نور افتاب باعث شد چشماشو باز کنه و بدنشو کش بده.
باز هم بخاطر خستگی زیادش و صدالبته اشغال بودن اتاقش با نفر سوم، مجبور شدهبود توی اتاق گتو بخوابه.
که این روزا بیشتر قدردان این وضعیت بود تا عصبی.
درحالی که به شکم خوابیده بود خواست بلند شه که با حس چیزی که به موهاش خورد سرشو برگردوند.
دست سوگورو از تخت آویزون بود...چروکای ریزش به سادگی دیده میشد و رگهای برجستهش از زیر پوستش بیرون زدهبود.
یه فاصلهی ناچیز که کافی بود چند درجه سرشو بالاتر بگیره و دوباره برخورد دستشو با موهاش حس کنه.
خودش هم نمیدونست چرا داره همچین کاری میکنه ولی نمیتونست بیخیال حس خوبش بشه.
" از خستگی دارم عقلمو از دست میدم"
با خودش فکر کرد و همینکه خواست از تخت بلند بشه دستی که روی موهاش بود تکون خورد و باعث شد با تعجب سرشو سمت بالا بچرخونه.
گتو آروم انگشتاشو حرکت داد و دکتر جوون با دیدنش لبخندی زد.
_ صبح بخیر.
_ زیادی داری به اینجا عادت میکنی...
همونطور که انگشتاشو بین موهای سفید رنگش میکشید گفت و گوجو نفس کلافهای کشید : خودت چی؟ عادت نکردی؟
سوالش بیجواب موند و خودش کلافه ادامه داد : آره خب...همه مثل تو نیستن که حتی به زندگیشون هم عادت نکنن.
و گتو به نوازش موهاش ادامه داد: فکر میکنی منو میشناسی؟
_ ممنون که یادآوری کردی....و مقصرش کیه؟
اروم خندید : نمیدونم...شاید زمان؟
_ موندم اگه اونم نبود سراغ کدوم بهونه میرفتی.
_ فعلا که اینو دارم پس نیازی نیست نگران بقیش باشم.
گوجو توی ذهنش جواب داد " من از چیه توی زبون باز خوشم میاد که خودم هم نمیدونم؟"
آهی کشید و بدون اینکه جوابی بهش بده در اتاقو باز کرد و با شنیدن جملهی بعدیش وایساد.
_ شناختن من به نفعت نیست ساتورو...شناخت بیشتر همیشه وابستگی بیشتر میاره.
_ یجوری حرف میزنی انگار روز اولته که اینجایی. چشماتو باز کن سوگورو...ما نتونستیم جلوشو بگیریم.
_ نتونستیم...ولی نباید بزارم بدتر از این بشه.
کلافه سرشو چرخوند و با چشمای عصبی بهش زل زد : شناختن بقیه خاطرهی خوب و آرامش هم میاره، درک شدن و هیجان هم میاره ولی اون مغز تومور زدهت فقط به قسمت بد ماجرا فکر میکنه.
گتو با همون آرامش رو مخ چند لحظه بهش خیره شد.
_ شاید این تنها چیزیه که بهش عادت دارم.
VOCÊ ESTÁ LENDO
ALBINO
Fanfic" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
