PART 22

75 11 30
                                        

در با صدای آرومی باز شد و گتو با دیدن شخصی که داخل اتاق اومد اخمی روی پیشونیش نشست.

_ اینجا چیکار میکنی؟

پیرمرد آروم سمتش میومد و صدای قدمهاش توی اتاق پخش میشد.

لبخندی زد و جواب داد : اومدم حال دوست قدیمیم رو بپرسم که یهویی بیخبر ناپدید شده...برعکس تو که اهمیتی به حال و روز ما نمیدی.

بیحوصله نگاهشو چرخوند : اینکه یهویی ناپدید شدم یعنی نمیخواستم کسی سراغمو بگیره.

_ من هرکسی نیستم سوگورو...جای این حرفا بهم بگو وضعیتت چطوره.

بلاخره تسلیم شد و شونه‌ای بالا انداخت : یک ساعت وقت دارم...بهتره مزاحم جون دادنم نشی.

پیرمرد با صدای بلندی خندید و جفتشون ساکت و آروم به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدن.

_ میدونم همیشه از بودن کنار ما متنفر بودی...ولی ما هرچقدر هم لجن بودیم بازم برای همدیگه مهمیم...چرا نخواستی کمک حالت باشیم سوگورو؟

_ فقط میخواستم جایی باشم که هیچکس منو نشناسه‌.

_ پس این بلاییه که مرگ سر آدم میاره...

پیرمرد با نگاه نافذی گفت و به اطرافش نگاهی انداخت : میتونیم بفرستیمت کشورای دیگه تا درمان های دیگه‌ رو امتحان کنی...

_ همین یکی رو هم بزور قبول کردم.

_ منظورت چیه؟

آهی کشید و کلافه نگاهی بهش انداخت.

_ فکر کردی بخاطر درمان اینجام؟ شاید هیچکس اینجا رو دوست نداشته باشه ولی من میخواستم همینجا بمونم.

_ همیشه ترس اینو داشتی وقتی مردی کسی نفهمه...نگرانی اون هیکل بینقصت بو بگیره؟

اینبار خودش هم خندید : آره...نمیخواستم توی یه وضعیت اسفناک پیدام کنن.

_ همین الانش هم بوی گند نمیدی؟

مرد روبه‌روش با نیشخند منظور داری گفت و گتو با سکوت بهش خیره شد.

_ الانش هم بوی گند میدم.

با دیدن چهره‌ی رضایتمندش ادامه داد : ولی...میخوام قبل از مردن لذت استشمام یه عطر خوب رو تجربه کنم.

_ مثل همیشه زبون بازی...حالا درسته هممون یه تیکه کثافتیم ولی لازم نبود اینجوری برینی به هیکلم.

ALBINOTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang