PART 26

48 10 39
                                        

_ ساتورو...کی میخوای ازم دست بکشی؟

لبخند تلخی روی لبش نشست.

_ تند نرو پیرمرد...بدنت داره برای زنده موندن تلاش میکنه. درواقع خودتی که نمیتونی از این دنیا دست بکشی.

گتو با لحن آروم و خسته‌ای زمزمه کرد : اشتباه نکن...من تونستم بیخیال همه چی بشم جز تو.

جاخورده نگاهی بهش انداخت و مرد روی تخت لبخندی زد : برای همین هم دکمه بالای تخت رو فشار دادم...چون یه خداحافظی بهت بدهکارم.

_ من ازت همچین چیزی نخواستم.

سریع و تند جواب داد...انگار که انتظار اون کلمه‌ی منفور خداحافظی رو داشت.

_ فکر نمیکردم انقدر ترسو باشی.

نیشخندی زد : هستم. که چی؟

گتو اخمی از درد کرد و سعی کرد از حالت خوابیده دربیاد و روی تخت بشینه.

_ ترس نمیزاره از زمانی که باقی مونده لذت ببری.

خنده‌ی تمسخر آمیزی کرد و جواب داد : لذت؟دقیقا چه لذتی؟

سمت گوشه‌ی اتاق راه افتاد و ادامه داد‌: یا بزار اینطوری بپرسم، خودت چقدر از زمانی که برات مونده لذت میبری که از من انتظار همچین چیزی داری؟

_ میشه گفت زیاد.

_ نخندون منو.

_ باشه.

گتو درحالی که جلوی خندشو گرفته بود گفت و گوجو آهی کشید : آخرش از دست تو کارم به بخش اعصاب روان میکشه.

_ میخوای بگی انقدر برات مهمم؟

_ مهم نبودی میتونستی همچین تاثیری روی من بزاری؟

گتو دستشو به تار موهای خاکستریش کشید : آدم عجیبی هستی ساتورو...من سعی کردم خودمو آدم بده‌ی داستان کنم ولی تو ذره‌ای برات مهم نبود...خودت بگو باید چیکار کنم؟

_ عجیب تر تویی که میتونی کل دنیا رو سلاخی کنی و کاری کنی همه ازت قدردانی کنن...به هر حال...من میدونم تو همچین آدمی نیستی.

_ بهت گفتم از من برای خودت بت نساز.

با لحن جدی گفت و گوجو شونه‌ای بالا اداخت : دیر گفتی.

چند لحظه سکوت عمیقی اتاق رو گرفت و مرد روی تخت با بستن چشماش نفس عمیقی کشید : تو هم دیر اومدی.

گوجو دستی به موهاش کشید و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد : بابتش متاسفم...جراحی داشتم.

_ راجع به جراحیت حرف نمیزنم.

جاخورده بهش خیره شد و بعد از چند لحظه لبخند تلخی روی لباش نشست : ولی تو به موقع به دادم رسیدی.

سوگورو چشماشو باز کرد و به سقف اتاق خیره شد.

بدون اینکه بهش نگاه کنه آروم زمزمه کرد : کاش تو هم به موقع به دادم میرسیدی.


ALBINOTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang