_ اکسیژنش کمه...آسم یا سابقهی بیماری ریوی داره؟
قبل از اینکه جوابشو بشنوه با صدای پیجر توی جیبش چند قدم ازشون فاصله گرفت و صدای نسبتا بلند شوکو توی گوشش پیچید : بیا بالا...زود.
وقتو برای آسانسور هدر نداد و تمام اون چهار طبقه رو با پله ها بالا رفت.
نفسش به شماره افتاده بود و هرچقدر نزدیک تر میشد بیشتر صدای همهمهای که داخل اتاق بود واضح تر میشد.
_ چیشده؟
_ شوک قلبی.
خودشو از بین جمعیتی که مثل خودش لباس سفید پوشیده بودن جلو کشید و بالای سرش وایساد.
_ بخاطر داروهاشه؟
یوتارو سری به نشونهی تایید تکون داد : به احتمال زیاد همینطوره.
_ که اینطور.
خندهی ناباوری روی لباش نشست و قبل از اینکه به رفتارش فکر کنه یقهی مرد روبهروش رو گرفته بود.
صدای تعجب همه بالا رفته بود و از شدت عصبی بودنش نمیتونستن حتی جداشون کنن!
گوجو درحالی که همکارش رو سمت سالن بیرون از اتاق میکشید محکم هلش داد و مرد پخش زمین شد.
_ دیوونه شدی؟
_ اسم خودتو گذاشتی دکتر؟حتی یه بچهی دبیرستانی هم میدونه برای همچین داروهایی باید مدام تحت نظر باشه!
_ و وظیفهی کیه که مراقبش باشه؟
حس میکرد از سرش آتیش بیرون میزنه!
دوباره یقهی لباسشو گرفت و توی صورتش داد زد : وظیفهی من لعنتیه و از هیچی خبر ندارم؟مغز تو کلت نیست؟
نگهبانا مجبورش کردن ازش فاصله بگیره ولی همچنان داد میزد : کی جای من داروهاشو بهش داده؟
سرپرستار با لحن پر استرسی جواب داد : چند بار که سر جراحی بودین دکتر یوتارو منو فرستادن تا داروهاشونو تزریق کنم.
چند لحظه بعد، جفتشون توی اتاق رئیس بیمارستان نشسته بودن.
_ گوجو ساتورو...رفتار امروزتون به عنوان یه پزشک حرفهای به هیچ عنوان پذیرفته نیست...اما قابل درکه.
ابروهاش بالا رفت و به مرد روبهروش خیره شد.
_ و شما دکتر یوتارو...قصور پزشکی شما قطعا ثبت و رسیدگی خواهد شد...تا اون موقع بهتون زمان میدم تا از خودتون دفاع کنید.میتونین برین.
_ من...واقعا...
_ زمان جلسه...دکتر!
صدای بسته شدن در بلند شد و رئیسش با لحن عجیبی ادامه داد : ساتورو...خیلی وقته اینجا کار میکنی و اولین باره همچین واکنشی ازت میبینم.
YOU ARE READING
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
