part 6

217 27 2
                                        

تقریبا یک روز از اون ماجرا میگذره اما کل اعضای این خانواده حتی به روی خودشون نیاوردن همچین کاری با هوسوک انجام دادن. پسر با اینکه عاشق یونگی بود، اما توی تصوراتش اینجوری نبود. پسر دلش میخواست نیمه های شب، زیر نور ماه یونگی با جعبه حلقه توی دستش از هوسوک خاستگاری کنه نه اینکه عموش به زور اونو به عقد یونگی در بیاره
+ دارم دیوونه میشم
اون لحظه خودشو روی تخت انداخت به سقف خیره شد. اینکه باید این ازدواج قبول میکرد یا نه زیادی توی سرش میچرخید، اینقدری که دلش میخواست مغزش رو خاموش کنه یکم به خودش استراحت بده. پسر چشم هاشو باز کرد از روی تخت بلند شد. هوسوک با خودش گفت مادرش حتما توی وضعیت نامناسبیه، مخصوصا وقتی اون حرف رو صاف توی چشمای مادرش زد
+ باید باهاش حرف بزنم
همینکه تلفنش رو برداشت، با صدای باز شدن در یهو به پسری نگاه کرد که با لبخند وارد اتاق هوسوک شد
- مزاحمت شدم
هوسوک سری تکون داد به ارومی موبایلش روی میز گذاشت با طرف یونگی قدم برداشت. هوسوک وقتی با دقت بیشتری به یونگی نگاه میکرد توی چهرش هیچ اثری از نگرانی، دلره یا حتی ترس نبود. انگار این ازدواج ساختی خیلی خوب روی پسر تاثیر گذاشته.
- با پدرت صحبت کردی؟
یونگی خیلی اروم سرش رو بالا کرد توی چشمای نگران هوسوک خیره شد. حالا یونگی باید چی به پسر میگفت، باید میگفت که از دیروز سمت پدرش نرفته یا به دروغ بگه که پدرش اصلا به حرفاش اهمیت نمیده
+ هوسوک تو خودت اونجا بود.. اون ادم صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت نظر من اصلا براش مهم نیست.. بعد تو توقع داری این ازدواج مهم بزنه
هوسوک از شدت تاسف سرش پایین انداخت سعی کرد اروم باشه، سعی میکرد یقه یونگی رو نگیره تمام عقده هاشو سرش خالی نکنه.
- هوسوک فکر نکن توی این وضع فقط تو قربانی... من فقط به فکر سوبین ام
پسر سرشو بالا کرد به یونگی نگاه کرد. این حرف پسر باعث شد هوسوک با خودش فکر کنه. بگه شاید حق با یونگی باشه، به هرحال تنها قربانی این ماجرا هوسوک نیست. با این وجود یونگی ام عاشق هوسوک نیست، اون هنوز نتونسته زنش رو فراموش کنه. برای اونم سخته که با پسر ازدواج کنه.
- حالا فراموشش کن ازت یه خواهشی دارم
هوسوک یک قدم به عقب برداشت به چشم های پسر خیره شد. اینقدری که عاشق این چشم ها بود، هیچ چیز رو به این اندازه دوست نداشت. هوسوک حاضر به اون چشم ها قسم بخوره
+ چه خواهشی؟!
یونگی نفسش رو بیرون داد به دو دستاش بازوی پسر رو گرفت ارتباط چشمی شو با هوسوک قطع نکرد.
- ازت میخوام یکم سوبین رو بیرون ببری تا من به کارام برسم
یونگی به پسر چشمکی زد به ارومی اتاق رو ترک کرد. پسر مونده بود برای کدوم کار یونگی واکنش نشون بده. از اینکه پسرش بهش سپرده یا اون چشمک کوچیکی که بهش زد. چند دقیقه بعد از اینکه پسر به خودش امد به ارومی اتاقش رو ترک کرد به سمت اتاق سوبین رفت. هوسوک الان باید تمام حواسش به پسر یونگی بگیره تا اتفاقی براش نیوفته.
+ تو اینجای...
هوسوک با دیدن یانگ می که پسر یونگی توی دستاش بود از حرکت ایستاد. نگاهش به پسری افتاد که توی بغل زن اروم و قرلر نداشت. همش دست های کوچیکش رو به طرف هوسوک دراز میکرد، این کار باعث عصبانیت زن میشد
:  یه جا بشین دیگهههه
با دادی که زن زد بسر بچه شروع کرد به گریه کردن و هوسوک به سرعت بچه توی بغلش گرفت با عصبانیت به یانگ می خیره شد
+ چرا سر بچه داد میزنی؟
هوسوک خیلی اروم سوبین توی بغلش تکون میداد و سعی میکرد که سوبین رو ساکت کنه. همون چند ثانیه اول توی بغلش ساکت شد به ارومی به پوزخند زن خیره شد
:  هنوزم به ازدواجت با یونگی شک داری وقتی سوبین اینقدر بهت احتیاج داره
+ من هنوزم نمیخوام با یونگی ازدواج کنم
زن با همون پوزخند نزدیک هوسوک شد با نگاه های شیطانیش به پسر خیره شد. انگار که یه حرف هایی یه رفتار هایی نشون بده که پسر ازشون میترسه
: فکر کردی نمیدونم دیوانه وار عاشق یونگی هستی
پسر با شنیدن این حرف از حرکت ایستاد و بیشتر سوبین توی بغلش فشار داد. همینجور که حدس زده بود اون زن یه حرفی زد که هوسوک ساکت موند، حرفی برای گفتن نداشت. این حرف زن جوری پسر رو ساکت کرد که احساس کرد تا چندین ساعت هیچ حرفی نزنه به یه نقطه خیره شد
:  حالا فکر کن بقیه.. مخصوصا یونگی بفهمه تو خیلی وقته عاشق هستی چه فکری میکنی.. پس احمق نباش عین یه پسر خوب واسه عروسی اماده شو
این اخرین حرفی بود که یانگ می توی صورت پسر زد به ارومی از کنارش رد شد. حالا هوسوک این وسط مونده که بین ابروش و حماقتش یکی رو انتخاب کنه.
****
هوسوک بعد از اینکه سوبین به پارک برده بود، خسته و کوفته روی تختش دراز کشیده بود. الانکه با خودش و افکارش تنها شده بود، بهتر میتونست تصمیم خودش رو بگیره. الان بهتر از قبل میتونست تمام صحبت های اون ادم هارو کنار هم بزاره و یه تصمیم درست بگیره. تصمیمی که یه زندگی اروم داشته باشه. باید از بین حرف های مادرش که سعی داشت اونو از سختی ها نجات بده یا یونگی که پسرش رو بهونه میکرد یا زنی که اونو با عشقش تهدید کرده بود.
- هوسوک.. اونجایی
پسر به ارومی از روی تخت بلند شد به سمت در بسته ای رفت که پشت سرش یونگی بود. پسرک به ارومی دستشو به سمت دستگیره داد به سرعت بازش کرد
- ببین کی رو برات اوردم
پسر تا طرز گرفتن سوبین رو دید به سرعت پسر از توی بغلش گرفت.
+ یون تو حتی بلد نیستی پسرتو بغل کنی
- به خاطر همینه که توی زندگیم لازمت دارم
هوسوک یک دستش پاهای بچه رو گرفت با اونکی دستش روی شکم گذاشت با حالت چهره متعجب به یونگی نگاه میکرد.
+ جدیدا حرف های عجیبی میزنی
یونگی یک قدم به طرف پسر برداشت با لبخندی که روی لب هاش داشت
- بیا پایین.. قراره حلقه ازدواج انتخاب کنیم
هوسوک اب دهتش قورت داد به حرف های یانگ می گوش میداد. انگار چاره ای جز ازدواج کردن با یونگی نداشت. حالا که سرنوشت میخواست اون ها رو کنار هم بزاره، هوسوک چطور مقاومت میکرد.
+ باشه تو سوبین رو ببر.. منم یکم دیگه میام 
یونگی به ارومی پسرش از بغل هوسوک گرفت به راهش ادامه داد. پسر بعد از انیکه با خودش کنار امد از اتاق خارج شد با قدم های اهسته راهرو رو طی میکرد. اینکه قرار بود از روی اجبار حلقه ازدواجش رو انتخاب میکرد.
:  داماد گلم
پیرمرد با دیدن هوسوک بزور از روی مبل بلند شد اما چشم های پسر دنبال یکی دیگه بود.
:  نگرد.. مادرت نتونست بیاد
هوسوک سرعت قدم هاشو کم کرد به پیرمردی نگاه کرد که بعد از حرفش رو تموم کرد، سرجاش نشست. پسر دقیق کنار یونگی نشست به در عمارت نگاه کرد. انگار ته دلش مطمئن بود که مادرش با لبخند از این در وارد میشه و پسر توی این روز تنها نمیزاره. یونگی وقتی دید هوسوک  اینقدر ناراحته، دستش روی پاش گذاشت.
- نگران نباش من خودم مادرت رو راضی میکنم
هوسوک لبخندی زد به ارومی دستی که روی پاهاش بود رو پس زد به مردی نگاه کرد که چندین جعبه ای که توش حلقه های طلایی و نقره ای بود، روی میز جلوی پسر گذاشت
:  از هر کدوم که خوشت امد برش دار.. اصلا هم نگران قیمت هاش نباش 
یونگی اولین جعبه رو به سمت خودش کشید شروع کرد به نگاه کردن. انگار یونگی بیشتر از همه برای این ازدواج ذوق داشت، انگار  اصلا عصبی یا ناراحت نیست.
- ببین این خیلی قشنگه، تازه به پوست سفیدت هم میاد
هوسوک به سرعت به یونگی که نگاهشو به حلقه داد.
- چیشده؟ خوب نیست
+ نه فقط حس میکنم زیادی گرونه
یونگی حلقه رو سرجاش گذاشت یه حلقه که شبیه اون بود رو برای هوسوک برداشت. پسر با دیدن قیمت دستشو روی دست یونگی گذاشت ولی پسر حلقه هوسوک جلوی پدرش گذاشت
- من اینو برای هوسوک انتخاب کردم
+ یون.. اینکه از قبلی گرون تره
ولی پسر اصلا هیچ اهمیتی به حرف های هوسوک نمیداد. فقط کاری رو انجام داد که دلش میخواست، پسر میخواست یه حلقه قشنگ و گرون قیمت دست هوسوک بکنه که بالاخره انجامش داد
:  حالا نوبت توعه هوسوک شی
پسر نگاهشو به حلقه ها داد بدون اینکه چیزی از قیمت ها بدونه، یکی از حلقه ها رو برداشت جلوی پیرمرد گذاشت
+ من اینو انتخاب کردم 
پیرمرد به صاحب فروشگاه اشاره کرد تا روز عروسی حلقه هارو اماده کنه. با اینکه پسر چیزی نمیدونست ولی باید  اعلام زمان عروسی صبر میکرد.

remarriage Onde histórias criam vida. Descubra agora