PART 15

66 12 27
                                        

_ روز به روز داره بدتر میشه.

شاید اگه روزای اول این جمله رو میشنید زیاد براش اهمیتی نداشت. ولی الان...

_ دچار مقاومت دارویی شده...میتونیم روش جایگزین شروع کنیم مثل ایمونو تراپی.

پزشک مخصوص گتو داشت وضعیتش رو توضیح میداد و جو بینشون خیلی معذب کننده بود. بعد از اون دعوای پر سر و صدا دکتر جوون خیلی متعجب شد وقتی خواست باهاش حرف بزنه.

_ جوابدهی چقدره؟

آروم پرسید و یوتارو سرشو پایین انداخت: فقط یه معجزه میتونه نجاتش بده.

سرشو به نشونه‌ی فهمیدن تکون داد : نمیخواین با خودش صحبت کنین؟

_ باید همینکارو کنم...ولی قبلش لطفا براش مقدمه چینی کن.خبر خوبی نیست.

_ برای اون باید باشه.همینطوریشم در انتظار مرگه.

زیر‌لب زمزمه کرد و دستی به گردنش کشید : الان برای معذرت خواهی خیلی دیره مگه نه؟

_ بنظرم بهتره جفتمون بیخیالش بشیم.

لبخند خسته‌ای زد و ازش جدا شد.

سالن خلوت بود پس نیازی نبود خودشو سرحال نشون بده...با همون بدن وارفته خودشو سمت اتاق همیشگی کشید و درو باز کرد.

مقدمه چینی؟برای اون؟

کسی که نیاز به مقدمه چینی داشت خودش بود!

با لحن جدی اعلام کرد: خبر خوب.داری میمیری.

_ باید شام مهمونت کنم.

گتو درحالی که کنار پنجره وایساده بود جواب داد و سمتش برگشت.

_ اگه انقدر مشتاق مردنی پس چرا هنوز اینجایی؟

عصبی بود...از اینکه مرد روبه‌روش هیچ اهمیتی نمیداد.

_ انگار یکی هم اینجا خیلی عصبیه.

_ جواب بده.

_ من جوابی بهت بدهکار نیستم ساتورو.

_ لطفا.

با لحن جدی گفت و گتو نفس کلافه‌ای کشید.

_ فقط...فکر کردم گذروندن وقتی که برام مونده با تو بهتره. خودت هم میخواستی درمانو قبولش کنم.

_ ولی ازت نخواستم همچین بلایی سرم بیاری!

صداش میلرزید و تند نفس میکشید...چیزی که خودش متوجهش نبود.

_ تنها قربانی این وضعیتمون تو نیستی...فکر میکنی تو هیچ بلایی سر من نیاوردی؟

گتو اینبار غرید و نزدیک تر رفت : همون اولش بهت گفتم برای چی اینجام و وضعیت کوفتیم چیه!

بازم جلوتر رفت و با فاصله‌ی کمی روبه‌روش وایساد: ولی تو با اینکه میدونستی کاری کردی به خودم اجازه بدم به آینده فکر کنم!...پس منو بخاطر اینکه خودت بهم نزدیک شدی مقصر ندون!

ALBINOOnde histórias criam vida. Descubra agora