در اتاق با صدای شدید باز شد و گوجو بدون اینکه نگاهی بندازه مشغول ور رفتن با گوشیش شد : خوبم شوکو...هنوز نمردم.
سکوتش باعث شد سرشو سمتش بچرخونه و با دیدن مرد روبهروش اخمی کرد : تو اینجا چیکار میکنی؟
_ سوال منم هست.
گتو آروم نزدیک اومد و بهش خیره شد : چت شده؟
گوجو با حالت نمایشی مسخره آهی کشید : آلوده شدم!
و در ادامه حرفش خندید.
دیدن قیافهی نگران گتو کافی بود تا دوباره به حرف بیاد : نگران نباش...چیز خطرناکی نیست.
_ نیست و فرستادنت اینجا؟
_ بخاطر قوانین بیمارستانه...وگرنه من خوب جمعش کردم.
نتونست جلوی خودشو بگیره و ناباورانه خندید : خطر از بیخ گوشت رد شده ساتورو!میفهمی؟
قیافه دکتر جوون توی یک لحظه عوض شد و با لحن تاریکی زمزمه کرد : الان میتونی ببینی من چه حسی دارم وقتی خودت هم همینجوری رفتار میکنی.
_ بچه ای؟
گتو درحالی که روی صندلی روبهروش مینشست پرسید.
_ آره...یه بچه که قرار نیست بزرگ بشه.
چند لحظه سکوت بینشون رو گرفت و گوجو دوباره به حرف اومد : یه کاری کردی که منم دیگه از مرگ نمیترسم.
با سری که پایین رو نگاه میکرد و تار موهای بلندش که صورتشو پوشونده بود جواب داد : قبلا از مرگ میترسیدی؟
_ یادته وقتی وسط خیابون پیدام کردی؟
با یادآوری اون روز لبخندی زد : انقدر ترسیده بودم که کتت رو توی مشتم گرفته بودم.
گتو نفس عمیقی کشید : فکر کردم بخاطر دردت بود.
_ تو چی سوگورو...از مرگ نمیترسی؟
_ شاید؟
_ چرا؟
چند لحظه با خودش فکر کرد : حس میکنم چیز خوبی در انتظارم نیست.
_ بازم میخوای بگی آدم خوبی نیستی؟
_ نگفتنش واقعیت رو عوض نمیکنه.
نفس کلافهای کشید : حتی اون واقعیت رو هم نمیخوای به زبون بیاری.
_ چرا باید به زبون بیارم؟
_ این قرصو میبینی؟
بطری استوانهای کوچیکی رو سمتش گرفت و ادامه داد : داروییه که نجاتم میده...تا یکی دو ساعت دیگه باید مصرفش کنم وگرنه ویروس توی بدنم دیگه قابل کنترل نیست.
_ احمق نباش...
_ حرفت همونقدر تاثیر گذاره که وقتی من بهت میگم باهام صادق باش.
ESTÁS LEYENDO
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
