PART 11

65 10 15
                                        

_ میکشمت حرومزاده!

همیشه به این رفتارای ناشی از غم و خشم عادت داشت.

تا حدی درک میکرد...ولی بعضی وقتا بعضیاشون واقعا احمقانه رفتار میکردن!

_ لطفا آروم باشید آقا...ما هرکاری از دستمون برمیومد انجام دادیم...

شوکو سعی میکرد آرومش کنه و خودش...

چرا هیچکس به اینکه اون هم از مرگ بیمارش عذاب میکشید توجهی نمیکردن؟

مشت محکمی که توی صورتش فرود اومد روی زمین پرتش کرد.

شوکو با داد و فریاد سعی داشت نگهبان خبر کنه و  گوجو با دیدن مرد روبه‌روش که چاقوی کوچیکی از جیبش بیرون کشید نفسش حبس شد.

مرد سمتش پرید و تنها کاری که تونست انجام بده سپر کردن دستاش جلوی صورتش بود.

حس سوراخ نشدن دستاش باعث شد چشماشو باز کنه و با دیدن صحنه‌ی روبه‌روش نمیدونست چه واکنشی باید نشون بده!

صدای فریاد مرد بالا رفت و گتو درحالی که مچ دستشو پیچونده بود مجبورش کرد چاقو رو روی زمین بندازه.

همه شوکه شده به صحنه‌ی روبه‌روشون خیره شده بودن که بعد از چند لحظه به خودش اومد و با کرختی از جاش بلند شد.

خودشو سمت پله‌ها کشید...نمیخواست کسی سر راهش سبز بشه پس از همون راه چهار طبقه رو بالا رفت و وارد اتاق خودش شد.

_ صورتت چرا کبود شده؟

هم اتاقیش با دیدنش گفت و گوجو بیتوجه بهش از یخچال بطری سبز رنگ جاسازش رو بیرون کشید.

توی اون لحظه فقط مست کردن میتونست کمکش کنه.

دوباره سمت پله‌های ساختمون رفت و خودشو به پشت بوم رسوند.

سمت تیکه‌ی سبز رنگی که جایگاه فرود رفت و همون طرفا نشست...جایی که نباید انتخاب میکرد.

رود بزرگ سومیدا از کنار بیمارستان رد میشد و صدای آب برای اروم کردنش کافی بود.

_ تا حالا کسی زیر دستت نمرده دکتر؟

صدای گتو از کنارش بلند شد و چیزی روی بدنش انداخت که گرم و نرم بود.

باید اعتراف میکرد بین اون باد نسبتا سرد بهش نیاز داشت.

گتو کنارش نشست و سیگارشو روی لبش گذاشت.

_ نباید سیگار بکشی.

زیر لب زمزمه کرد و گتو با لبخند کجی جواب داد : فکر کردم اومدی اینجا که کسی که هستی یادت بره...ولی انگار بدنیا اومدی که یه دکتر خوب باشی.

باقی الکل توی بطری رو بالا داد : تو چی؟ تاحالا کسی زیر دستت مرده؟

_ اگه منم یه دکتر بودم میتونستم با خیال راحت جواب بدم...ولی این سوال خطرناکی برای آدمای عادیه.

ALBINOWhere stories live. Discover now