" مراقبت تسکینی "
این جملهای بود که توی اطلاعات بیماری به اسم گتو سوگورو ثبت شده بود...جملهای که غیرمستقیم به بقیه نشون میداد ازش قطع امید شده.
سیگار توی دستشو روشن کرد به غروب خورشید خیره شد.
گتو داشت نابود میشد...یا بهتر بود بگه شده بود.
اون مرد حالا فرق زیادی با یه جنازهی متحرک نداشت.
بعد از اینکه مثل یه موش آزمایشگاهی هر بلایی که میخواستن سرش آورده بودن حالا انداخته بودنش یه گوشه و نهایت لطفشون شروع مرحله مراقبت تسکینی بود تا سر زمان مرگش شرط ببندن!
خیلی وقتا دیدن وضعیتش کافی بود تا گوجو برای یک لحظه به این فکر بکنه که مرگ برای اون خلاص شدن از این عذابه ولی...
اون آدم خوخواهی بود...خودش هم این وجه از شخصیتیش رو میشناخت.
نمیخواست اون مرد بیشتر از این عذاب بکشه...و در عین حال نمیخواست به خودش ثابت بشه که چقدر ضعیف و بچهس!
موبایلشو از جیبش درآورد و طی یه تصمیم کاملا یهویی بهش زنگ زد.
منتظر موند...هرکسی بود بعد اون همه انتظار ناامید میشد ولی اون میشناختش...
بلاخره تماس وصل شد ولی مرد پشت خط ولی چیزی نمیگفت.
_ غروب خیلی قشنگه.
آروم اعلام کرد و گتو باز هم سکوت کرد.
این روزا دیگه حتی برای حرف زدن هم جونی توی بدنش نمونده بود...
_ اگه میتونستی بیای اینجا، احتمالا باز باد لای موهات میپیچید و بعدش مجبور بودم دو ساعت برای باز کردن گرههاش درگیر باشم.
صدای بیحالش رو شنید : هیچ وقت مجبور نبودی.
صدای نفسای سنگینش رو میشنید و تلاش زیادی که برای حرف زدن نیاز داشت میفهمید.
_ اجباری بود که خودم انتخابش کرده بودم.
دستش مشت شد و پک محکمی به سیگار توی دستش زد.
_ چرا انتخابش کردی؟
با نفسای سنگینش پرسید و دکتر جوون آخرین دود سیگار رو از ریههاش بیرون داد.
_ چون دوستش داشتم...لمس کردن موهات و شطرنج بازی کردن، چیزایی که از گذشته تعریف میکردی و خندیدن به شوخی های بیمزهم...انقدری دلنشین بودن که میخواستم مجبور به تحمل کردنشون باشم...میخواستم یه نفرین ابدی باشه تا شاید میتونستم اینطوری جلوی مرگت رو بگیرم.
_ تو همین الانش هم نفرین شدی ساتورو...نفرینی که روی منه و به هرکسی که کنارم باشه آسیب میزنه.
صداش ضعیف و ضعیف تر میشد و همین باعث شد چشماش از ترس شروع به لرزیدن کنه.
_ تو نفرین نبودی...موهبتی بودی که دیر به دستام رسید...
ESTÁS LEYENDO
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
