PART 25

79 9 58
                                        

پیجر توی جیبش شروع به لرزیدن کرد...و برای اولین بار از سمت کسی که اون لرزش مخصوص رو بخاطرش تنظیم کرده بود.

درحالی که چاقوی جراحی توی دستش بود و میدونست هیچ کاری از دستش برنمیومد، با اینحال تمرکزش رو از دست داده بود و تند شدن ضربانش رو حس میکرد...چیکار میتونست بکنه؟

_ ضربان کند شده.

یکی از دستیارا اعلام کرد و گوجو زمزمه کرد : اکسیژن رو چک کنین.

_ اکسیژن مشکلی نداره ولی ضربانش داره کمتر میشه.

چیزی نگفت و به کارش ادامه داد تا اینکه صدای دستیارش بلند شد : خیلی کنده!

نفس کلافه‌ای کشید و دستشو داخل گوشت برش خورده فرو کرد.

عضله‌ی قلب رو بین دستش گرفت و با ریتم شروع به فشار دادنش کرد.

صدای دستگاه ضربان سنج دوباره به حالت اصلی برگشت و گوجو سمت دستیارش چرخید : بخیه‌زنی رو شروع کن.

با همون جمله از اتاق عمل بیرون رفت و توی راهرویی که به اتاق همیشگی ختم میشد دویید...جوری که توی عمرش با اون سرعت قدم برنداشته بود.

ترس...افکار وحشتناک توی مغزش بالا پایین میشدن و حس میکرد نفس کم آورده.

با تمام توانش میدویید و وقتی به نزدیکی اتاق رسید با شنیدن صداهای آشنا درو با شدت باز کرد.

صداهای آشنا...صداهایی که همیشه میشنید‌.

بوق ممتد نشان از مرگ، پچ پچ پرستارا، صدای فریاد...

و الان؟ دو مدل از اون صداهارو میتونست تشخیص بده...

بوق ممتد...پچ پچ پرستارا...

شاید قرار بود صدای فریاد هم مال اون باشه؟

پرستارا سمتش چرخیدن و گوجو داد کشید : به چی زل زدین احمقا؟

خودشو سمت تخت کشوند و کف دستاشو به سینه‌ی مردی که نفسش بند اومده بود فشار داد.

_ اپی‌نفرین! زود!

همونطور که قفسه سینه‌ش رو فشار میداد دوباره داد زد و شوکو هم از راه رسید : چیشده؟

_ ایست قلبی.

یکی از پرستارا جواب داد و شوکو سرنگ آماده رو توی پشت دستش فرو کرد.

_ زودباش پیرمرد...زودباش...

نفسش حبس شده‌بود و نمیتونست به چیز دیگه‌ای فکر کنه.

ضربانش برنمیگشت و شوکو بعد از چند لحظه زمزمه کرد : گوجو‌.‌..بس کن...

بیتوجه به بقیه ادامه میداد...تنها کاری که از دستش برمیومد!

_ گوجو...لطفا...

سرشو به چپ و راستش تکون داد و قطره‌های عرق از پیشونیش سر خوردن.

_ دوباره بزن.

ALBINODonde viven las historias. Descúbrelo ahora