مگه فیلم سینماییه؟
دیدن صحنهی روبهروش باعث شد زمزمه کنه و گتو سمت ساختمون قدیمی راه افتاد.
_ بهتر از فیلم.
درحالی که دستشو روی خرت و پرتای کنار دیوار میکشید جواب داد و با پیدا کردن قاشقی که بخاطر خم شدن دور انداخته شده بود، چشماش برق زد.
جسم فلزی رو چند بار روی دستش کوبید و به حرف اومد : میگیری یا بگیرم؟
_ چی...
_ قلاب.
چند بار پلک زد و عصبی خندید.تا خواست جواب بده گتو سمت دیوار راه افتاد.
_ قاشق برای چیه؟
_ شاید گشنم بشه.
لحن آروم و بیخیالش زیادی داشت عصبیش میکرد...
گتو با دیدن قیافش که حسش رو داد میزد آروم خندید : بدرد بخوره.حالا قلاب بگیر.
پاشو روی دستاش گذاشت و خودشو بالا کشید.
و دکتر جوون نمیتونست دهن باز موندهش رو جمع کنه.
سوگورو با یه دستش خودشو از دیوار آویزون کرده بود و با دست دیگش درحال باز کردن پیچ های کانال کولر بود...با همون قاشق!
_ این یکی جدید بود.
گتو صداشو شنید ولی خودشو به نشنیدن زد.
_ همونجا بمون.
با گفتن همین جمله خودشو توی کانال کولر پرت کرد و چند دقیقه بعد در ورودی باز شد.
و مردی که مثل پیشخدمتا با یه قیافهی پر افتخار دعوتش میکرد بره داخل.
_ نه...واقعا فیلم سینماییه.
وارد سالن شدن و شنیدن صدای نالههای بلند باعث شد به حرف بیاد : شوکو باید پیش زخمیه باشه...ولی خواهرشو یه جای دیگه نگه داشتن...میتونی دنبالش بگردی؟
با چند لحظه تردید سرشو به نشونهی تایید تکون داد.
_ توی جیبت چی داری؟
_ فندک.
گتو آهی کشید : بیا امیدوار باشیم کسی جلوت سبز نشه...ولی اگه حس کردی نیازه...
دستشو توی جیبش برد و جسم پلاستیکی رو بیرون کشید : اینو بگیر توی مشتت.
همونطور که حرف میزد دستشو گرفت و مجبورش کرد فندکو توی دستش فشار بده.
_ بعد مشت بزن...
_ در جریانی من یه دکتر کوفتیم؟
_ منم نگفتم هر کی رو دیدی حمله کنی بهش...حواست به خودت باشه...واگه دیدی چاقویی چیزی داره باهاش درگیر نشو.
YOU ARE READING
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
