PART 19

85 11 33
                                        

_ گوجو سان...یکم ترامیسو میخوای؟

همکاراش که دور میز حلقه زده بودن پرسیدن و گوجو بیتوجه جواب داد : نه ممنون.

یک قدم بیشتر برنداشته بود که وایساد.

_ راستش آره...منم میخوام.

سرپرستار با تعجب ظرف کوچیکی رو دستش داد و گوجو لبخند مسخره‌ای زد.

شوکو بهش تیکه انداخت : اینو رئیس برای کادر پزشکی گرفته گوجوسان...نه برای بیمارا.

دهن کجی بهش کرد و در اتاق همیشگی‌ رو با صدای بلندی باز کرد : من برگشتم!

گتو نگاه خسته‌ای بهش انداخت : به عنوان کسی که همین دیروز قرنطینه بود زیادی سرحالی.

_ من سرحال نباشم تو دلت میگیره...بگیر...برات خوراکی آوردم.

_ ممنون.

ابروهاش بالا پرید و سرشو کج کرد : چه مهربون شدی.

_ خوشت نیومد؟ پس گمشو بیرون.

جفتشون زدن زیر خنده و گتو با لذت مشغول خوردن شد : خودت چرا نخوردیش؟

_ خوشم نمیاد.

تا خواست چیزی بگه در اتاق دوباره باز شد و شوکو با رنگ پریده بهش نگاه کرد :گوجو...

_ چی شده؟

با تعجب سمتش چرخید و زن روبه‌روش درحالی که بهت زده فقط اشک از چشماش پایین میریخت بهش خیره شد : خواهرم...دزدیدنش...

با همون صدای لرزونش‌جواب داد و موبایلش شروع به زنگ زدن کرد.

با دیدن حال بدش گوشی رو از دستش کشید و جواب داد : روکا؟

_ گوجو سان؟

دختر پشت خط با گریه گفت و بلافاصله مردی شروع به صحبت کرد : گوشی رو بده به خانم دکتر...

تماسو روی بلندگو گذاشت و شوکو اشکاشو پاک کرد : خودمم.

_ دکترمون مرده و تنها چیزی که میخوایم اینه که بیای به رفیقمون که زخمی شده کمک کنی...با اینکه دنبال دردسر نیستیم ولی کافیه غلط اضافه بکنی تا گوش این بچه رو ببرم!

_ باشه...باشه...آدرس بده بهم.

_ یه ون سیاهرنگ جلوی در بیمارستانه...آروم و بی سر و صدا سوار شو تا بیای اینجا.

تماس قطع شد و شوکو به صفحه سیاهرنگ گوشی زل زد.

_ باید زنگ بزنیم پلیس.

گوجو نگران زمزمه کرد و صدای گتو توی اتاق پیچید : پلیس نباید چیزی بفهمه.

سر جفتشون با تعجب سمتش چرخید و گوجو پرسید : چی گفتی؟

گتو با ریلکس ترین حالت ممکن از تخت بلند شد و سرمش رو از دستش بیرون کشید : بفهمن پای پلیس به ماجرا باز شده اون یک درصد احتمال برگردوندنش هم از بین میره و تا آخرش به عنوان گروگان نگهش میدارن.

ALBINODonde viven las historias. Descúbrelo ahora