PART 21

75 11 55
                                        

چشماش به آرومی باز شد و با اینکه دیدش هنوز تار بود ولی اون تیکه‌ی بزرگ سفید فقط مال یک نفر میتونست باشه.

_ حیف شد ولی هنوز زنده‌ای.

گوجو با لحن آرومی گفت و دوباره مشغول چک کردنش شد.

_ کامیون بهم زده و خودم خبر ندارم؟

با دیدن دستگاه های مختلفی که بهش وصل شده بود با صدای خش داری پرسید.

_ راستش اگه کامیون بهت میزد دردسرش کمتر بود...درد داری؟

_ نه...

دکتر جوون نوک انگشتش رو روی دستاش کشید : حسش میکنی؟

_ اینم نه.

گوجو بیتوجه به حرفش سمت پاهاش رفت و اینبار نوک انگشتش رو روی کف پاش کشید.

نیاز نبود چیزی بگه چون زانوهاش ناخودآگاه خم شد تا از اون حس آزاردهنده خلاص بشه.

_ مردیکه‌ی...آخ...

درد توی شکمش پیچید و گوجو درحالی که میخندید دستشو آروم روی شکمش گذاشت : چیزی نیست...نگران نباش.

چند لحظه سکوت اتاق رو گرفت و بعد از چند لحظه‌، زمزمه‌ی آرومش رو شنید : ازت ممنونم سوگورو...تو جونشون رو نجات دادی.

دستگاه کنارش بالا رفتن ضربانش رو نشون میداد...چقدر از اون دستگاه لعنتی متنفر بود!

_ باید قبل از مردنم یکم کار خیر بکنم.

_ کی رو میخوای گول بزنی پیرمرد...جفتمونم خوب میدونیم میخواستی قهرمان بازی دربیاری.

خندید و چند لحظه پلکاشو روی هم فشار داد.

_ آدما خیلی عجیبن ساتورو...اونا تا وقتی به نعفشون باشه قدردانن...ولی اگه حس کنن نیازه به راحتی فراموش میکنن... به راحتی خودشونو قانع میکنن و به راحتی بهونه میارن...پس دنبال قهرمان بودن نباش.

نفس عمیقی کشید و کنارش نشست : پس چرا نجاتم دادی؟منم جزو همون مردم بودم.

آهی کشید و مچ دساشو روی چشماش گذاشت : چون هیچ توقعی نداشتم...خودت که دیدی...من حتی یه تشکر ساده هم ازت نخواستم.

_ بهم بگو...

چند لحظه ساکت شد و با تردید ادامه داد : آدم کشتی؟

منتظر بهش خیره شد و ناخودآگاه نفسش حبس شده بود.

_ بهت که گفتم قاتل سریالی‌ام.

با قیافه جدی بهش زل زد : بگو.

_ چرا میپرسی؟

_ چون چیزایی ازت دیدم که هنوزم نمیتونم باور کنم.

_ نه...آدم نکشتم.‌

لبخند آرومی زد و ادامه داد : برای یه دکتر بدترین کار میتونه گرفتن جون آدما باشه...ولی...اینکه کاری کنی کسی خودشو بکشه از اونم بدتره...میدونی چرا؟

ALBINOOnde histórias criam vida. Descubra agora