در با صدای آرومی باز شد و گتو با دیدن شخصی که داخل اتاق اومد اخمی روی پیشونیش نشست.
_ اینجا چیکار میکنی؟
پیرمرد آروم سمتش میومد و صدای قدمهاش توی اتاق پخش میشد.
لبخندی زد و جواب داد : اومدم حال دوست قدیمیم رو بپرسم که یهویی بیخبر ناپدید شده...برعکس تو که اهمیتی به حال و روز ما نمیدی.
بیحوصله نگاهشو چرخوند : اینکه یهویی ناپدید شدم یعنی نمیخواستم کسی سراغمو بگیره.
_ من هرکسی نیستم سوگورو...جای این حرفا بهم بگو وضعیتت چطوره.
بلاخره تسلیم شد و شونهای بالا انداخت : یک ساعت وقت دارم...بهتره مزاحم جون دادنم نشی.
پیرمرد با صدای بلندی خندید و جفتشون ساکت و آروم به نقطهی نامعلومی خیره شدن.
_ میدونم همیشه از بودن کنار ما متنفر بودی...ولی ما هرچقدر هم لجن بودیم بازم برای همدیگه مهمیم...چرا نخواستی کمک حالت باشیم سوگورو؟
_ فقط میخواستم جایی باشم که هیچکس منو نشناسه.
_ پس این بلاییه که مرگ سر آدم میاره...
پیرمرد با نگاه نافذی گفت و به اطرافش نگاهی انداخت : میتونیم بفرستیمت کشورای دیگه تا درمان های دیگه رو امتحان کنی...
_ همین یکی رو هم بزور قبول کردم.
_ منظورت چیه؟
آهی کشید و کلافه نگاهی بهش انداخت.
_ فکر کردی بخاطر درمان اینجام؟ شاید هیچکس اینجا رو دوست نداشته باشه ولی من میخواستم همینجا بمونم.
_ همیشه ترس اینو داشتی وقتی مردی کسی نفهمه...نگرانی اون هیکل بینقصت بو بگیره؟
اینبار خودش هم خندید : آره...نمیخواستم توی یه وضعیت اسفناک پیدام کنن.
_ همین الانش هم بوی گند نمیدی؟
مرد روبهروش با نیشخند منظور داری گفت و گتو با سکوت بهش خیره شد.
_ الانش هم بوی گند میدم.
با دیدن چهرهی رضایتمندش ادامه داد : ولی...میخوام قبل از مردن لذت استشمام یه عطر خوب رو تجربه کنم.
_ مثل همیشه زبون بازی...حالا درسته هممون یه تیکه کثافتیم ولی لازم نبود اینجوری برینی به هیکلم.
KAMU SEDANG MEMBACA
ALBINO
Fiksi Penggemar" تو به دنیای بعد مرگ باور نداشتی...ولی من ترسو تر از این حرفا بودم که قبول کنم مرگ پایان همه چیزه... این حتی بیشتر عذابم میداد چون تو یه نقطه برای پایانمون انتخاب کردی... ولی... من حتی بعد ابد هم دنبالت بودم!...منصفانه نیست سوگورو...تو مُردی...ولی...
