PART 16

86 12 34
                                        

_ میخواستم بگم خیلی درد داره...ولی بعد یادم افتاد مریضم یه مازوخیسته.

گتو بیتوجه بهش چشماشو بیحوصله چرخوند ولی همینکه اون سوزن بلند رو توی دستش دید جاخورده به حرف اومد : اینو...قراره دقیقا چیکارش کنی؟

گوجو نیشخندی زد : قراره بکنمش تو گوشت!

سری به نشونه‌ی تایید تکون داد : باشه.

_ واقعا قرار نیست تسلیم بشی مگه نه؟

_ من زندگیمو تسلیم کردم...ولی چون میخوام روتو کم کنم پس نه...توی این مورد قرار نیست وا بدم.

لبخند آرومی زد : لباستو دربیار.

نگاهشو از بدن ورزیدش گرفت و دوبراه به حرف اومد : زانوهاتو هم بیار جلوی شکمت.

_ کارتو بکن!

گتو با حس اینکه داره سرکارش میزاره زیرلب غرید و دکتر بالای سرش خندید : جدی میگم...باید ستون مهره‌ت بزنه بیرون.

آهی کشید و پاهاشو سمت شکمش جمع کرد.

_ یکم درد داره.

سوزنو توی استخونش فرو کرد و با حس لرزش شدیدش ناخودآگاه دستشو روی بدن برهنه‌ش گذاشت : خوبی؟

اون آزمایش دردناک بود...ولی نه در این حد که مرد روی تخت دست از لرزیدن برنمیداشت!

_ خوبم...

_ نفس عمیق بکش...الان تموم میشه.

خواست به کارش ادامه ولی با شنیدن نفسای سختش سوزنو از کمرش بیرون کشید و بدنشو سمت خودش چرخوند : سوگورو!

_ هوم؟

با لحن لرزون و بیحالی جواب داد و گوجو با نگرانی دستشو روی صورتش کشید : ترسیدی؟

اضطراب زیاد میتونست دلیلش باشه ولی خودشم با همچین چیزی قانع نمیشد.

_ یه...چیزی...بگو...با عقل...جور دربیاد...

صدای ضربان قلب تندش از دستگاه پخش میشد و گوجو مشغول آماده کردن یه سرنگ دیگه شد تا حالشو بهتر کنه.

_ شاید هدف گیریت خوب نبود.

گتو با نفس عمیقی که کشید زمزمه کرد و دکتر جوون نیشخندی زد : آره...با دیدن همچین بدنی خودمو گم کردم.

جفتشون آروم خندیدن و سوزن اینبار توی بازوش فرو رفت.

_ چرا همیشه گند میزنی به برنامه‌های من؟

گوجو زیرلب گفت و مرد روی تخت جاخورده بهش خیره شد : قصدت از مقصر کردن من چیه؟

صورتشو نزدیکش برد و جواب داد : قصدم اینه برات کیک بگیرم.

چند لحظه سکوت بینشون رو گرفت و گتو با صدای بلندی به خنده افتاد.

دکتر جوون که دقیقا برای دیدن همچین جوابی برنامه ریزی کرده بود با لذت بهش خیره شد و اعلام کرد : با این واکنشت بدون اینکه بدونی به خودت برچسب پیری زدی.

ALBINOTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang