PART 9

52 10 10
                                        

_ اکسیژنش کمه...آسم یا سابقه‌ی بیماری ریوی داره؟

قبل از اینکه جوابشو بشنوه با صدای پیجر توی جیبش چند قدم ازشون فاصله گرفت و صدای نسبتا بلند شوکو توی گوشش پیچید : بیا بالا...زود.

وقتو برای آسانسور هدر نداد و تمام اون چهار طبقه رو با پله ها بالا رفت.

نفسش به شماره افتاده بود و هرچقدر نزدیک تر میشد بیشتر صدای همهمه‌ای که داخل اتاق بود واضح تر میشد.

_ چیشده؟

_ شوک قلبی.

خودشو از بین جمعیتی که مثل خودش لباس سفید پوشیده بودن جلو کشید و بالای سرش وایساد.

_ بخاطر داروهاشه؟

یوتارو سری به نشونه‌ی تایید تکون داد : به احتمال زیاد همینطوره.

_ که اینطور.

خنده‌ی ناباوری روی لباش نشست و قبل از اینکه به رفتارش فکر کنه یقه‌ی مرد روبه‌روش رو گرفته بود.

صدای تعجب همه بالا رفته بود و از شدت عصبی بودنش نمیتونستن حتی جداشون کنن!

گوجو درحالی که همکارش رو سمت سالن بیرون از اتاق میکشید محکم هلش داد و مرد پخش زمین شد.

_ دیوونه شدی؟

_ اسم خودتو گذاشتی دکتر؟حتی یه بچه‌ی دبیرستانی هم میدونه برای همچین داروهایی باید مدام تحت نظر باشه!

_ و وظیفه‌ی کیه که مراقبش باشه؟

حس میکرد از سرش آتیش بیرون میزنه!

دوباره‌ یقه‌ی لباسشو گرفت و توی صورتش داد زد : وظیفه‌ی من لعنتیه و از هیچی خبر ندارم؟مغز تو کلت نیست؟

نگهبانا مجبورش کردن ازش فاصله بگیره ولی همچنان داد میزد : کی جای من داروهاشو بهش داده؟

سرپرستار با لحن پر استرسی جواب داد : چند بار که سر جراحی بودین دکتر یوتارو منو فرستادن تا داروهاشونو تزریق کنم.

چند لحظه بعد، جفتشون توی اتاق رئیس بیمارستان نشسته بودن.

_ گوجو ساتورو...رفتار امروزتون به عنوان یه پزشک حرفه‌ای به هیچ عنوان پذیرفته نیست...اما قابل درکه.

ابروهاش بالا رفت و به مرد روبه‌روش خیره شد.

_ و شما دکتر یوتارو...قصور پزشکی شما قطعا ثبت و رسیدگی خواهد شد...تا اون موقع بهتون زمان میدم تا از خودتون دفاع کنید.میتونین برین.

_ من...واقعا...

_ زمان جلسه...دکتر!

صدای بسته شدن در بلند شد و رئیسش با لحن عجیبی ادامه داد : ساتورو...خیلی وقته اینجا کار میکنی و اولین باره همچین واکنشی ازت میبینم.

ALBINOWhere stories live. Discover now