جونگکوک از این وضع متنفر بود. دو سه روزی از اون شب طوفانی میگذشت و آلفا تقریبا مطمئن بود باید قید اون پروژه رو بزنه. مشکل اون نبود.
+….. بهرحال ممنونم
جونگکوک جمله پسر رو نشنید. فقط از لحنش حدس زد این بار هم نمیتونه امگا و ببینه. دلش میخواست اون آلفای هم خونه اش رو از جلو در کنار بزنه و بره داخل. خودشو تو اتاق امگا پرت کنه و سرش فریاد بزنه که اون پروژه لعنتی ارزش این حالتو نداره. اما فقط سر تکون داد. کیسه غذا رو به دست های آلفا داد و بدون هیچ کلمه و نگاهی برگشت.
تهیونگ نفسش رو اه مانند بیرون داد و درو بست. پاکت پلاستیکی رو روی پیشخوان گذاشت و ظرف غذایی که هنوز گرم بود رو از داخلش بیرون آورد. نمیدونست این چندمین ظرفیه که این مدت از اون آلفا گرفته. قاشق فلزی و لیوان آب رو برداشت و سمت اتاق جیمین رفت. محتویات دست هاش رو روی میز کنار تخت اون رها کرد و به جسم مچاله شده اش زیر پتو خیره شد. شامپوی فندقی رنگش این روزها تمدید نشده بود و تارهای بنفش تک و توک بین رنگ تیره و بیحال قبلی رخ نشون داده بود.
+بازم برات غذا آورده.
جیمین آروم تنش رو بالا کشید. لبخند بیحالی زد و ظرف رو روی زانو هاش گذاشت. اینطور نبود که نخواد اون آلفا رو ببینه. خودش هم میدونست این چند روز فقط به واسطه این ظرف های گرم و سرزدن های گاه و بیگاهش سرپا مونده. اما حال خوشی نداشت. انگار سرمای اون شب عمیق تر از قلبش به جسمش نفوذ کرده بود. همین باعث میشد نتونه فندقی رنگ موهاش رو تمدید کنه و رایحه اش رو مخفی کنه. همه چیز پیچیده بود. مطمئنا قرار نبود تا آخر عمرش با این نقاب جلوی آلفا بگرده اما بعد از چیزی که آخرین شب توی بوسان بینشون اتفاق افتاده بود جیمین کمی مردد بود. علاوه بر بی قراری و حال بد جسمی و روحیش، فکر میکرد چی میشه اگه آلفا اون امگا یاسی رو نخواد؟ اون با پسر مو فندقی و خالی از عطر و رایحه نرم شده بود و حالا ترس رو شدن دروغش جلوی بیتابی درونیش برای دیدن اون رو میگرفت. بهونه مریض بودنش این چند روز خوب به کمکش رفته بود.
______
جیمین روی مبل لم داده بود و دسته بازی و بین انگشت هاش گرفته بود که متوجه شد اون لحظه برای بازی کردن مناسب نیست. چون آلفای هم خونه ایش درکمال تعجب بی توجه به کنسول بازی کنارش نشسته بود و تقریبا به زور سرش رو تو آغوش امگا جا داده بود.
+هعی…
جیمین با نگاه متعجب پرسید درحالی که بازی متوقف و دسته رو کنار میگذاشت.
_جیم…
+چیشده...
با لحن مشکوکی زمزمه کرد،نشونه های دردسر واضح بود.
_من به یه مهمونی دعوت شدم
+بیخیال کیم تهیونگ میدونی که با این وضعم نمیتونم دنبالت تو پارتی ها راه بیوفتم
YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...
