_ میتونم یه چیزی نشونت بدم دردش یادت بره!
صدایی که شنید باعث شد با تعجب سرشو سمت سالن بچرخونه.
اتفاق نادری بود که گتو توی اتاقش نبود و توی بعید ترین جای ممکن پرسه میزد!
ناخودآگاه نزدیک تر رفت تا به مکالمهی بیمارش با دختر بچه گوش بده.
_ راست میگی؟
گتو لبخندی زد و دستشو سمت کوله پشتی صورتیش گرفت : یه کاغذ و مداد بهم بده.
بدون اینکه متوجه باشه به دیوار تکیه دادهبود و با دقت تماشاش میکرد.
دیدن اون مرد که با ذوق دستاشو روی کاغذ حرکت میداد و با دختربچهی کنارش حرف میزد به قدر کافی زیبا بود تا بیحرکت اونجا وایسه و نگاهشون کنه.
_ تموم شد.
گتو زیرلب زمزمه کرد و کاغذ رو سمت دختر بچه گرفت.
_ این...منم!
چشمای ذوق زدهش باعث شد به خنده بیوفته و سرشو به نشونهی تایید تکون داد.
_ میشه برام تاج بزاری؟
چند لحظه فکر کرد و دوباره مداد توی دستشو روی کاغذ کشید.
سرعت زیادش باعث تعجب گوجو شده بود.
_ خیلی قشنگه!
دخترک با چشمایی که هنوزم از اشک خیس بود ولی دیگه گریه نمیکرد گفت و دستشو دور بازوش حلقه کرد : میشه یه بال هم برام بکشی؟
_ چرا که نه.
اون تصویر به خوبی توی ذهنش حک شده بود و بارها با خودش فکر کرد چرا توی اون لحظه به فکرش نرسید ازشون عکس بگیره؟
اون مرد وقتی روی چیزی تمرکز میکرد خیلی خواستنی بنظر میرسید.
جا خورده از افکاری که به مغزش هجوم میاوردن سمت بخش خودش راه افتاد.
زیادی درگیرش شدهبود و باید ذهنشو مشغول میکرد.
_ هی پسر... برو کنار.
نوجوون مدرسهای که جلوی در وایساده بود و اجازه نداشت بره داخل با چشمای قرمز سمتش برگشت.
جاخورده از دیدن سر و وضعش حدس زد یه مورد درگیری باشه.
_ دکتر...حالش خوب میشه مگه نه؟
همونطور که وارد اتاق میشد جواب داد : میتونی بیای داخل...از اونجایی که مورد اضطراری اعلام نشده پس فکر نمیکنم چیز خاصی باشه...اوه!
دیدن پسر روی تخت باعث شد چراغ قوهی کوچیکش رو از جیبش بیرون بکشه و پلک پاره شدهش رو از هم فاصله بده.
پسر روی تخت نالهای کرد و گوجو نفس راحتی کشید : خوشبختانه چشمش سالمه...چه بلایی سرت اومده؟
YOU ARE READING
ALBINO
Fanfiction" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
