PART 13

59 9 20
                                        

سورپرایز به اونایی که از دیر آپ کردنم کلافه شدن😅💖

نظر یادتون نره قشنگا

.
.
.
.
.
.
.
‌.
.
.

_ خبر بد...امروز گوجو نمیاد.

شوکو با لحن مرموزی اعلام کرد و گتو زیرچشمی بهش خیره شد : باشه.

_ نمیخوای بپرسی چرا؟

_ نه.

زن جوون با تعجب سرشو خاروند و نگاه متعجبی بهش انداخت‌.

به خوبی متوجه صمیمیت بینشون بود پس چرا گتو یه جوری رفتار میکرد انگار هیچ اهمیتی براش نداشت؟

_ داشتم میگفتم...یه مشکلی واسش پیش اومده.

_ من که نپرسیدم.

_ به هرحال من میخوام بگم.

چند لحظه سکوت و شوکو از دیدن واکنشی که انتظارش رو داشت ناامید شد.

داروهارو توی سرم خالی کرد و همینکه میخواست از اتاق خارج شه صداشو شنید : حالش خوبه؟

شوکو با قیافه‌ی خبیثانه‌ای سمتش برگشت : فکر نکنم.

و تق...صدای آروم بسته شدن در.

نگاهی به اطرافش انداخت و بعد از مدت زیادی تلاش برای توجه نکردن به خبری که شنید، آخرش با یه فحشی زیرلب از تخت پایین رفت.

_ تزریقم تموم شده.

رو به زنی که توی این مدت فهمیده بود سرپرستاره گفت و صداشو شنید : چه کمکی از دستم برمیاد؟

_ میخوام برم.

_ چی؟! چرا؟!

زن با لحن ترسیده‌ای پرسید و گتو جواب داد : شنبه ها برنامه درمانی ندارم...میتونم برگردم خونه.

_ بله درسته...شوکه شدم چون شنبه ها هم همینجا میموندین.

بلاخره سوزن از دستش بیرون کشیده شد و بعد از عوض کردن لباساش سمت خیابون راه افتاد.

زمین از بارونی که صبح باریده بود خیس بود و بوی خاک نم خورده باعث میشد نفسای طولانی بکشه.

دستشو سمت تاکسی دراز کرد و بعد از گفتن آدرس تا رسیدن به مقصد به خیابون خیره شد.

"سرما خورده؟"

انگار که یهویی یادش افتاده باشه از راننده خواست نگه داره و مشغول خریدن چیزایی شد که حس میکرد براش خوبه.

وقتی به جایی که دکتر جوون زندگی میکرد رسید، تازه به خودش اومد.

"دارم چه غلطی میکنم؟"

با تردید قدمی به عقب برداشت و خواست چیزایی که خریده بود همونجا بزاره و برگرده ولی در خیلی یهویی باز شد و گوجو با چهره‌ی نه چندان نامساعد از پشت در بهش خیره شد.

ALBINOTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang