کنید عجله کنیید!!

جونگکوک به سرعت پسر حین دویدن سمت انتهای راهرو و اتاق بقیه نگاه کرد. مثل اینکه اوضاع واقعا وخیم بود.

_چیشده؟ 

+طوفانه! باید بریم کمک…

بعد با سرعت از اتاق خارج شد. جیمین حتی متوجه نشد دم دستی ترین لباسی که پیدا کرده چیه، فقط اونو تنش کرد و با سرعت اتاق بیرون رفت. صفحه نمایشگر روی دیوار رو که با نشون دادن آسانسور در طبقه دیگه ای بهش نیشخند میزد پشت سر گذاشت و پله های سرد و سفید رو چندتا یکی طی کرد.پسر نمیفهمید، نمیفهمید صدای بلند نفس های خودش چطور ناموزون با تپش تند شده قلبش زیر گوشش پیچیده و چطور دست های لرزانش توان نگه داشتن میله هارو نداره. حتی وقتی از هتل خارج شد هم نفهمید، نفهمید چطور روی زمین های خیس شده از قطره های بارون میدوه، نمیفهمید چطور چشم هاشو در برابر شلاق باد مچاله میکنه. صداهای اطرافش رو نمیشنید و انگار همه چیز در هاله ای نامفهوم و غیر واقعی اسیر بود. تا وقتی به  محوطه پروژه رسید و باد موج حقیقت شد و به تن خشک شده اش کوبید. اون میله های فلزی در آغوش آتش اونقدر ناچیز بودن که حتی شلاق ضربه های بارون به تنشون نمی‌نشست. امگا فقط یک جمله شنید"
فایده ای نداره، دیگه همه چیز از بین رفته".
و بعد نفهمید توسط کی و چطور اما عقب رونده شد. زانوهاش رو به شن های خیس سپرد و چشم هاش رو به صحنه مقابلش. اون رویای جیمین بود، اونجا بین شعله های وحشی شده آتش و موج بی پایان باد و بارون. آسمون تاریک بود و هرزگاهی سرخی حاصل از شعله ها پیش رعد سفید آسمون رنگ میباخت. مثل امید درون قلب بی تاب امگا، اون تمام زندگیش رو برای این تلاش کرده بود. برای موفقیتی انقدر بزرگ که خاکستر غم رو از زندگیش و از چهره پدر مادرش بشوره. نابغه نبود، همیشه شیطنت بچگانه اش رو پشت میز خفه می‌کرد تا بیشتر به دست بیاره. زودتر به دانشگاه بره، بهترین نمره هارو دریافت کنه، بهترین پروژه هارو بگیره و روزی اونقدر موفق بشه که غم گوشه چشم پدر مادرش با غرور جایگزین شه. که جایگاه خودش رو از جایگزین دختری که هیچ وقت شانس زندگی طولانی نداشت پس بگیره. به پسری که بودنش از ابتدا زیر لایه حسرت مخفی شده بود. حالا اونجا، رو به روی چشم هاش رویای دیرینه اش بود که بین شعله ها خاکستر میشد واز پایه فرو می‌ریخت و زیر قطره های درشت بارون دفن میشد.

_______

جونگکوک نفس نفس میزد و به صحنه مقابلش نگاه می‌کرد. واضح بود تلاششون بی فایده است. زورشون نه به آتش می‌رسید و نه به رعد و طوفان. بالاخره همشون این شکست رو پذیرفتن. هیچ ایده ای نداشت این پروژه چطور قراره دوباره سرپا شه. شاید اصلا نمیشد که بشه. اون همه سرمایه اشون بود که فقط تا صبح روز بعد وقت میخواست و بعد حتی از شن های ساحل قابل تشخیص نبود. سرگردوند و دنبال امگا گشت. محتمل بود اون هم شکست خورده و ناامید باشه اما این… تصویره رو به  روش بدتر از این بود. تی شرت نازک تنش به تصاحب قطره های بارون در اومده بود و اونقدر سنگین شده بود که باد حتی توان تکون دادنش رو نداشت. تار های فندقی رنگش هم وضع مشابهی داشت. اما مگه میشد لرز سرما که از حسرت شکست به تنش نشسته بود رو ندید. چشم هاش به سرخی میزدن و لب هاش به سیاهی اما تصویر مقابلش انگار چیز دیگه ای بود.
_بیا برگردیم
آلفا نرم نزدیک گوش های سرخ شده از سرما لب زد و تن کرخت و یخ کرده اش رو از زمین بلند کرد.

______

سلااامم
ببینید کی برگشته!😔🙌
از این لحظه قول میدم به طور منظم و هفتگی اپ رو ورال کنیم مرسی که منتظر مونیدید:)✨

و خب این یه جورایی پارت مورد علاقمه...
میدونید اون صحنه اصلی که باقی وقایع حول محورش شکل میگیرن.
این داستان بیشتر جنبه سرگرمی داره اما ازتون میخوام به این پارت بیشتر دقت کنید.
به نکاتی که میتونید از شخصیت کرکتر ها و احساساتشون بگیرین بی توجه نباشین.
و امیدوارم دوست داشته باشید🍀

Atarashii Where stories live. Discover now