_ باز رفته بخش کودکان؟
درحالی که از بیخوابی یه لیوان بزرگ قهوه توی دستش بود پرسید و سرپرستار سری به نشونه تایید تکون داد.
_ دقیق نمیدونم...ولی طبق عادتش میتونم بگم اره.
اهی کشید و سمت طبقهی پایین بیمارستان راه افتاد.
چطوری بود که با دیدنش دیگه حس خستگی نمیکرد؟
سوگورو بازم روی صندلی انتظار نشسته بود و برای بچهای که یکی از دستاشو تازه گچ گرفتهبودن نقاشی میکشید.
هیچوقت نمیتونست اون قیافهی ذوق زده رو کنار خودش ببینه و این یکم...ناراحتش میکرد؟
نگاهی به دختر کوچولویی که از کنارش رد شد انداخت و نچی کرد.
_ چی این گودزیلاها دوست داشتنیه آخه.
گوجو حق داشت اینطوری فکر کنه.
تنها تصویری که از بچه ها دیدهبود جیغ و نعره بخاطر درد کشیدن بود و مغزش نسبت به همهی بچههای زیر ده سال شرطی شدهبود.
همونطور که با قهوهش مشغول بود به تماشای صحنه روبهروش ادامهداد.
پسر کوچولوی روی صندلی با دیدن نقاشی که سوگورو سمتش گرفت چنان ذوق کرد که از صندلی پایین پرید و سمت اتاقش دویید.
_ هی پسرجون...
از کلش گرفت و نزاشت رد بشه.
_ نباید توی راهروی بیمارستان بدویی...دوباره میخوری زمین.
پسرک زمزمه کرد : چشم.
_ حالا اون نقاشی رو برگردون منم ببینم.
_ چرا؟
از بیحوصلگی و خستگی لبشو کج کرد : چون میخوام ببینم.
پسرک کاغذ توی دستش رو محکم تر به خودش فشار داد : نه.
چندبار پلک زد و جاخورده بهش خیره شد.
_ نه؟
_ نه!
پسرک زبونشو براش درآورد و با قدمای کوچولو ازش دور شد.
ناباورانه خندید و لیوان خالی شده از قهوه رو توی سطل آشغال پرت کرد.
خیلی ضایع بود که میرفت پیشش و ازش میخواست یه چیزی بکشه تا اونم ببینه؟
آره...ضایع بود.
با اینکه همیشه مثل جوجه اردک زشت دنبالش راه میوفتاد ولی نباید لو میرفت که چقدر پیگیرشه و در تلاشه از کاراش سر دربیاره.
آهی کشید و همینکه خواست برگرده با دیدن بچه هایی که دورش جمع شده بودن و هرکدوم با کاغذ و دفتر توی دستشون منتظر بودن تا تصویرشون کشیده بشه لبخندی زد.
حق با کنتو بود...سوگورو الان یکم آرامش داشت چون میتونست یه بیمار عادی باشه که کسی کاری به کارش نداشت.
VOCÊ ESTÁ LENDO
ALBINO
Fanfic" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
