PART 29

32 4 15
                                        

_ امروز حالت چطوره؟ بهتری؟

پیرمرد نگاهی به دختر  انداخت و لبخندی زد : خوبم...از پروژه‌ی محرمانه‌ت چخبر؟

دختر خندید و سمتش اومد. دستشو لای موهای سفیدش برد و خیره به چشمای آبیش زمزمه کرد : دارم میترکونم!

_ هنوزم نمیخوای بگی داری چه آتیشی میسوزونی؟

_ شرمنده...هم قسم خوردم، هم تعهد دادم.

_ حدسای خوبی نمیزنم...سلاح کشتار دسته جمعی که نمیسازی؟

صدای بلند خندیدنش توی اتاق پیچید : نازک نارنجی تر از این حرفام.

_ اگه بمبی چیزی نیست...پس اونقدرا هم جالب نیست که بخوام ذهنمو درگیرش کنم.

خودش هم شروع به خندیدن کرد و دختر روبه‌روش دستاشو دور صورتش گذاشت : دارک سایدت کم کم داره خودشو لو میده!

با لذت چشماشو بست و سرشو به بدن دختر تکیه داد.

_ چقدر خوبه که اینجایی.

_ یه ساعت دیگه از گفتنش پشیمون میشی چون میخوام غذا درست کنم.

_ فقط توش براده‌ی آهن نریز.

قیافه‌ی پوکری گرفت و با دیدن کت شلواری که از روی کاناپه آویزون بود یادش افتاد همون روز همیشگی رسیده.

_ باز قراره بری اونجا؟

_ آره.

با زحمت از جاش بلند شد و عصای چوبیشو دست گرفت.

زانوهاش میلرزید و به سختی میتونست راه بره ولی مثل همیشه اون روز انرژی خاصی پیدا کرده‌بود.

_ میشه یه چیزی ازت بپرسم؟

پشت میز نشست و جواب داد : بپرس.

_ مجبور نیستی ولی...خیلی دلم میخواد بدونم اون مرد کی بوده.

لبخند آرومی روی لبش نشست و نفسی گرفت : اون مرد...کسیه که عاشقشم.

آیکو شاید فکر میکرد داره شوخی میکنه...ولی اینکه برای یه شخص مرده همچنان از زمان حال استفاده کنی خیلی چیزا نشون میداد...از جمله میزان جدی بودنش.

جاخورده نگاهشو بهش دوخت : فکر نمیکردم به این آسونیا بهم بگی.

_ چون نپرسیدی...هیچکس نپرسید.

دستی به گردنش کشید : انتظار جواب گرفتن نداشتم.

پیرمرد آهی کشید و لبخند تلخی روی لبش نشست : هیچوقت انتظار نکش آیکو...انتظار همه چی رو به باد میده.

خیره به رشته های داخل کاسه نیشخندی زد : یجوری گفتی میخوای غذا درست کنی انتظار مرغ شکم پر داشتم!

_ همین رامن تولید شده توسط من حکم مرغ شکم پر داره.

با چهره‌ی از خودراضی جواب داد و گوجو دوباره به حرف اومد : پس مواقع عادی واقعا براده‌ی آهن میخوری.

ALBINODonde viven las historias. Descúbrelo ahora