PART 18

74 11 52
                                        

در اتاق با صدای شدید باز شد و گوجو بدون اینکه نگاهی بندازه مشغول ور رفتن با گوشیش شد : خوبم شوکو...هنوز نمردم.

سکوتش باعث شد سرشو سمتش بچرخونه و با دیدن مرد روبه‌روش اخمی کرد : تو اینجا چیکار میکنی؟

_ سوال منم هست.

گتو آروم نزدیک اومد و بهش خیره شد : چت شده؟

گوجو با حالت نمایشی مسخره‌ آهی کشید : آلوده شدم!

و در ادامه حرفش خندید.

دیدن قیافه‌ی نگران گتو کافی بود تا دوباره به حرف بیاد : نگران نباش...چیز خطرناکی نیست.

_ نیست و فرستادنت اینجا؟

_ بخاطر قوانین بیمارستانه‌.‌..وگرنه من خوب جمعش کردم.

نتونست جلوی خودشو بگیره و ناباورانه خندید : خطر از بیخ گوشت رد شده ساتورو!میفهمی؟

قیافه دکتر جوون توی یک لحظه عوض شد و با لحن تاریکی زمزمه کرد : الان میتونی ببینی من چه حسی دارم وقتی خودت هم همینجوری رفتار میکنی.

_ بچه ای؟

گتو درحالی که روی صندلی روبه‌روش مینشست پرسید.

_ آره‌‌‌...یه بچه که قرار نیست بزرگ بشه.

چند لحظه سکوت بینشون رو گرفت و گوجو دوباره به حرف اومد : یه کاری کردی که منم دیگه از مرگ نمیترسم.

با سری که پایین رو نگاه میکرد و تار موهای بلندش که صورتشو پوشونده بود جواب داد : قبلا از مرگ میترسیدی؟

_ یادته وقتی وسط خیابون پیدام کردی؟

با یادآوری اون روز لبخندی زد : انقدر ترسیده بودم که کتت رو توی مشتم گرفته بودم.

گتو نفس عمیقی کشید : فکر کردم بخاطر دردت بود.

_ تو چی سوگورو...از مرگ نمیترسی؟

_ شاید؟

_ چرا؟

چند لحظه با خودش فکر کرد : حس میکنم چیز خوبی در انتظارم نیست.

_ بازم میخوای بگی آدم خوبی نیستی؟

_ نگفتنش واقعیت رو عوض نمیکنه.

نفس کلافه‌ای کشید : حتی اون واقعیت رو هم نمیخوای به زبون بیاری.

_ چرا باید به زبون بیارم؟

_ این قرصو میبینی؟

بطری استوانه‌ای کوچیکی رو سمتش گرفت و ادامه داد : داروییه که نجاتم میده...تا یکی دو ساعت دیگه باید مصرفش کنم وگرنه ویروس توی بدنم دیگه قابل کنترل نیست.

_ احمق نباش...

_ حرفت همونقدر تاثیر گذاره که وقتی من بهت میگم باهام صادق باش.

ALBINODonde viven las historias. Descúbrelo ahora