دیدن کسی که روز به روز حالش بدتر میشه اصلا خوشایند نیست...و اگه اون آدم شخص مهمی باشه تبدیل به یه شکنجه روانی درجه یک میشه.
_ یه سکانسی توی یه فیلمی بود...
گوجو درحالی که به شیشه خیره بود زمزمه کرد و شوکو آروم جواب داد : خب؟
_ یکیشونو مسموم کردن و اون یکی رو به زنجیر بستن.
شوکو تیم نگاهی بهش انداخت و آهی کشید : بیخیال...
نیشخندی زد و لیوان قهوه توی دستشو توی سطل آشغال انداخت.
_ وضع ما هم همونطوریه...یکیمون مسموم شده و اون یکی دستاش بستهس...
دستای مشت شدهای که از تخت آویزون شده بود نشون از درد کشیدنش میداد و دکتر جوون بیرون اتاق از پشت شیشه بهش خیره شدهبود.
سر مرد روی تخت چرخید و با دیدنش بدون هیچ واکنشی بهش خیره شد.
لبخند تلخی زد و از پشت شیشه کنار رفت.
بیشتر از این نمیتونست اون صحنه رو ببینه.
سمت میز بزرگ راه افتاد و مشغول پر کردن فرمای شرح حال مریضا شد.
_ گوجو...جمع کن بیا اینور.
صدای شوکو توی پیجرش پیچید و با عجله سمت بخش راه افتاد.
_ چیشده؟
_ افت فشار خون،تنفس سطحی، سرفه شدید.
درحالی که مشغول وصل کردن دستگاه ها بودن مشغول چک کردنش شد.
_ یه پسر جوون توی این سن چرا باید همچین علائمی داشته باشه؟
انترن کنارش با تعجب گفت و گوجو بیتوجه بهش دهن پسر جوون رو باز کرد : الکل خورده.
_ ساتورو...صبر کن تا مثل آدم آزمایش بگیریم.
بیتوجه بهش کولهی پسر رو روی زمین خالی کرد : تا اون موقع تموم کرده...
محتویات کیفش رو به دقت گشت و با دیدن بستهی قرصاش سریع شروع به خوندشون کرد : میترونیدازول!
از ترالی احیا داروی مورد نظرش رو برداشت و سریع بهش تزریق کرد.
همه چی داشت به روال عادی برمیگشت...بجز سرفههای شدیدش...
_ مسمومیت دارویی بوده...ولی سرفههاش دلیل دیگهای داره.
زیر لب زمزمه کرد و سمت پسر کنارش چرخید : یه تست پنو مونی ازش بگ...
سرفهی وحشتناک خونی روی صورتش باعث شد حرفش ناتموم بمونه و حس گرمی روی پوستش حس کنه.
_ شت...خوبی؟
شوکو با نگرانی سمتش اومد و گوجو دستشو برای تکون نخوردنش سمتش گرفت : همه برین عقب...
YOU ARE READING
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
