صدای جیغ و گریه نوزادای تازه بدنیا اومده توی اتاق پیچیده بود و گوجو جاخورده به مردی که با یه لبخند کمرنگ به اون موجودات عجیب غریب نگاه میکرد خیره شده بود.
_ باورم نمیشه بخاطر اینا همچین قیافهای به خودت گرفتی.
سوگورو به بچهای که توی دستگاه در تلاش بود دستشو به صورتش بزنه نگاه میکرد و دکتر جوون به اون.
شکننده تنها چیزی بود که میتونست توصیفش کنه.
زیر چشماش گود و سیاه شده بود، استخونای گونهش بیرون زده بودن و لبهاش کدر شده بود.
با اینحال...بازم مثل یه مجسمهی آهنی بود که وسط سالن خودشو به رخ میکشید.
_ چرا انقدر میای اینجا؟
پرسید و کنارش روی صندلی انتظار نشست.
_ نمیدونم...شاید عذاب وجدان؟
_ رسیدیم به مرحلهی بچه کشی؟
گتو جاخورده بهش نگاه کرد و با فهمیدن منظورش نتونست جلوی خندهشو بگیره.
بعد از چند لحظه که خندیدنش تموم شد آهی کشید : یه بچه بود...که زندگیش شروع نشده خاکستر شد.
کنارش وایساد و با دقت مشغول گوش کردن شد...گتو زیاد راجع به گذشته حرف نمیزد و الان که شروع به تعریف کردن کردهبود نباید چیزی حواسش رو پرت میکرد.
_ بعضی وقتا حس میکنم نفرین همون بچه بود که رو زندگیم سایه انداخت...مادرش قبل از اینکه بتونه بدنیا بیارتش جونشو از دست داد و کسی جرئت نداشت اون بچه رو از شکم مادرش بیرون بکشه.
_ شک دارم تو هم جزو اونا بوده باشی.
ناخودآگاه جواب داد و گتو نیشخندی زد : میخوام بگم تلاشمو کردم ولی این دروغه...زودتر از چیزی که فکرشو بکنی تسلیم شدم...اون بچه همراه جنازه مادرش سوخت...درحالی که به شکم مادرش لگد میزد تا بگه هنوز اونجاست...هنوز زندهس.
_ کاری از دست تو برنمیومد سوگورو.
_ اون زن مرده بود...میتونستیم شکمشو ببریم و بچه رو بیرون بکشیم.
_حتی یه دکتر هم به سختی از پسش برمیومد.
گوجو درحالی که از نگاه خیرهی نوزاد مورمورش شده بود قدمی از شیشهی بزرگ فاصله گرفت.
_ هاری...
_ هوم؟
سرشو سمتش چرخوند و گوجو با دیدن چشمایی که پریشونیش معلوم بود اخمی کرد.
_ اون زن هاری گرفته بود و همه فکر میکردن بچه توی شکمش هم مبتلا شده...اولش فکر کردم شاید بشه بچه رو از شکمش دربیاریم...ولی بقیه تو بیخیال کردنم موفق تر بودن.
نفس کوتاهی کشید و ادامه داد : حالا بهم بگو ساتورو...این عذاب چند ساله کفارهی من بود؟ میتونستم نجاتش بدم؟
KAMU SEDANG MEMBACA
ALBINO
Fiksi Penggemar" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
