"هی"
"کیم تهیونگم همخونه جیمین"
"میتونی یه مدت بیای اینجا؟ یه قرار مهم دارم نمیخوام تنها باشه"
جونگکوک دوباره پیام رو خوند. و چندین بار دیگه. و درنهایت پشت در خونه ایستاده بود و به الفایی نگاه میکرد که از ظاهرش مشخص بود که مطمئنا قرار مهمی داره.
_ممنون که اینجایی
پسر با لبخند قدردانی گفت و با عجله از کنارش رد شد.
_راحت باش فکر کن خونه خودته سعی میکنم زود برگردم ممنوننن
جونگکوک به مرد نگاه کرد که درحال پایین رفتن از پله ها با عجله کلمات رو بیرون میریخت. با خودش فکر کرد از بهترین دوست اون بچه چیز بهتر از این نمیشه انتظار داشت.
+اه کیم فاکینگ تهیونگ! داری چه غلطی میکنی میدونی اون دختر چند دقیقهاس معطل توعه؟؟؟
جیمین بعد از شنیدن صدای قدم هایی از آشپزخونه، فریاد زد و اتاقش بیرون اومد. جونگکوک با شنیدن صدای سرحالش لبخندی زد که به محض ظاهر شدن تصویرش و تحلیل ظاهر اون از بین رفت.
+گوگ…
YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...
